سلام بر عزیزانی که در این غیبت نسبتاً طولانیام، تا کلبهام قدم رنجه کردند و فراموشم نکردند.
دیرگاهیست به اینجا سر نزدم و نتوانستم پیامهای دوستان را پاسخ بنویسم که شرمنده و خجالت شان استم. اما باور کنید! گرفتاری های روزگار چنان به من و روزمرهگی هایم تنیده است که گاهی فراموش میکنم، کی استم. تحصیل رزق حلال در فضای که روز به روز از بوی متعفن سرمایهداری انباشته میشود، تلاش برای ایجاد و تأسیس (انجمن دانشجویان ژورنالیست دانشگاهی کابل)، ترم یا همان سمستر آخر دانشگاه، مسوولیت هفتهنامهی راهیان ژورنالیزم، حروفچینی و ویرایش کتاب ارتباطات و وسایل ارتباط همهگانی (اثر پژوهشی یکتن از استادان خوب و مجربم پوهنمل میر عزیز احمد فانوس که بیشتر اندوخته های علمی و فنی این رشته را مدیون ایشانم)، کار های عملی، پایان نامهی تحصیلی، سر و کله زدن با جزوه های قرون اوسطایی دانشگاه ... همه و همه، مرا، از من به عاریت گرفته اند. (این «عاریت» تکرار است، اما خوشم میآید)
راستی، تبریک! این زمستان خشک و خزانمانند هم گذشت و خجالتش به زمین های تف زدهیی زراعتی و دریا... میبخشید! به (جرِ کابل) که گاهی دریا میگویندش، ماند.
در این سه ماه تعطیل، روح عاشقانهام کمتر نفس کشید و بیشتر، آدم درونم به فریاد برخاست و با من دست و پنجهای نرم کرد. نتیجهی این درگیری، زادن مجموعهی کوچک و داغی شد که آنرا (میوه های ممنوع) نام کردم. هرچند دوستانی زیادی، از جمله دو دوست خوب و دانشمندم (مسعود کوهستانی و داکتر رحیم) خیلی تشویقم کردند، تا چند تا از این میوه ها را به روی سفرهی (نوای دل) بچینم، اما بنا بر دلایلی، خوردن و چشیدن این میوه ها را تا دو سال دیگر (ممنوع) اعلام کردم. خطرناک اند و سمی. اما بعد از دلو 1389 (فیبروری 2011) که در هوای بدون سرمه، نفس خواهم کشید، این میوه ها را، تعارف خواهم کرد و برای ادامهاش، گلوگاهام را خواهم درید. نه اینکه محافظهکارم، ولی اینجا، نخست میکُشند و بعد جُرم را میپُرسند. دوست ندارم هنگامی توجیهی از من بخواهند که دیگر، صدای برای پاسخ نداشته باشم. (نهاد های حقوق بشری و نمیدانم ژورنالیستی و چی و چی که خودم نیز عضویت دو – سه تای آنرا دارم، به قول دوستان ایرانی ما "همه کَشک اند". نه اینکه خواب اند و بیکار. استند و گاهی خیلی گلوپارهگی هم میکنند، ولی متأسفانه، دیده و شنیده نمیشوند.)
به هر حال! خوشحالم که فرصتی یافتم تا بیایم و عرض ادب و حرمتی کنم.
باز هم تشکر میکنم از دوستانی که برایم نوشتند، هرچند پاسخی نگرفتند، اما باز هم، آمدند و نوشتند. قربان دستان تان.
تا بروز بعدی ایام به کام تان باد


