تبليغاتX
نوای دل

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 17:9 روز یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

به بهانه ی پنجاه و هفتمین سالگرد حیات یک مرد نازنین !

 

چند روز قبل استاد بزگوار « حضرت ظریفی » به پنجاه و هفتمین سال حیات مبارک شان گام گذاشتند . 

خلاقیت استاد در سرایش شعر و به ویژه در فی البداهه سرایی همیش برایم سوال بر انگیز بوده است . آخر چگونه ممکن است بعد از خواندن مطالب ، در رابطه به آنها و در فرصت اندک به آفرینش والا پرداخت و درج کامنت ها نمود ؟  نمیدانم . شاید خالق او را در روز بیکاری که مشغولیت هایش اندک بود ، شاعر آفرید و در رگهایش بجای خون غزل ریخت. روی همین ملحوظ بود که در رابطه به سالگردش نوشتم :

 

                                                   خدا در روز بیکاری ، فرهیخته !

                                                   ز غــربالش تو را مـوزون بیخته

                                                   دلت را مثنوی ، شهکار و بعدش

                                                   غـزل در رگ بجــای خون ریخته

 

این هم هدیه ی ناچیز خدمت استاد بزرگوار « حضرت ظریفی » که حتم دارم با بزرگواری که دارند ، کاستی های این دکلمه را بر من می بخشند :

 

طنین اشک : شعری از حضرت ظریفی به صدای من

 

 

یاداشت :

این دکلمه به زودی به روی سایت پرستو های مهاجر به مدیریت شاعر و نویسنده ی توانای کشور « نجیب برید » به شکل تصویری « فوتو کلپ » به نشر می رسد.

دکلمه « ای ناله ! » هم به فرمایش و کمک شاعر بزرگوار « نجیب برید » و توسط فرهیخته ی توانا محترم « نورالدین نظامی » به شکل « فوتو کلپ » تهیه و نشر پرستو های مهاجر گردیده است.

« ای ناله ! » را اینجا بشنوید و ببینید :

 

ای ناله ! شعری از بارق شفیعی  

تهیه و نشر از سایت پرستو های مهاجر

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:14 روز سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

یک زبان لُچ « عریان » از یک مفهوم پوشیده در لفافه های دین و سُنت

 

صفورا : قصه ای از دختر همسایه ی ما

 

سالها قبل ، هنگامیکه خیابان های غربت را در همسایگی کشورم « تهران ِ ایران » قدم می زدم ، آهنگ « صفورا » ورد زبانم بود که گاهگاهی آنرا خموشانه و از بیم اینکه مبادا بدانند « افغانی » ام ، با خود زمزمه می کردم. آنزمان ، این آهنگ که از آخرین کار های هنرمند محبوب کشور « داود سرخوش » بود ، تازه به بازار عرضه گردیده بود و غوغای عجیبی میان علاقه مندان آواز « داود سرخوش » به ویژه میان آنانی که در ایران به سر می بردند ، بر پا کرده بود و نیمه شبان بعد از یک روز پُر کار و طاقت سوز ، باز هم این « صفورا » بود که از لای خشت « آجُر » های ساختمانهای نیمه کاره با نوای خسته و دلگیر کارگر افغانی در فضای تهران به شکل « قاچاقی » طنین انداز می شد:      

 

برایم نامه از کابل رسیده

دوباره خون به رگهایم دویده

نوشته مادر پیرم که بر گرد

جوان گشته صفورا قد کشیده

...

صفورا دختر همسایه ی ما

قشنگ و تازه و تر مثل گلها

یگانه یادگار بابه صفدر

برایم نو عروس آرزو ها

 

 

و اما امروز ، این « صفورا » حکایت دیگریست از دُختر همسایه ی ما که توسط خانواده اش به جرم زن بودنش در برابر چند تکه کاغذ به لیلام رسید:

 

خودش دیگر برایش درد سر بود

به رگ رگ نفرت و آه و شرر بود

همه سرمست و خندان و غزلخوان

ولی دُختر درونش شعله ور بود

بلی ! سونامی ِ آفت رسیده

ز چشم دُختر همسایه تر بود

ز چشمی که به دنبال دو چشمی

از آغاز جوانی در به در بود

نه از شهزاده ی بخت و خیالش

نه از تعبیر خوابش یک اثر بود

بهار بیست و سه بود و خزانش :

به مانند هیولا در نظر بود

سُخن بود و سُخن بود و سُخن بود

به هر ده و به هر شهر و گذر بود

سُخن از عقد و پیوندش به مردی

که فرزندش پدر ، عمرش به سر بود

صفورا رفت و شب در کوچه ی ما

صدای گریه های یک نفر بود

              ***

صفورا دود گشت و در هوا رفت

بدور از سایه ی دست خدا رفت

پناهگاه ، خانه اش دُکان او شد

پدر ، مادر بلای جان او شد

برادر شد دلال « دالری » ها

چو ابلیس کرده هر دم کافری ها

بجای روسری با مشت بر سر

بزد تا شد قبول بر جان خواهر

همان مردی که جیبش پُر ز زر بود

و فرزندش پدر ، عمرش به سر بود

 

صفورا : قصه ی تاریک تاریخ

صفورا : زاده ی زنجیر و توبیخ

صفورا : پیکری بر دار تاریخ

صفورا : صفحه ی تکرار تاریخ

               ***

صفورا ! مادرت پُر دردسر باد

به کام و هستی اش هر دم شرر باد

برادر گر شود سوداگر ِ خون

به نطفه تخم ذاتش شُعله ور باد

وگر جنس پدر هم اینچنین است :

تمام خلق یکدم بی پدر باد

                                                          سلیمان دیدار شفیعی

                                                            کابل ، افغانستان