به بهانه ی پنجاه و هفتمین سالگرد حیات یک مرد نازنین !
چند روز قبل استاد بزگوار « حضرت ظریفی » به پنجاه و هفتمین سال حیات مبارک شان گام گذاشتند .
خلاقیت استاد در سرایش شعر و به ویژه در فی البداهه سرایی همیش برایم سوال بر انگیز بوده است . آخر چگونه ممکن است بعد از خواندن مطالب ، در رابطه به آنها و در فرصت اندک به آفرینش والا پرداخت و درج کامنت ها نمود ؟ نمیدانم . شاید خالق او را در روز بیکاری که مشغولیت هایش اندک بود ، شاعر آفرید و در رگهایش بجای خون غزل ریخت. روی همین ملحوظ بود که در رابطه به سالگردش نوشتم :
خدا در روز بیکاری ، فرهیخته !
ز غــربالش تو را مـوزون بیخته
دلت را مثنوی ، شهکار و بعدش
غـزل در رگ بجــای خون ریخته
این هم هدیه ی ناچیز خدمت استاد بزرگوار « حضرت ظریفی » که حتم دارم با بزرگواری که دارند ، کاستی های این دکلمه را بر من می بخشند :
طنین اشک : شعری از حضرت ظریفی به صدای من

یاداشت :
این دکلمه به زودی به روی سایت پرستو های مهاجر به مدیریت شاعر و نویسنده ی توانای کشور « نجیب برید » به شکل تصویری « فوتو کلپ » به نشر می رسد.
دکلمه « ای ناله ! » هم به فرمایش و کمک شاعر بزرگوار « نجیب برید » و توسط فرهیخته ی توانا محترم « نورالدین نظامی » به شکل « فوتو کلپ » تهیه و نشر پرستو های مهاجر گردیده است.
« ای ناله ! » را اینجا بشنوید و ببینید :
تهیه و نشر از سایت پرستو های مهاجر
یک زبان لُچ « عریان » از یک مفهوم پوشیده در لفافه های دین و سُنت
صفورا : قصه ای از دختر همسایه ی ما
سالها قبل ، هنگامیکه خیابان های غربت را در همسایگی کشورم « تهران ِ ایران » قدم می زدم ، آهنگ « صفورا » ورد زبانم بود که گاهگاهی آنرا خموشانه و از بیم اینکه مبادا بدانند « افغانی » ام ، با خود زمزمه می کردم. آنزمان ، این آهنگ که از آخرین کار های هنرمند محبوب کشور « داود سرخوش » بود ، تازه به بازار عرضه گردیده بود و غوغای عجیبی میان علاقه مندان آواز « داود سرخوش » به ویژه میان آنانی که در ایران به سر می بردند ، بر پا کرده بود و نیمه شبان بعد از یک روز پُر کار و طاقت سوز ، باز هم این « صفورا » بود که از لای خشت « آجُر » های ساختمانهای نیمه کاره با نوای خسته و دلگیر کارگر افغانی در فضای تهران به شکل « قاچاقی » طنین انداز می شد:
برایم نامه از کابل رسیده
دوباره خون به رگهایم دویده
نوشته مادر پیرم که بر گرد
جوان گشته صفورا قد کشیده
...
صفورا دختر همسایه ی ما
قشنگ و تازه و تر مثل گلها
یگانه یادگار بابه صفدر
برایم نو عروس آرزو ها
و اما امروز ، این « صفورا » حکایت دیگریست از دُختر همسایه ی ما که توسط خانواده اش به جرم زن بودنش در برابر چند تکه کاغذ به لیلام رسید:
خودش دیگر برایش درد سر بود
به رگ رگ نفرت و آه و شرر بود
همه سرمست و خندان و غزلخوان
ولی دُختر درونش شعله ور بود
بلی ! سونامی ِ آفت رسیده
ز چشم دُختر همسایه تر بود
ز چشمی که به دنبال دو چشمی
از آغاز جوانی در به در بود
نه از شهزاده ی بخت و خیالش
نه از تعبیر خوابش یک اثر بود
بهار بیست و سه بود و خزانش :
به مانند هیولا در نظر بود
سُخن بود و سُخن بود و سُخن بود
به هر ده و به هر شهر و گذر بود
سُخن از عقد و پیوندش به مردی
که فرزندش پدر ، عمرش به سر بود
صفورا رفت و شب در کوچه ی ما
صدای گریه های یک نفر بود
***
صفورا دود گشت و در هوا رفت
بدور از سایه ی دست خدا رفت
پناهگاه ، خانه اش دُکان او شد
پدر ، مادر بلای جان او شد
برادر شد دلال « دالری » ها
چو ابلیس کرده هر دم کافری ها
بجای روسری با مشت بر سر
بزد تا شد قبول بر جان خواهر
همان مردی که جیبش پُر ز زر بود
و فرزندش پدر ، عمرش به سر بود
صفورا : قصه ی تاریک تاریخ
صفورا : زاده ی زنجیر و توبیخ
صفورا : پیکری بر دار تاریخ
صفورا : صفحه ی تکرار تاریخ
***
صفورا ! مادرت پُر دردسر باد
به کام و هستی اش هر دم شرر باد
برادر گر شود سوداگر ِ خون
به نطفه تخم ذاتش شُعله ور باد
وگر جنس پدر هم اینچنین است :
تمام خلق یکدم بی پدر باد
سلیمان دیدار شفیعی
کابل ، افغانستان


