تبليغاتX
نوای دل

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 13:53 روز یکشنبه سی ام دی 1386

 

ز عشقت درد سر دادی تو ما را

به آئین کی در دادی تو ما را ؟!

ز کابل یا ز دهلی، از کجایی ؟!

نشان: « هندوگذر » دادی تو ما را

« هندو گذر »: محله ی هندو نشین « هندوستانی تبار » های کابل قدیم

***

خیالت در حریم دیر پیچید

و کافر شد دلم، آزاده گردید

بسانِ دختر هندوی بنگال

درون معبد ویرانه رقصید.

***

رفت و آهسته بی پناهم کرد

بعد از اینکه غزل نگاهم کرد

بی غزل با خود و غزل به غزل

غم خود را غلط خواهم کرد .

« غم خود را غلط کردن »: اصطلاح عامیانه

س.د. شفیعی

۲۸ جدی ۱۳۸۶





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 10:38 روز سه شنبه هجدهم دی 1386

سلام بر دوستان نوای دل !

 

چندی بود به دلیل فرا رسیدن آزمون های آخر سال ۱۳۸۶ خورشیدی دانشگاه کابل، نتوانستم به وبلاکستان سری بزنم ؛ این بود که نه میزبان خوبی بودم و نه مهمان خوب. از تمامی دوستانی که در غیاب من به کلبه ام سر زده اند اظهار امتنان می کنم و به دلیل اینکه نتوانستم در این مدت « خانه » های شانرا دق الباب کنم معذرت میخواهم. امیدوارم از من دلخور و رنجور نباشند. دوری از این عجوبه علمی قرن اخیر « انترنت » برای من هم مشکل، خفه کننده و گاهی خفقان آور است ، اما گاهگاهی، معاذیر و عدم امکانات دست به دست هم داده و این شیفته را از شما و از این « فریادگاه » دور نگهمیدارد.

امتحانات ترم « سمستر » اول سال چهارم دانشگاه کابل هم به اتمام رسید و زمستان عجول در آخرین روز های امتحانات ترم خزانی، شام سیاه کابل را با فرستادن دانه های رقصان سفید برف از لایه ای بغض آلود چرکین که سقف آبی کابل را به مدت چندین روز محصور نگهداشته بود، سفید و سفید و سفید تر ساخت . فردای آنروز وقتی تازه از بسترم بلند شدم و از پنجرۀ اتاقم به بیرون نگریستم دیگر از رنگ کبود و خاکستری اسفالت و از بته های پطونی و ساقه های گلاب خزان زده ئی باغچۀ کوچک و محدود حیات ما و از تنه های عریان دو درخت سیب و ناک خبری نبود؛ بل همه، جامه ی سفید به بر کرده بودند و پیامبرانی بودند از یک زمستان زیبا، ولی ( سرد و بی رحم ) .

به عجله از جایم بلند شدم و خودم را آمادۀ رفتن به دانشگاه کردم؛ چون قرار بود خواهرم را که خواهش اشتراک در آزمون سراسری سال ۱۳۸۷ تحصیلات عالی را داشت، تا دانشگاه همراهی کنم . در مقابل دانشگاه کابل و روبروی دروازه عمومی انبوه بزرگی از جوانان آرزومند با سیما های مضطرب، دیدگان نگران و حالات هیجانی تجموع نموده بودند و منتظر اجازه ورود به دانشگاه بودند. دیدن آن چهره ها مرا به یاد روزی انداخت که خودم با دلهره ای عجیب انتظار ورود به دانشگاه و دریافت پرسشنامه ها را داشتم.

جوانان منتظر و نگران با هم به گفتگو های شرین و اظهار نظر های عجیبی می پرداختند که گوش دادن دزدانه به مباحث و نظریات آنها برایم خالی از لذت و گاهی هم درد نبود. یکی می گفت : « امسال پذیرش در موسسات عالی تحصیلی بسیار کم است . خدا می داند که کامیاب شویم ؟! ... » ، آن یکی دیگری در حالی که عصبانی به نظر می آمد خطاب به دوستش می گفت: « برو بچیش ! صد هزار فارغ صنف دوازده امتحان میته و سی و پنج هزارش در سطح مملکت قبول میشه. اگه پیسه میسه، واسطه یا زور مور داشته باشی کامیاب ِ کامیاب استی. اگه مثل مه بی بوته و ریشه بودی رخصت ات می کنند. » ، جوان خوش قیافه و شیک پوشی که آنطرفتر کنار موتر کرولای مدل ۲۰۰۵ اش ایستاده بود: آزمون را سپری ناکرده از دوستش در مورد تاریخ شروع دروس دانشجویان تازه شمول دانشکدۀ حقوق که قرار است سه ماه بعد: یعنی بعد از اعلان نتایج کانکور « آزمون سراسری » شناسای و تثبیت شوند می پرسید. گویا برایش الهام شده بود که « بی چون و چرا شامل استی » و یا شاید کسی که از آن « زور مور » هاست برایش اطمینان داده بود که « پشت اعلام نتایج نگرد. سال جدید در دانشکدۀ حقوق حاضر باش تا از درس ها عقب نمانی »، گروه های پراگنده ای از دختران نیز در مقابل دانشگاه در حلقه های چند نفری که گویا هر حلقه متشکل از چندین « خواهر خوانده » بود، حضور داشتند و بی صبرانه چشم شان به دروازه بود تا کی اجازه ورد صادر می شود و آنها داخل دانشگاه می شوند. درست هنگامیکه دروازۀ دانشگاه به روی کاندیدان آزمون سراسری باز شد حادثه ای رخ داد که تا امروز و همین ساعت هم مرا اذیت می کند و قلبم را به درد میارد : کاندیدان کانکور « آزمون » تازه داشتند یکی یکی با ارایه کارتی که وزرات تحصیلات عالی به منظور معرفی آنها به کانکور سال ۱۳۸۷ در اختیار شان قرار داده بود از دروازه ورودی دانشگاه به داخل رد می شدند که موبائیل « تلیفون همراه » یکی از دخترانی که با خواهرم تازه همصحبت شده بود به صدا در آمد. دخترک با دیدن شمارۀ روی صفحه موبائیل به شدت نگران شد و رنگ و روی خود را باخت. با دستپاچگی گوشی را به گوش خود برد و به صدای « پچ پچی » به گفتگو پرداخت و آهسته آهسته از ما دور شد. بعد از چند دقیقه ای دیدم دوباره به طرف ما آمد و با صدای التماس آمیزی از خواهرم خواست تا با نامزدش در تلیفون صحبت کند و او را در مورد اشتراک دخترک در امتحان کانکور قناعت بدهد. نامزدش از اشتراک وی در کانکور ناراحت بود و کفری و هی پیهم حرفهای رکیک، زشت و تهدید آمیز نثار دخترک می کرد. خلاصه اینکه تلاش خواهرم برای قناعت دادن جوان روشنفکر ( ! ) که به گفته نامزدش از دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه کابل فارغ شده بود و در یکی از موسسات خارجی ایفای وظیفه می کرد بی نتیجه ماند و دخترک هنگامیکه همه با دلهای پر از امید، آرزو و اضطراب جهت اشتراک در امتحان کانکور و رقم زدن سرنوشت آینده شان داخل دانشگاه می شدند، به چشم های اشک آلود و مثل مرده ای متحرک و یا رباطی که دکمه اجرای دستور تازه ای برایش فشرده شده باشد آنجا را ترک کرد. برای اولین بار با وجود مرد بودنم برای یک دختر گریستم و از اینکه شاهد چنین صحنه ای بودم خودم را نفرین کردم.

به هر حال، امسال حدود صد هزار فارغین صنوف دوازده از تمامی ولایت به کانکور سراسری معرفی شده اند که از جمله پنجا هزار تن آنها شامل موسسات عالی تحصیلی و مسلکی می شوند که از این پنجا هزار دانشجو، سی و پنج هزار آن، در موسسات عالی تحصیلی ملکی به تحصیل خواهند پرداخت و پانزده هزار تن دیگر آن در موسسات تحصیلی نظامی مثل اکادمی پولیس، دانشگاه عالی افسران و بخش های مربوط به آنها شامل شناخته خواهند شد. دانشگاه کابل با داشتن ۱۴ دانشکدۀ مستقل ( انجنیری، حقوق، ژورنالیزم، اقتصاد، فارمسی، ساینس، علوم اجتماعی، روانشناسی و علوم تربیتی، ادبیات، شرعیات، وترنری، زمین شناسی، زراعت، و هنر های زیبا ) ظرفیت پذیرش ۳۱۲۵ دانشجو را برای سال ۱۳۸۷ داراست که در این میان دانشکدۀ ژورنالیزم کمترین پذیرش ( ۸۰ دانشجو ) را و بیشترین پذیرش ( ۵۵۰ دانشجو ) را دانشکدۀ ادبیات بخاطر داشتن دیپارتمنت های متعدد اعلام کرده است و دانشگاه طبی کابل که اینک منحیث یک نهاد مستقل و مجزا از دانشگاه کابل فعالیت آموزشی و پرورشی دارد با داشتن سه بخش ( نرسنگ، ستوماتولوژی و طب معالجوی ) ظرفیت پذیرش ۱۸۰ دانشجو را دارا می باشد.