سلام!
روزگارم شعرم را به عاریت گرفت.
ناشاعرانهتر از همیش نفس میکشم.
تا بهار، ناموزونم.
بعد آن، یا یک دیوان شعر انفجار خواهم کرد
و یا بی غزل، انتحار.
شوخی بود. جدی نگیرید.
اما حالا یک هایکوواره ی کوتاه تا بعد...
چنان شاشید! در ذهن ِ مسلمان،
که از فرطِ تقدس:
قرآنش منفجر شد.


