تبليغاتX
نوای دل

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 14:48 روز یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

سلام بر عزیزانی که در این غیبت نسبتاً طولانی‏ام، تا کلبه‏ام قدم رنجه کردند و فراموشم نکردند.

 دیرگاهیست به اینجا سر نزدم و نتوانستم پیام‏های دوستان را پاسخ بنویسم که شرمنده و خجالت شان استم. اما باور کنید! گرفتاری های روزگار چنان به من و روزمره‏گی هایم تنیده است که گاهی فراموش می‏کنم، کی استم. تحصیل رزق حلال در فضای که روز به روز از بوی متعفن سرمایه‏داری انباشته می‏شود، تلاش برای ایجاد و تأسیس (انجمن دانشجویان ژورنالیست دانشگاه‏ی کابل)، ترم یا همان سمستر آخر دانشگاه، مسوولیت هفته‏نامه‏ی راهیان ژورنالیزم، حروفچینی و ویرایش کتاب ارتباطات و وسایل ارتباط همه‏گانی (اثر پژوهشی یکتن از استادان خوب و مجربم پوهنمل میر عزیز احمد فانوس که بیشتر اندوخته های علمی و فنی این رشته را مدیون ایشانم)، کار های عملی، پایان نامه‏ی تحصیلی، سر و کله زدن با جزوه های قرون اوسطایی دانشگاه ... همه و همه، مرا، از من به عاریت گرفته اند. (این «عاریت» تکرار است، اما خوشم می‏آید)

راستی، تبریک! این زمستان خشک و خزان‏مانند هم گذشت و خجالتش به زمین های تف زده‏یی زراعتی و دریا... می‏بخشید! به (جرِ کابل) که گاهی دریا می‏گویندش، ماند.

در این سه ماه تعطیل، روح عاشقانه‏ام کمتر نفس کشید و بیشتر، آدم درونم به فریاد برخاست و با من دست و پنجه‏ای نرم کرد. نتیجه‏ی این درگیری، زادن مجموعه‏ی کوچک و داغی شد که آنرا (میوه های ممنوع) نام کردم. هرچند دوستانی زیادی، از جمله دو دوست خوب و دانشمندم (مسعود کوهستانی و داکتر رحیم) خیلی تشویقم کردند، تا چند تا از این میوه ها را به روی سفره‏ی (نوای دل) بچینم، اما بنا بر دلایلی، خوردن و چشیدن این میوه ها را تا دو سال دیگر (ممنوع) اعلام کردم. خطرناک اند و سمی. اما بعد از دلو 1389 (فیبروری 2011) که در هوای بدون سرمه، نفس خواهم کشید، این میوه ها را، تعارف خواهم کرد و برای ادامه‏اش، گلوگاه‏ام را خواهم درید. نه اینکه محافظه‏کارم، ولی اینجا، نخست می‏کُشند و بعد جُرم را می‏پُرسند. دوست ندارم هنگامی توجیهی از من بخواهند که دیگر، صدای برای پاسخ نداشته باشم. (نهاد های حقوق بشری و نمی‏دانم ژورنالیستی و چی و چی که خودم نیز عضویت دو – سه تای آنرا دارم، به قول دوستان ایرانی ما "همه کَشک اند". نه اینکه خواب اند و بی‏کار. استند و گاهی خیلی گلوپاره‏گی هم می‏کنند، ولی متأسفانه، دیده و شنیده نمی‏شوند.)

به هر حال! خوشحالم که فرصتی یافتم تا بیایم و عرض ادب و حرمتی کنم.

باز هم تشکر می‏کنم از دوستانی که برایم نوشتند، هرچند پاسخی نگرفتند، اما باز هم، آمدند و نوشتند. قربان دستان تان.

تا بروز بعدی ایام به کام تان باد