سلام!
دلم نمی خواست چیزی اینجا بنویسم؛ چون دوباره باید رفت و به روزمره گی های که بدور از سرزمین ملکوتی شعر است، پرداخت. اما غزلی دیروز نوشتم و قبل از گذاشتن آن به روی صفحه، خواستم توجهی برای غیبت دو ماهه ام بنویسم. دلم پُر بود و نثر هم فراری. هرچند باز هم رفتنی استم، اما خواستم با ژشت شاعرانه ای یک سلام کنم.
دوست تان دارم.
پس به جای مقدمه:
مدتی بود که دنبال خودم می گشتم
عاقبت یافتمش
که تنش خسته و روحش زخمی
در اتاقی که در آن شعر و غزل می گوید،
پُشت میزی که در آن ( هست و اجل ) می جوید،
بعدِ چند ماه ی گران
فرصتی دست به او داده که باز
کمی آواز کند
تار موزون غزل ساز کند
روز آدینه ی خود را که همان یک روز است:
بهرِ آرامش او،
بهر دل کندنِ غم،
بی غمک، با غزل آغاز کند.
عاقبت سیاه نمود دفتر و دیوانِ خودش
غزلی زاد که دلشادش کرد
به جبینِ غزلش نوک قلم
« بی تو » هم نامش کرد.
گر چه پُر عیب و خطاست
گر چه از شعر جداست
خدمت تان به نواست.
چون درین توشه ی بی شعر و غزل
و درین شنبه ی کار
غزلی نیست به جز « بی تو » که من:
روی این صفحه ی نت بگذارم.
به امیدم که دلت شاد کند
لحظه ای از غمت آزاد کند.
و این هم از « بی تو »:
بی تو
بی تو حالم به خدا از خود من بد میشه
زنده گی ام ز غمِ دردِ تو گد - ود میشه
لحظه ای دور ز تو ؟ این صد و سه صد قرن است:
سده ها ضرب خود و این صد و سه صد میشه
بی تو گویا که غزل مرده و احساس اجل:
بُغض سردیست که راه ی نفسم سد میشه
بی تو، یادِ تو قطاریست که آژیر زنان
روی نعش غزلم شام و سحر رد میشه
تن من: آدمِ آواره تر از بادِ خدا
روح من: لعنت و هم کافَر و مُرتَد میشه
بی تو، کفرم، به خدا زشت؛ ولی با تو عزیز !
خون ایمان خدا در رگِ من گد میشه
نشود سجده به محراب خدا بار دگر
ظالمی رفته ز پیشم، اگر آمد، میشه
سلیمان دیدار شفیعی
کابل
۸ قوس ۱۳۸۷
۲۸/۱۱/۲۰۰۸


