سلام بر عزيزی که می خواند !
در ياداشت قبلی ام جسارتی بر غزل والای شاعر فرهيخته، نويسنده ی جوان، پژوهشگر توانا و همکلاسی و دوست به قول معروف ( جانا جانی ام ) محمد علی اديب نموده بودم که آنرا زير تيتر « تعهُد » به نشر رسانيدم و تقديم کردم به دختران سر زمينم. « اديب » گُهر فشان هم در پاسخ « خلوتی » با من داشت که آنرا به روی وبلاگ وزين خود به نشر رسانيد. هر چند خلوتسرای « ما دو » پُر است از زمزمه های که با آن ايمان آورده ايم و برايش می جنگيم، ولی اينبار خواستم اين خلوت مانرا با شما نيز شريک کنيم.
و اما تو اديب عزيز !
خوشحال استم و می بالم از اينکه « مخمسم بر غزلت » مقبول افتاد. راستش می ترسيدم از اينکه با زبان ناقصم شعر والايت را صدمه رسانده باشم، اما چی می شود کرد ! مکتوب عشق را معانييست پُر پيچ و هيچ زبانی را توان تعبير و تصوير او نيست. چنانچه « ابو المعانی »، شاعر آئينه ها « بيدل همه دل » می گويد:
ز بسکه معنیء مکتوب عشق پيچش داشت
زبان خامه ی ما هر چه گفت لغزش داشت
اميد کاستيها را بر من بخشيده باشی.
خلوتی با "ديدار عزيز", سطر نخستين کتاب زنده گيم...
ديدار عزيز !
در عصری که خورشيد را در دم چاشت "اسد", که آفتاب چون شير در يگ گامی ما مي غرد, کور-متمدنان ما در چاه مي پالند, در هنگامه ی که مهتاب خونين هر ماه چهارده روزه را با "شکلک دستار" ناموس- فروشان سده های کم عمر ما بر تارهای کشيده ی "شب بين های جمجمه" شان, له مي کنند, در زمانه ی که ستاره های طلايي آسمان آبی حوزه ی ما را با لايزرهای وارداتی قاره های پيشگام مدنيت به سرقت برده شده مشرق زمين, برای چاق و چله شدن نفت و پترول, که از آميزش نادرست, پي هم و آلوده, ايدز گرفته اند آتش مي زنند, در جهانی که جوانه های آبديده و قوی سنگ و صخره–خاره ها را به جرم "آفرينش نامکمل" با چاقوی ابراهيمی سر مي زنند, در قلمروی که حاکميت از آن ببرهای آموزش ديده ی صحراهای ملوث "مکران و بلوچستان" است, در اقيانوسی که افعی های اسطوره ی و ديوهای دو بعدی و تشنه ی موجودات آهنين, بر طلای سياه, بي تاب آراميده و لوليده اند و ....
آيا باز هم صداها را در گلو خفه کردن و به آرزوی آن نشستن که چه وقت برقع و يا پرده از روی قيافه ی خدا بالا زده می شود, تا ما او و يا شمايل مبارکش را به تماشا بنشينيم و برای آنانی که در قعر قهر انسان و طبيعت ستيزی تا چانه غرق اند, با سر بلند و افتخار اعلام کنيم که اين همان بود که ما مي گفتيم و تير تقدير ما حال بعد از يک مليون عمر و زنده گی به هدف خورد؟ و کبوتر گم گشته ی ما امروز بعد از يک دنيا عطش به آشيان نشست؟
ديدار نازنين !
می دانم که در چنين يک وضعيت سخت, خيلی مشتاقانه در تکاپو, پوينده گی و با بالنده گی تمام برای جريان يک مبارزه پيگير در هر سلول و ميزون هستیيت, راه باز مي کنی. مي دانم که برای محدود کردن فاصله ها و وصل به اصل و آرمانت, پيگيرانه توشه مي پالی. مي دانم که بي تابی. مي دانم که در اين راستا برای من و امثال من چقدر عزيزی. مي دانم که مي دانی و مي دانيم که مي دانند-نمي دانند...
دو سخن در پيوند با دو نوشته و يادداشت اخير و زيبای تان:
يک: دوستان عزيز و خواننده خوب ما بايد بدانند که حوزه پوشش و گستره واژگان مبارک " دو رهگذر, دو همسفر, دو همرکاب..." که برای بار نخست, آن را به زبان منظوم به کار برده ای و خيلی هم بجا, به مراتب وسيعتر از آن دنيای است که در محدوده ی من و تو. مگر همينگونه نيست که سالکان بزرگ طريقت در مکتب اومانيسم, قرن ها قبل از چنين داستانها, عالی ترين ارزش مايه ها را برای بشريت آفريده اند. همه مي توانند در اين "قمار عاشقانه" شريک شوند و حتا خودشان دوست قماری شان را بيابند. اين وضعيت مي تواند مولفه و خصيصه ی همه ی آدم های از تبار و نسل ما باشد. آرزو مي کنم توانايي آن را بيابم تا اين ارزش و پيام متعالی را همانگونه که هست, تا آخرين مقطعش به اکمال برسانم.
دو: ديدار انديشمند, مخمس زيبای شما, تداعی کننده ی بخشی از همان قمار عاشقانه و تحول آفرينی است که هرچند ببازيمش, باز در آروزی يک ميدان ديگر تا سرحد باختن همه ی زنده گی مان, نفسک مي زنيم. اين بهترين, پيشگام ترين و عزيزترين تعهدی است که نقاشی ميناتوری روی دروازه ی خانه مشترک بشريت را در نيويورک به تصوير مي کشد. اين پيام ماست برای همه ی انسانهای امروز و فردای ما و امتداد آن تا آخر خط زنده گی انسان در محدوده ی دنيای آفرينش است.
ديدار گرامی !
باورم اين است که برای تو و آدم های از تبار تو, دريای پوچ واژگان و قالب لخت کلمات, هيچگاهی نمي توانند, انديشه و آرمان های بلند و زايشگرتان را تحمل کنند. جای که واژگان اسير محتواست, ديگر گفتارها و ساختارهای کلاسيک و غير کلاسيک نمي شناسند. آنانی که در قالب های مفش و مزين عصری و مدرن, گفته های شان را لخت و عريان و حتا پوچ مي دانند, دوباره با انديشه و درونمايه ی عصری و مدرن شان به آغوش قوالب طبيعی و بکر پيشينه ها و به تاريخ سپرده شده و حتا فراموش شده پناه مي برند تا باشد که جلال و شکوه پيام شان را خيلی زيبا و برهنه باز گويند. مخمس شما, يکی از نمونه های ناياب همين گونه طرز گويش و رسول برحق واقعيت هاست. در زمانه ی که هرچه مدرن اند, از بي مايه گی و بيچاره گی مو مي کشند. ما مو را بو مي کشيم, تا هويت و شناسنامه اش را بشناسيم. نهايت راه يکشبه, بي راهی است و فرجام راه زنده گی, آغوش خورشيد.
ديدار عزيز !
برای تو, خودم و ما, خوب زيستن و بال پرواز آرزو مي کنم و اين همان آيه ی همدلی ماست:
تو باشی و من باشم و پرواز يگانه
آهنگ ثريا نکنم, مرد نيم من
ديدار نازنين ! ببخش که: هرچه دل گفت آن کردم.
دنيا اين روز را بنام ( زن ) جشن می گيرد، اما من آنرا بنام « روز بدبختی زن و سياه ترين روز سال » به تجليل می نشينم؛ چون شايد تا هنوز نتوانسته ام لاشه ای پامال شده ای « مادر و خواهرم » را از زير چکمه هايم بيرون کنم و دَين شانرا ادا.
مخمسی بر غزل ( مرد نيم من ) از « م. ع. اديب » که من آنرا تحت تيتر « تعهُد » می گذارم اينجا.
بيائيد برای لحظه ای هم که شده، خود را جای مادران و خواهران تان قرار بدهيد و دنيا را با چشم آنها ببينيد
و
بيائيد بر تعهُدات مان عمل کنيم و اين وعده ها را، « ها » !

تعهُد
از عشق تو غوغا نکنم، مرد نيم من
تا عرش مُعلا نکنم، مرد نيم من
مفهوم تو معنا نکنم، مرد نيم من
« تا دست تو بالا نکنم، مرد نيم من
يا چشم ترا وا نکنم، مرد نيم من »
گر عقل ز زنجير و ز ظلمت برهانيم
من مرد، تو زن صنعت يک دست خدائيم
هر چند ز دامان تو با فرقی که زاديم :
« تو نيم منی، نيم تو ام، نيمه ی مائيم
دو نيمه اگر ما نکنم، مرد نيم من »
ديريست در اين خانه و اندر پس ديوار
مردی شده معنای بلند شف دستار
دو نيم هميم؛ ليک در اين دوزخ و حصار :
« يک نيمه ی من سوخت از اين مرد خود آزار
اين مرد چو رسوا نکنم، مرد نيم من »
اين مرد، نه مرد است، بها هيچ ندارد
دُهلی که نوازد، صدا هيچ ندارد
آن مرد که از عشق نوا هيچ ندارد :
« مرديست که در مذهب ما هيچ ندارد
اين مرد که خنثا نکنم، مرد نيم من »
تفسيری که در دفتر تزوير نوشتند
تقديری که با آتش تحقير برشتند « ۱ »
زنجيری که در پيکر و در جان تو رشتند
« ديوار نگون فهم حجابی که سرشتند
تا خاک کف پا نکنم، مرد نيم من »
صد لکه ی ننگين به دامان تو بستند
تقدير تو غير از خط دستان تو بستند:
« شاهان جفا پيشه که چشمان تو بستند
تا محشری بر پا نکنم، مرد نيم من »
از سينه زند شُعله ی صد داغ زبانه
از درد تو و بند تو و جبر زمانه
گر باز کنم بال ترا تا به کرانه :
« تو باشی و من باشم و پرواز يگانه
آهنگ ثريا نکنم، مرد نيم من »
درد تو درون دل غمديده نگنجد
اينکه به سرت عالمی کوبيده، نگنجد
حرف و سخنم کوته و سنجيده نگنجد
« عهديست درين سينه که در ديده نگنجد
تا وعده ی خود ها نکنم، مرد نيم من »
از بيخ کَنم هر سد و ديوار ديگر نيز
آباد کُنم گُلشن و گلزار ديگر نيز
قربان تو صد شاعر و « ديدار » ديگر نيز
« يک بار قسم، باز قسم ، بار ديگر نيز
تا حل معما نکنم، مرد نيم من »
سليمان ديدار شفيعی
حوت ۱۳۸۶ (مارچ 2008 )
کابل، افغانستان

یک توضیح مختصر:
هر چند امروزه سرايش شعر در قالب های کلاسيک مثل مخمس، مسدس، معشر و ... کمتر رايج است، ولی خواستم با مخمس نمودن غزل ِ « مرد نيم من » تنوعی در فضای مدرن و مدرنیزم ایجاد کنم و به این بهانه یادی از کلاسیک نیز کرده باشم. بيان شعری هم کمی متأثر از قالب آن است، اميد زياد بد تان نيايد.
۱. « برشتن » = بریان کردن، سرخ کردن ( در اینجا اصطلاحی « پختن » )


