تبليغاتX
نوای دل - بی تو

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 16:12 روز شنبه نهم آذر 1387

 سلام!

دلم نمی خواست چیزی اینجا بنویسم؛ چون دوباره باید رفت و به روزمره گی های که بدور از سرزمین ملکوتی شعر است، پرداخت. اما غزلی دیروز نوشتم و قبل از گذاشتن آن به روی صفحه، خواستم توجهی برای غیبت دو ماهه ام بنویسم. دلم پُر بود و نثر هم فراری. هرچند باز هم رفتنی استم، اما خواستم با ژشت شاعرانه ای یک سلام کنم.

دوست تان دارم. 

پس به جای مقدمه:

مدتی بود که دنبال خودم می گشتم

عاقبت یافتمش

که تنش خسته و روحش زخمی

در اتاقی که در آن شعر و غزل می گوید،

پُشت میزی که در آن ( هست و اجل ) می جوید،

بعدِ چند ماه ی گران

فرصتی دست به او داده که باز

کمی آواز کند

تار موزون غزل ساز کند

روز آدینه ی خود را که همان یک روز است:

بهرِ آرامش او،

بهر دل کندنِ غم،

بی غمک، با غزل آغاز کند.

عاقبت سیاه نمود دفتر و دیوانِ خودش

غزلی زاد که دلشادش کرد

به جبینِ غزلش نوک قلم

« بی تو » هم نامش کرد.

گر چه پُر عیب و خطاست

گر چه از شعر جداست

خدمت تان به نواست.

چون درین توشه ی بی شعر و غزل

و درین شنبه ی کار

غزلی نیست به جز « بی تو » که من:

روی این صفحه ی نت بگذارم.

به امیدم که دلت شاد کند

لحظه ای از غمت آزاد کند.

 و این هم از  « بی تو »:

بی تو

بی تو حالم به خدا از خود من بد میشه

زنده گی ام ز غمِ دردِ تو گد - ود میشه

لحظه ای دور ز تو ؟ این صد و سه صد قرن است:

سده ها ضرب خود و این صد و سه صد میشه

بی تو گویا که غزل مرده و احساس اجل:

بُغض سردیست که راه ی نفسم سد میشه

بی تو، یادِ تو قطاریست که آژیر زنان

روی نعش غزلم شام و سحر رد میشه

تن من: آدمِ آواره تر از بادِ خدا

روح من: لعنت و هم کافَر و مُرتَد میشه

بی تو، کفرم، به خدا زشت؛ ولی با تو عزیز !

خون ایمان خدا در رگِ من گد میشه

نشود سجده به محراب خدا بار دگر

ظالمی رفته ز پیشم، اگر آمد، میشه

 

سلیمان دیدار شفیعی

کابل

۸ قوس ۱۳۸۷

۲۸/۱۱/۲۰۰۸