« حلقۀ زلف یار » بعد از این
کوچه کوچه بهار بعد از این
عشق و یکرنگی و کبوتر ها
بچه های « مزار » بعد از این

سلام دوستان و علاقمندان « نوای دل » !
در هفته ی که گذشت کابل و انجمن قلم افغانستان، میزبان یاران ِ « حلقۀ زلف یار » : شاعران جوان از شهر « مولانا » بودند که اینک طبق وعدۀ قبلی، گزارش مختصر و فشرده ی آنرا ذیلأ تقدیم تان می نمایم تا فرهنگیان فرهیخته و دوستانی که به شعر، ادب و فرهنگ افغانستان علاقمند استند و بدور از « خانۀ خورشید » به سر می برند، از تابش اشعه های فروزنده، نوید بخش و جوان این سر زمین بی بهره نمانده، با چهره های شعر جوان افغانستان آشنا شوند.
نخست می خواستم این گزارش را بطور مفصل و جامع و با بحثی در مورد « شعر جوان افغانستان » منتشر کنم، اما به نسبت خارج شدن حجم این یاداشت از حوصله مندی خواننده؛ با معرفی مختصر چند تن از یاران ِ « حلقۀ زلف یار » که مهمان کابل بودند و با نشر نمونه های کلام و گذاشتن تصاویر هر یک حین اجرای برنامه شعر خوانی در انجمن فرهنگی « ظهیر الدین محمد بابر شاه » واقع کارته سوم کابل اکتفا نموده؛ و از این طریق می کوشم تا تصویر کاملی از برنامه را به خواننده گان نوای دل ارایه کنم .
حلقۀ زلف یار، بعد از سخنرانی های دانشمندان هر یک : مسوول ِ انجمن « ظهیر الدین محمد بابر» ، سید ضیأ قاسمی ( ادیب، شاعر و پژوهشگر )، محترم آقای روئین، محترم قرقین، عزیز الله آرال و محمد عالم حبیب که هر یک بلترتیب پیرامون گشایش شعبه ی انجمن ظهیر الدین محمد بابر در کابل و نقش آن ، شعر جوان و کانون های حوزه یی ادبی هرات، کابل و بلخ، نقش انجمن های ادبی در گسترۀ ادبیات معاصر و زبان و ادبیات ازبکی صحبت کردند؛ نوبت یافتند.
و بعد « سهراب سامانیان » به نماینده گی از « حلقۀ زلف یار » و با سخنان فشرده، اما جامع خود محفل شعر خوانی یاران « زلف یار » را اعلام کرد.
من در اینجا با گذاشتن تصاویر، دو - دو نمونه کلام و معرفی نامه های مختصر هر یک که از زبان خود شان نقل شده است خواهم پرداخت، امید مقبول خاطرتان واقع شود و از گل افشانی های جوانان بلخ لذت ببرید. گزارش کامل این سفر و برنامه های اجرا شده ای آنها در کابل ، به روی وبلاگ ( زلف یار ) به نشر خواهد رسید. از اینرو به این خلص اکتفا نموده لحظه ای فضای تانرا معطر کنید.
سهراب سامانیان: 
نامم سهراب و نام خانواده گی ام سامانیان است. در جوزای سال ۱۳۶۳ خورشیدی در شهر « مزار شریف » زاده شدم. پدرم شاعر و نویسنده بود و مادرم قرآن درس می داد. به سال ۱۳۸۰ از لیسۀ آریانای « مزار شریف » و به سال ۱۳۸۴ از رشتۀ روزنامه نگاری دانشکدۀ ادبیات دانشگاه بلخ فارغ گردیدم و در کنار اینها در چندین جای دیگر دوره های آموزش کوتاه مدت روزنامه نگاری را به پایان رسانیده ام. من در بسیاری از روزنامه ها و نشریه های بلخ عضو گروه نگارنده گان و در نشریۀ « شهر داری » ( ۱۳۸۱ ) مدیر مسؤول بوده ام . همچنان عضو انجمن نویسنده گان بلخ، اتحادیۀ آزاد ژورنالیستان افغانستان، انجمن قلم افغانستان، انجمن روزنامه نگاران آریانا، انجمن ملی ژورنالیستان افغانستان و شماری دیگر از نهاد های آزاد می باشم. اکنون مدیریت مسؤولی نشریۀ « پدیدار » و ریاست کانون گزارشگران جوان را به دوش دارم .
از سال ۱۳۸۱ به داستانویسی پرداخته ام که نخستین گزینۀ داستانهای کوتاهم زیر نام « سفر به سوی آفتاب » به سال ۱۳۸۳ از سوی انجمن نویسنده گان بلخ به چاپ رسید. یک مجموعه داستان به نام « سوزش دستها » و دو اثر پژوهشی زیر نامهای « داستان نویسی در بلخ » و « نقطه گذاری و نگارش » را آماده چاپ دارم .
ابراهیم امینی :
ابراهیم امینی متولد سال ۱۳۶۶ خورشیدی در قریۀ « پالو » ولسوالی « چمتال » ولایت بلخ می باشم. تعلیمات ابتدائی ام کُند و کنده، کنده در مکتب کوچک « محلم » انجام یافت . فعلأ دانش آموز سال دوازدهم لیسۀ « استقلال » مزار شریف می باشم. از اوایل جوانی دنبال گمشده گی ها و کمبودی های خودم بودم که تا دو سال و نیم قبل از این در « جادۀ جادویی شعر » با آنها روبرو شدم. به عقیده من شعر همه چیز است، ولی همه چیز شعر نیست. چندیست از پنجرۀ شعر، با حنجرۀ غزل آلود، دلخوشیها و نا خوشیهایم را داد و فریاد می کنم و فعلأ شعر را جز راهی به سوی ارزشهای ناشناختۀ انسانی نمی پندارم. مدتی است افتخار عضویت انجمن آزاد نویسنده گان بلخ و انجمن قلم افغانستان را برایم داده اند.
یک حرف ساده
یک حرف ساده ام که نمی دانی ام هنوز
زین رو دچار بی سرو سامانی ام هنوز
صد کلۀ غرور به پایت بریده ام
مقبول نیست نزد تو قربانی ام هنوز
با دیگران ز بس که رفیقی به روی من
یک لکه است غیرت افغانی ام هنوز
چون نان گرم بود گپ تو برای من
افسوس ادامه یافته بی نانی ام هنوز
گه مسجد است، گاه کنشت است خانه ات
معلوم نیست کفر و مسلمانی ام هنوز
سارا سلام !
این روزها نه ئی و درک های تو گم است
سارا، سلام ! در تو هوای « علیکم » است
یک گام پیش از آمدنت ختم می شود
بدبختی یی که تا به ابد در تداوم است
یک چیز بر لبان تو خوشبختی مرا
فریاد می زند که – همان یک تبسم – است
خشکش زده ست شعر تری بر لبان من
انگار، گوش هات پُر از حرف مردم است
حوای من ! بهشت همین چند لحظه بود
آدم دچار وسوسۀ طعم گندم است
( ابراهیم امینی )
محمد حسین آرش:
محمد حسین آرش فرزند امان الله استم. در سال ۱۳۶۴ هجری خورشیدی در ولایت بلخ شهر مزار شریف چشم به جهان گشودم. تعلیمات ابتدائی و متوسطه را بعد از سقوط طالبان در مکتب متوسطۀ سواد حیاتی مسعود شهید به پایان رسانیدم و اکنون دانش آموز سال یازدهم لیسۀ باختر مزار شریف می باشم. در نخستین مرحلۀ آزمون این عواطف بشری قرار دارم. از آغاز سال ۱۳۸۵ بدین سو شعر می سرایم و آن چه به نام شعر دارم در قالب دوبیتی و غزل سروده شده است. همه تلاشم این است که بتوانم از عهدۀ این مسؤولیت بزرگ، این بار سنگین معنوی بدر آیم.
آن چشم های یک رقم...
آهسته خاست « بیگ » غمش را گرفت و رفت
از کوچه های ما قدمش را گرفت و رفت
آهسته گفت: « باز ترا بوسه می دهم »
یک باره حرف « می دهمش » را گرفت و رفت
آمد ولی به دور و برش اعتنا نکرد
آن دیدگاه منسجمش را گرفت و رفت
جوزا چه ماه گرم و کثیفی ست؛ خسته بود
در سایه ام نشست، دمش را گرفت و رفت
یک دفعه گفت درد و بلایم به جان تو
درد و بلای محترمش را گرفت و رفت
آمد نشست و باز مرا دست کم گرفت
نامرد بود، دست کمش را گرفت و رفت
او یک رقم جذابیت چشم داشت، آه !
آن چشم های یک رقمش را گرفت و رفت
شاعر، نگاه !
دنیای درد های تو بسیار ساده است
شاعر بگو که بر سر تو چی فتاده است
آبی ست رنگ حرف تو مانند آسمان
آبی ست رنگ حرف تو زیرا که ساده است
شاعر ! بیا برای خدا خوش بکن دلی
شاعر چرا برای تو کس دل نداده است ؟
شاعر بیا و نعش دلت را نگاه کن
شاعر، نگاه ! ... نعش دلت... روی جاده است
شاعر تو از کدام سرک می کنی عبور
این جا کسی برای شما ایستاده است
( م. حسین آرش )
حیدر احمدی:
سید حیدر احمدی فرزند سید احمد بلندی متولد سال ۱۳۶۴ هجری شمسی در ولسوالی « بلخاب » قریۀ « پای زیارت » میر سید علی ( رح ) می باشم. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در مکتب سید جمال الدین بلخاب به پایان رسانیدم و دورۀ لیسه را در لیسۀ استقلال مزار شریف به اتمام رسانیدم. و فعلأ دانشجوی ادبیات دانشگاه کابل و عضو انجمن آزاد نویسنده گان بلخ می باشم.
از کودکی به شعر علاقه داشتم و این علاقه کم کم منجر به شعر سرودنم گردید. بیشتر در قالب غزل و رباعی شعر می سرایم و پدرم در این زمینه تشویقم می نماید. یک مجموعه از اشعارم آمادۀ چاپ است که تا اکنون به اثر بعضی مشکلات اقبال چاپ نیافته است.
مادر
من خودم را در حیات کوچکم نشناختم
کودکانه، واقیعأ دل را برایت باختم
تو شبیه عقدۀ مبهم به دنیا زنده ای
من ز تو یک کوه یک دریا تبسم ساختم
با حیاتم، ای مسافر سخت بازی کرده ای
زنده گی بی تو قماری بود و آن را باختم
رفتی و ساک غمت را لا به لای عمر خویش
با تمام بی کسی هایم به دوش انداختم
یک کوچه از...
یک کوچه از حضور تو خرسند می شوم
لبریز از شگوفۀ لبخند می شوم
ای همنفس ! به خاطر حفظ وجود تو
من قانعم که دانۀ اسپند می شوم
خورشید من، تسلسل هفتاد پشت من !
با من تویی که روح خداوند می شوم
قولی بده دوباره بیا باز کن مرا
دارم دچارم بغض گلوبند می شوم
( حیدر احمدی )
فیاض ویرا :
فیاض ویرا فرزند سیف الدین نوران می باشم. در اواخر سال ۱۳۷۰ در شهر مزار شریف تولد شده ام. فعلأ مشغول فراگیری درس و تعلیم در مکتب بکتاش هستم. اواخر سال ۱۳۸۳ بود که گلوی احساسم و آن چه که در درونم نهفته بود شگوفه زد و باز شد و از آن زمان به خود مشغول شدم و شعر را یگانه نیاز خود پنداشتم و با شعر زنده گی کردن را به خود عادت دادم و زنده گی می کنم.
عضو انجمن آزاد نویسنده گان بلخ، انجمن قلم و انجمن بابر مرزا می باشم. دوست دارم در عرصۀ فرهنگ در کشورم خدمت نمایم و دوست دارم یک ژورنالیست خوب نیز باشم.
تا به حال کتاب مستقلی از من چاپ نگردیده و در آینده های نزدیک اثری را آمادۀ چاپ خواهم کرد.
مثل خودم
با روح پاره پارۀ پُر درد می روم
آری از این حوالی نامرد می روم
تا انتهای جادۀ پُر درد روزگار
مثل خودم پیاده شده، سرد می روم
با دست های کوچک خود با غم بزرگ
من پنچه نرم کرده و چون مرد می روم
در روزگار سرخ و سیاه و سفید... آه !
راهی که سر به راه من آورد می روم
سوی کسی که مثل کسی نیست، نازنین !
مثل خودم پیاده شده، سرد می روم
دو بیتی
« مَه » چون خاکستر و دودم عزیزم ؟
بگو ! پائیز هستم ؟ برگ ریزم ؟
تو گفتی هیچ چیزی، هیچ چیزی
من آیا هیچ چیزم ؟ هیچ چیزم ؟
( فیاض ویرا )
سهراب سیرت:
در تابستان 1369 در زادگاه مولانا کسی زاده شد و نامش را "سهراب" گذاشتند. وقتی جوان شد تخلص "سیرت" را گزید. و در اواخر زمستان 1385 دوباره به دنیای شعر زاده شد و......
تشنه گی کشید
ما را همیشه مثل حریفش کنار زد
بر زخم های تازۀ آیینه خار زد
آخر کشید دست ز همدست خویش و رفت
غمنامه های درد مرا هم کنار زد
جلاد سان به کوچۀ ما تشنه گی کشید
هر جا که گیر کرد وفا را، به دار زد
از مرگ ما خبر شد و آن گاه بی درنگ
بازی نمود و زمزمه کرد و دو تار زد
این ها خطای دوست نباشد به راه عشق
ما را فقط به حادثه ها روزگار زد
بی کسی ها
من امشب از شکست شاخه های دل پرشانم
من امشب زیر بار آذرخش درد ویرانم
من از گلکوچه های شهر شاد آمیز آزادم
من امشب در حصار سایه های سرد ِ زندانم
نمی دانم که رویا های یار امشب کجا هستند
که من در چار سوی بی کسی ها مرد میدانم
من امشب شاعر فریادگر هستم که بی تردید
سکوت عشق را از کوچه های شعر می رانم
من از هر چیز در دنیای شب بیزار ِ بیزارم
فقط در آرزوی دیدنت باز است، چشمانم
( سهراب سیرت )
سید حسن آذر مهر:
سید حسن آذر مهر، متولد ۱۳۶۹ هجری خورشیدی در کابل می باشم. سالی بیش نداشتم که به بلخ – پایتخت شعر ها و شور ها کوچیدیم. اکنون دانش آموز یکی از مکاتب بلخ و عضو انجمن آزاد نویسنده گان بلخ می باشم.
مدتیست که درد هایم را از حنجرۀ شعر نعره می زنم.
کابلی دُختر
کسی در کوچۀ چشم تو مفقود الاثر گشته
کسی یک ناکس ِ بیچاره، یک بی پا و سر گشته
کسی که چشم هایش را تو سنگ و چوب می بینی
برای چشم های نازنینت در به در گشته
گمان ِ بی تو ماندن، فاتح هفتاد شهر عشق!
برای این دل آتش زده زنگ خطر گشته
بیا نا مهربان با هر چه میخواهی تمامش کن
که این دیوانۀ وحشی برایت درد سر گشته
مرا اسپند کن مادر؛ من ِ عصیان گر خود را
که با چشم سیاه کابلی دختر نظر گشته
بانو
مبارک عید! چشمت آفت عالم شده، بانو !
برایت یک نفر، یک جنگلی آدم شده بانو
مبارک، زنده گی ام مال چشمانی که مال توست
بلی ! مال دو چشمی که برایم غم شده بانو
هنوز این « پای سرگردان » سر قول خود استاده ست
اگر چه دست لطفت از سر ما کم شده بانو
بزن لبخند، با لبخندت این دنیای پژمرده
به پیش چشم هایم تازه و خرم شده بانو
بده یک بوسه عیدی، از لبی که باغ انجیر است
کجا رد می شوی وقتی دلت کم کم شده بانو
( حسن آذر مهر )
محمد علی افتخاری:
بنده محمد علی افتخاری فرزند محمد ایوب افتخاری در سال ۱۳۶۵ در قریۀ « زوک » ولسوالی « بلخاب » ولایت « سر پل » در یک خانوادۀ متدین دیده به جهان گشودم. مدتی به علت جنگهای داخلی همراه با فامیل به کشور ایران مهاجر شدم. تحصیلات ابتدائی ام را در یکی از مکاتب ایران به پایان رسانیدم. در سال ۱۳۸۱ پس از سقوط رژیم طالبان به افغانستان بازگشت نمودم و دورۀ متوسطه ام را در مکتب « میر سید علی » در بلخاب فرا گرفتم و اکنون دانش آموز لیسۀ استقلال مزار شریف می باشم.
از ابتدائی نوجوانی به شعر علاقه زیاد داشتم و از سال ۱۳۸۴ به صورت جدی به سرودن شعر آغاز نمودم. فعلأ یک مجموعه از شعرهایم آمادۀ چاپ دارم که به زودی به دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت.
مرغابی
و روزی از فضای خانۀ مان آهنگ ها پر زد
و بر چسپ خموشی، سایه ها بر پشت هر در زد
درود و رحمت جاوید بر هر « شوپرک » باد !
که کوچید از تو و من رو به سوی نا کجا پر زد
ببخشیدش اگر اشکی میان کوچه تان افتید
اگر در پیچ، پیچ کوچه تان دردی به ما سر زد
مرا معذور دارید از پریدن مثل مرغابی
به بال من فلک از روز اول آه... خنجر زد
اگر تنها ترینم در جهان دانی که هم کیشم
رفیقم را پیش چشمهایم پشت سنگر زد
اگر دستی به روی سینه ام از آشنا آمد
سیاهی های رویم را چه دانی دست دیگر زد
ایستاده ام
دردی میان کوچۀ ما جا گرفته است
فریاد بوف، قارۀ ما را گرفته است
اندیشه های ساده نفس را بریده اند
موج شرار و درد دگر پا گرفته است
آتش زده ست خانۀ ما را خدا کجاست
سوز میان سینه، که ما را گرفته است
در منجلاب حادثه ها مرده بوده ایم
این دست ناخداست که ما را گرفته است
من با تمام خسته گی ام ایستاده ام
این خواب چشم های شما را گرفته است
( علی افتخاری )
زبید الله خوشه چین:
زبید الله فرزند محمد آصف متخلص به خوشه چین می باشم. در سال ۱۳۷۰ هجری خورشیدی در « چرمگری » ولایت « کندز » دیده به جهان هستی گشوده ام و از سال ۱۳۷۵ هجری خورشیدی در شهر مزار شریف به سر می برم. فعلأ مصروف فراگیری درس و تعلیم در مکتب متوسطۀ بکتاش می باشم. از اواخر سال ۱۳۸۳ به دنیای پُر رمز و راز شعر قدم گذاشته ام و عضو انجمن نویسنده گان بلخ و همچنان عضویت انجمن قلم افغانستان را دارم.
لیلی... رفت
لیلی به سان خاطره یی با بهار رفت
لیلی سرود ِ باغچه شد خوشگوار رفت
همچون نسیم صبح قدم می زند به باغ
نشگفته روح خستۀ او سوگوار رفت
بنگر چراغ مزرعۀ ما خموش شد
زیرا خدای محفل مان شهسوار رفت
لیلی چگونه رخت سفر بست با سکوت
از خانۀ تحمل ما برگ و بار رفت
اینک به گوش پنجره فریاد کن که او
دریا صفت ز ساحل دریا کنار رفت
آتش گرفتم
سرا پا از تو تا آتش گرفتم
نمی دانم چرا آتش گرفتم
به روح پاک تو سوگند، مریم !
ببین « نی » ! جا به جا آتش گرفتم
( زبید الله خوشه چین )
در ختم برنامه ی شعر خوانی ِ « حلقۀ زلف یار »، شمار زیادی از اعضای انجمن قلم افغانستان در کابل ( سید عاصف حسینی، محمد علی ادیب، سلیمان دیدار، زبیر هجران، نگاه، فرید حسرت و ... ) سروده های شانرا به دکلمه گرفتند :

مرا صدا بزن
به نام مستعار صبح
اگر چه نام شب
رواج شد کلاغ
کمی درنگ کن
ببین که کوچیان
غروب طالع مرا همیشه در
نهان دست های برگ جستجو گرند
ببین که صخره های مشرقی
جای پای آهوان خسته را
تا غروب زخم خورده امتداد می دهد
صدا بزن
صدا بزن مرا
به نام مرگ آفتاب
که چکه چکه روی شانه های
مشرقی
رواج می شود.
سید عاصف حسینی
خزان ۱۳۸۷
![]()
یا زنجیر یا خورشید
من مي روم تا بشکنم ديوار, يا زنجير يا خورشيد
ها! مي روم تا قلب جنگل زار, يا نخجير يا خورشيد
من مي روم با زوزه های باد, با اميد با فرياد
از بيدهای کوچه گی بيزار, يا انجير يا خورشيد
من مي روم گنگ است اينجا معنيي خورشيد هم مهتاب
هي! مي دوم, ها! مي روم بر "دار", يا تفسير يا خورشيد
من مي روم کافيست با من قصه ی کابوس يا مبهم
تا پيچ پيچ قصه ی گيتار, يا تدبير يا خورشيد
من مي روم تا بازيابم شهپر پرواز يا انسان
دل مي تپد در سينه چون بيمار, يا شبگير يا خورشيد
من مي روم با من مگو از قصه های يأس يا پوچی
ناميست بر اين سکه ی دينار, يا تزوير يا خورشيد
من مي روم اينجا غزل حبس است, تا کشمير تا يمگان
اين قافله خواب است, من بيدار, يا پامير يا خورشيد
من مي روم تا خانه ی خورشيد, حالا دير, اما سير
حيف است اينجا ماندن تکرار, يا تقدير يا خورشيد
( محمد علی ادیب )
"سوزنده تر"
داغ لبهای تو سوزنده تر از زنبورست
و شرابی تر و شیرین تر از انگورست
چه شود باز که آیینه به آیینه شوی
به کسی که او ز دلت نه ...زنگاهت دورست
پشت چشمان تو بسيار دلش دق شده است
چه کند عاشق بيچاره که او مجبورست
جگرش شق شق چاقوي نگاه تو شده
نه! چاقونبود تیز تر از ساطورست
آدم از شوق تو از صخره خدا ميسازد
چهره ي تو مگر آيينه ی کوه طورست؟
هرچه از شربت لبهات بگفتم کم بود
که شرابي تر و شيرین تر از انگورست
( زبیر هجران قاسمزاده )
به قلم : سلیمان دیدار « شفیعی »
سمیع حامد، شاعر انقلابی و یا رسالتمند بیباک ؟!
هــر گــاهیکه سخن از چهـره هــای مطرح شعر امـروز افغانستان به میان میاید، سیمای خندان و شاداب داکتر « سمیع حامد » و زبان پُر تغزل و شاعرانه اش ذهنم را مشغول خود می سازد. من بار ها افتخار دیدار و صحبت با این بزرگمرد شعر امروز افغانستان را داشته ام؛ هر چند از اولین دیدار ما در رستورانت خوشۀ كابل خاطره ای خوشی ندارم و هر گاهی از به یاد آوردن برخورد نا جوانمردانه ی فرهنگیان پارلمــانی و موضعگیری هـای نا بخــردانه و سلیـقه یی آنها در برابر داکتر « سمیع حامد » ناراحت می شوم، اما خونسردی و بردباری او در مقابل سیاست مداران فرهنگی نما و استواری و متحد بودن او در برابر انـدیشه و آرمانهایش همیش جــلوه ی خاصی بــرایم داشته و از او تـصویــری از مردی ساخته که با یک دست سبدی پُر از عشق و مهربانی و با دست دیگر خنجر و سپر حمل می کند.
اولین شعری که از داکتر « سمیع حامد » خواندم غزلی تحت عنوان ( میسازمت ) بود که در یکی از جراید چاپی کابل به نشر رسیده بود، شعر ( میسازمت ) بود که مرا شیفته و دلبسته ی این بزرگمرد و کلامش نمود:
گر جهنم ساختم فردوس هم میسازمت
ای وطن میسازمت آخر خودم میسازمت
آنقدر هایی که می گویند تنبل نیستم
با تفنگت گر شکستم با قلم میسازمت
آئینه در آئینه در رهگذار عاطفه
سنگ اندر سنگ در راه ستم میسازمت
هر که آمد بر سرت بم ریخت اما غم مخور
من از آهنپاره های سرخ بم میسازمت
غم مخور ای خانه ی ویران مگر زیبای من
با نفسهای امیدم دم به دم میسازمت
تا تو زیبا تر شوی گل میشوم گل میشوم
باورم کن یک رقم نی یک رقم میسازمت
( سمیع حامد )
از اندیشه و آرمان گفتم! هر چند بار ها « سمیع حامد » از ديد بعضي از منتقدين ( ! )، شاعری خوانده شده که با « سیاست انقلابی » در شعر، گویا به فکر ماجرا جویی و یا ماجرا آفرینی بوده است، اما به اصطلاح، این دید منتقدانه و منتقد آن خود تحت سوال و قابل نقد است. امروز، با بروز و ساخت وبلاگ های انترنتی و تعدد نشریه های چاپی، تعداد منتقدین شعر ( اگر منتقد خوانده شوند ) نسبت به شاعران و تعداد تحليلگران نسبت به نويسنده گان، افزایش یافته است. ما كمتر شاعر، بيشتر منتقد و كمتر نويسنده، بيشتر تحليلگر داريم. منتقد كيست و نقد چيست خود سواليست كه نبايد هر كسي پاسخ آن باشد. سرودن ابيات موزون و به نظم كشيدن چند جمله اي نمي تواند از كسي شاعر و يا منتقد بسازد. در گستره ي ادبي امروز افغانستان متأسفانه هستند كساني كه « شعر را صرف براي شعر » مي دانند و سخن خارج از زلف و لعل معشوق را در شعر حرام. اينگونه كسان اند كه با تازيانه ي خود ساخته و خود بافته به ديگران مي تازند كه چرا مثل او نمي انديشند و چرا مثل او نمي گويند. ديد بعضي از منتقدين به شعر هاي اجتماعي – سياسي « سميع حامد » هم از همين چشمه آب مي خورد و بيشتر جنبه ي سليقه وي دارد تا منتقدانه. مي گويند كسي كه دهانش تلخ و مريض است آب زلال را هم تلخ ميابد. به پیروی از دکتر عبدالحسین زرین کوب باید آورد که : « ادعاي بعضي از شاعران كه انتقاد را حربهء عاجزان و كساني دانسته اند كه چون خود از عهدهء آفرينندگي بر نيامده اند به خرده گيري بر ديگران پرداخته اند خالي از حقيقت نيست » . « مي گويند از يك نقاد معروف عرب پرسيدند چرا شعر نمي گوئي ؟ گفت آنچه مي گويم نمي پسندم و آنچه مي پسندم دست نمي دهد. نقاد ديگري درجواب همين سوال گفت كه علم من به شعر مانع از آنست كه خود شعر بگويم.»[۱]
خوب در اين نظر تنها سرايش شعر و شعری بودن آن مطرح نيست، بل منظور سخن، شعر واقعي است، شعري كه زاده ي نا بساماني و گاهي هم سياه كاري هاي جامعه و اجتماع شاعر است. به نظر من شاعر در زمان و مکان مشخصی به وجود میاید و زنده گی می کند، از آن الهام می گیرد و باید تصویرگر نیاز ها، آرمانها و گزارشگر رویدادهای عصر خود باشد، شاعر و نویسنده امروزی نباید چنان به گذشته بچسپد که نتواند به آینده بیندیشد و نی چنان در مسیر زمان دو اسپه بتازد که از منبع الهام و مصدر هستی خویش دور و جدا گردد و نتواند پیامبر زمان خود باشد. امروزه ما عصر « حافظ » و یا « سعدی » را از کلام آنها میشناسیم و تصویری از جریان های آن عصر را با خوانش اشعار آنها در ذهن مجسم می کنیم. پس به یقین و باور می توان ادعا کرد که « سمیع حامد » هم با کلام و سبک کلامی اش حلقۀ گسست نا پذیر ِ گذشته تا امروز و از امروز تا فردای شعر افغانستان است. او از گذشته می آید و در حال، برای فردا می زید؛ به این معنی که شعر های سیاسی او برگه اییست از تاریخ رویداد های کشورش که بی باکانه و رسالتمندانه آنرا ثبت نموده و می نماید. به این شعر او توجه کنید و ببینید که تا چه اندازه از زمانش پیامبری کرده و چگونه گزارشگر برگی بوده از برگهای تاریخ این سر زمین :
نیروهای امریکا اشتباهاً یک دهکده را بمباردمان کردند!
گفت در آتش کشیدم خانه ات را اشتباهاً
سوختاندم باز هم ویرانه ات را اشتباهاً
از تصادف پا نهادم بر دهان کودکانت
بستر خون ساختم کاشانه ات را اشتباهاً
برکشیدم زینه تا بام ستم از استخوانت
زین خشم خویش کردم شانه ات را اشتباهاً
معذرت میخواهم! آخر خاطرم سرگرم جنگ است!
اشک و مرمی کردم آب و دانه ات را اشتباهاً
خانه زنبور سربی ساختم، آری! ببخشی!
آشیان زخمی پروانه ات را اشتباهاً
ای کبوتر! صبرکن، یک روز دیگر نیز بنشین!
باش تا تابوت سازم لانه ات را اشتباهاً
و یا :
همین هفته
چند بار در برف هیجان دادم
چند بار در میمنه و قلات و کابل تیرباران شدم
چند بار در هرات خودکشی کردم
گاه منفجر شدم با مشت پرازنغمهء دوست
مثل نصرت پارسا
ناگاه با شلنگ انداز همسرگردان
مثل نادیا انجمن
الله اکبر! آتش گرفتم
هورا! خاکستر شدم
در مردمک های نازنین طالبکی که صداقت داشت در حماقت، یخ بستم
دموکراسی! بمباران شدم!
از خود دفاع کردم با مرگ
از خدا دفاع کردم تا مرگ
مرگامرگ عقب عقب رفتم، یامرگ!
عادت به مرگم شده است این مرگ
به بهانه هایی مردم که عزراییل به نفس نفس افتاد
با دهانی بازتر ازسکوت جبراییل
پرنده یی بودم که با پراشوت پر میگیرم
پر
پر
پرپر!
پرواز کردم اما پر باز نکردم
نمیدانم چرا بعضی از فعالین ساحه ادبی امروز افغانستان زبان سیاسی در شعر را رد می کنند و با یک نگرش گویا هنرمندانه، شعر سیاسی و شاعر آن را به باد انتقاد می گیرند ؟ اگر این نظر واقیعأ در خور توجه و اهمیت است؛ پس « حافظ » و « شعر حافظ » هم باید مورد تاخت و تاز قرار بگیرد؛ چون او هم با پدیده های ناجور زمانش سر ستیز داشت و تنها شاعر لعل و زلف لیلایش نبود، بل با قدرت و استعداد کلامی اش با زشتی های زمانش می جنگید و خود منتقدی بود بر اعمال و دو رویی زاهدان عصرش. این درست که کلام منتقدانۀ « حافظ » در لفافه و چند بُعدی بوده ، اما نباید همیش و در هر عصر در لفافه سخن گفتن را بُعد هنری کلام خواند. شاید حضور و دید فضولانه ی منتقدین و زاهدان ریا کار و قدرتنمد عصرش بود که « حافظ » را وا می داشت تا در چند بُعد سخن بگوید، تا هم سخن گفته باشد و هم توجیه ی درست و بجای از کلامش داشته باشد، اما امروز خوانندۀ شعر ِ عصر ِ « حامد » دوست دارد با شعر عریان و ساده ای ( نه چند بُعدی ) روبرو شود که او را وا ندارد تا برای درک آن به کتاب های زخیم علم بیان و واژه نامه های کلفت و سنگین مراجعه کند و تمام وقت خود را صرف باز نمودن لفافۀ آن کند. به نظر من در لفافه سخن گفتن و حتی سکوت شاعر خود به نحوی سیاست است. سکوت شاعر در مقابل نا ملایمات روزگارش دمساز شدن با جریان های سیاه عصر و گریز از رسالت اوست، ولی « سمیع حامد » با تمام نیرو و با زبان خیلی عریان و بدون لفافه، اما خیلی هنری، شعرش را فریادگاۀ واقیعیت های روزگارش کرده است :
فرزندم!
با شیرخشک خیراتی امریکا نیز کلان میشوی
آنسان که من با ملاکوی امدادی روسیه
با میلک پک تقلبی پاکستان
و با شیر پاستو.ریزه یی که در ایران با دشنام میخوردم
کلان شدم
کلان بچه میشوی با شیرتاریخ گذشتهء سربازان آیساف نیز
بزرگ نمیشوی اما
فرزندم!
میتوان بر تندیسهء هواپیمای خیراتی هندوستان نوشت:
آریانا!
و از فرانکفورت سفر کرد به کابل جان
میتوان بر جبین بس های خیراتی پاکستان نگاشت :
ملی بس!
و از جادهء میوند رفت تا دارالامان
به جایی نمیرسی اما
البته باید خاطر نشان کرد که این دید تنها متوجه اشعار اجتماعی و غیر غنایی او می شود؛ چون « سمیع حامد » شاعری نبوده که تنها و فقط به زشتی های روزگارش پرداخته و کلام و وقتش را وقف پیکار در جولانگاۀ اهریمنی عصرش کرده، بل در کنار اینها عاشقی بوده که دیوانه وار به لیلایش در شعر عشق ورزیده و فضای روانی شیفتگان شعر خود را معطر و گلگون کرده است. اشعار و سروده های غیر سیاسی او زمزمه های اند از شهر عشق، عاطفه و خیال و بقدری گیرا و زیبا اند که فقط با یک بار خواندن ورد زبان و سرود لبهای خواننده می شود :
گل همان، کابل همان، اما تو اینجا نیستی
پس چرا دیوانه می گفتی که رویا نیستی
باز هم موسیچه های کوچه عاشق می شوند
تو مگر با من دگر در باغ بالا نیستی
تا کجا بالک زنم دنبال تو ای موج عطر
آه، میدانم که غیر از یک تمنا نیستی !
نی... تمنا نیستی، هستی تمام هستی ام
هستی من، مستی من! نیستم تا نیستی
به هر حال من اندیشه و آرمان در شعر داکتر « سمیع حامد » را اندیشه و آرمان یک حزب و یا یک ایدیولوژی خاص نمي دانم، بل آنرا همان درد گلوگیر در گلوگاۀ سرزمینش مي دانم که سالها یا فریاد زده نشده و یا اینکه اگر فریاد زده شده؛ گوش شنوایی برای آن نبوده و اگر احیانأ هم بوده یا به مزاج خوش نیامده و یا اینکه نادي آنرا متهم به ماجرا جویی، ماجرا آفرینی و یا پیروی از سیاست انقلابی در شعر نموده اند، اما با وجود این همه « سمیع حامد » شاعری نبوده تا دید سلیقه وی و فضولانه ی منتقدینش، او را ناراحت کند و یا مجبور به سخن گفتن در لفافه و یا هم سکوت. او رسالتمند بی باکیست و بی باکانه فریاد می زند که :
چارسو نامرد و مرداریست اما میرویم
گر رود سر نیز دراین رهگذر، ما میرویم
بیشتر از این سفر سخت است یابی همسفر
همسفر بی همسفر ! تنهای تنها میرویم
راه ما در هیچ صورت تابع بن بست نیست
از هزاران راه پشت یک تمنا میرویم
مار ها در آستین و گرگ ها در پشت سر
با تمام مرگ های خویش یک جا میرویم
عکس خود رادیده دیده دیدهء ما خسته شد
تا کنیم آیینهء خود را تماشا میرویم
از سلام خشک ابرتازه دلگیریم سخت
پشت باران قدیمی پیش دریا میرویم
۱ . شعر بی دروغ، شعر بی نقاب ( دکتر عبدالحسین زرین کوب ) / نقد ادبی ۱/۱۴۴
خواننده گان عزیز ( نوای دل ) !
مطلب زیر را که به قلم بزرگمرد دیگر شعر و ادب معاصر افغانستان « شاد روان قهار عاصی » در مورد سمیع حامد ِ « هژده ساله » و شعر او نگاشته شده است، از ورای کلکسیون شخصی ی مجلۀ « سباوون »، در منزل عموی بزرگوارم « دمان شفیعی » یافتم.
از: قهار عاصی
مجله سباوون، شماره چهارم، سال دوم ( ۱۳۶٧ ) مطابق ( ۱٩۸۸ )، صفحه ۶۵
جوانۀ بلند قامت
در دامن سر سبز سر زمین مولانا جلال الدین محمد بلخی، در گستره ی رو به نهایتی شعر و ادب دری اینک باز جوانه ی با جوهری سیال و پوینده قد می کشد. سخن بر سر « عبدالسمیع حامد » جوانترین شاعر روزگار ماست که با دل و دماغی آگاه از فرهنگ و ادب از آنسوی قله های سالنگ و هندوکش، از کرانه های پُر آب و علف مزار شریف ( بلخ ) سر بر آورده و ما را یکبار دیگر به سوی افقهای نا تمامی نور و شعر فرا می خواند. گفتیم جوانترین ! آری، سمیع حامد هنوز هژده سال دارد، اما شعری به پختگی بیشتر و شایستگی در خور ستایش تقدیم می دارد.
ترا هر بار می گفتم :
سحاب نو بهاران باز می آید
که از شهر کبود آسمان لولوی باران را
به رخسار سپید نو عروسان چمن ریزد
و از کام بهاران، دشت و صحرا را
لوای لاله هر سویی بپا خیزد
آری! قریحت سرشار از تخیل و تجدد در این شاعر عزیز، دست ما را فراختر و در زمینه، صحبت از او می سازد. درست اینکه پرورش دادن ذوق و سلیقه ی شاعرانه در خود شاعر ایجاب بیشتر کار را می نماید تا شاعر به اساس تجاربی سالم از آب بدر آمده؛ زمینه های فکری خود را مطرح کند و دقیقتر در این عرصه گام بر دارد، اما « حامد » در عرصه کار خویش با دستی رساتر از همگامان دیگر می تازد.
با یک سبد پُر از شقایق
هر صبح به راۀ تو نشینم
تا روح نشاط فروردین را
در جنگل قامتت ببینم
شفافیت فضای روحی شعر « حامد » پُر از درخشش ستاره های است که هر یک چراغی بر فراز شامگاه قحطی سخن می تواند باشد. صداقت و صمیمیت او با عشقش و با شعرش جوهر اساسی کارش را از ارزش برخوردار ساخته است که هر گاه که بخواهی آنرا به زمزمه نشینی در هاله ای از نور و نوازش قرار می گیری و از این چه بهتر که زمزمه اش کنیم :
منم یگانه پرستوی بالگستر عشق
که بر رواق بلند دل تو لانه کنم
بیا که رشته ی سیمین اشکهایم را
به پای حجله ی وصل تو دانه دانه کنم
همانگونه که از شعر تا اکنون تعریف جامع نشده است تا با آن به تمامی ابعاد این « شاه هنر ها » دست بیابیم، شعر « سمیع حامد » نیز تنها باید خوانده شود و به اصطلاح « مزه ! » شود و جزء از جان گردد. یک وجه پختگی شعر « حامد » همانا پرداخت نو و آزمون شده ی احساس و عواطف او با پدیده های تجربه شده اش است و این آغاز کار هر شاعریست بسوی دریافتهای پویا و به کمال رسیده .
حامد! شناسنامه ی بی نام و بی نشان :
ما را به شهر عشق دل پاره پاره بود
سن و سال « سمیع حامد » و تجاربی که در لا به لای اشعارش دیده می شود ما را به این نتیجه می رساند که شاعر، پیشتازانه رخش به جولانگاه می راند و همچون سرافرازان بی آنکه به زبونیها بگراید و بی آنکه به پدیده های انحراف دهنده « آنچه که سخت در این سن و سال دامنگیر جوانان است » توجهی بدارد، علم آبی اش را بر دوش گرفته و همیشه به بی نهایتی و ابدیت می راند.
درست است اینکه مطالعه، تلاش و تجربه از گذشتگان مسیر شعر را برای شاعر بی خار تر و صاف تر می کند، اما اگر جوهر اصلی نباشد کار شاعر به جایی نرسیده و به هزیان گویی می پردازد که بسیار از جوانان بنام صاحب کتاب ما درگیر چنین موضوعی می باشند بی آنکه بدانند، اما شعر « سمیع حامد » منشه ی عشقی داشته از تقلب و نام طلبی مبراست و صفای روح شاعر عزیز ما صفای روح اطمینان، اعتماد و انسان والاست که جوانان تازه کار ما را می تواند چراغی باشد در این راستا.
شبی که زمزمه ی شعر عاشقانه کنم
سکوت عرش خدا را پُر از ترانه کنم
حریم طره ی دوشیزۀ خیال ترا
به نور جاری انگشت شعر شانه کنم
« حامد »


