عاشقانه ها
شاعر دفترچهء دردم نمود
سبز بودم ، زردیِ زردم نمود
رفت و در پس کوچه های یاد خود
عاقبت دیدی که ولگردم نمود .
***
به چشمت شعرک ناچیز دارم
دو مصراع بهر آن خونریز دارم
برای قامت و رخسار و اندام
ببین ! من یک دو بیتی نیز دارم .
***
بیا کاین دفترم رنگش گرفته
درونش واژه ها آتش گرفته
نشسته شاعری خسته به هر برگ
به دستش عکس یک مهوش گرفته .
***
دلم آخر تو در خونت تپیدی
به دام زلف لیلایت تنیدی
برو بر درگهء نقاش سر زن
که خالق ، این چه حُسنی آفریدی !؟
س.د. شفیعی
کابل، افغانستان

