میگویند: شرینترین و پُرخاطرهترین مرحلهی زندهگی انسان، دوران نامزدی اوست.
رفتم تا این مرحله را به تجربه بنشینم.
بعد از چند سال عاشقی، دلهره، اضطراب، حسادتها، بیقراری و بیخوابی، سر انجام دیروز، تمام هست و بودم را به حلقهای بستم که اکنون درخششاش: زیباترین لحظهها را در زندهگیام رقم میزند. عشق: دام ملکوتی است. اقلن (اقلاً) یک بار هم که شده، خود را در این دام بیاندازید و ببندید.
ممنون از تمام دوستانی که حضور یافتند و ممنون از یاران و عاشقانی که حضور نداشتند، اما در آنجا، نفس کشیدند و این محفل را به پُرخاطرهترین روز در زندهگیام مبدل ساختند.
این
هم تحایفی از بزرگمردانی که عشق و زندهگی را برایم آموختند و این رویداد بزرگ
زندهگیام را را با اینکه حضور نداشتند، رنگین و به قول فرهاد دریا (عشقی)
ساختند:
بارق شفیعی
هانور، جرمنی
زان پیش کاید از پس مُرداد مهرگان
بر شاخهی بُلند یکی گُلبن جوان
گل غنچههای تازهی اُمید سر کشید،
هرگز گزندِ بادِ مخالف بر آن مباد!...
هر برگاش آیتیست،
آیت: عنایتی
کز لطف روزگار باشد روایتی،
وز هستیِ پُر از شرف و عشق و افتخار!
یا رب همیشه باد شگوفان و بر مراد
«دیدار» با «بهشته» چنان غنچههای شاد!
بارق شفیعی
اکتوبر 2009
برای کابل می تپم. از آن دور نشوید. ظالم خیلی درد می دهد
مسافر گشته ام، نزدم دلم نیست
همه حور و پری اما گلم نیست
خدایا! قصر و قیصار و جهانت
به خوبی گرد شهر کابلم نیست
س.د.شفیعی
۲۸ اکتوبر. سیم ریپ کمبودیا


