دلم دریا نورد بحر خونست
ز دین و مذهب عالم برونست
به سوی ساحل معنا شتابد
چه بیباک و جوان و پُر جنونست !!
***
هر طرف شعری به لب جاری شده
عادت مردم به بیداری شده
شعر می گویند و می گویند شعر
این مرض در شهر ما ساری شده ؟!
سلام بر دوستان نوای دل!
این سروده را خیلی وقت پیش به مناسبت بازگشت آنعده از جانیان خون آشام به صحنه ی سیاسی کشور سروده بودم که تا هنوز دامن شان از خون اولاد وطن رنگین است و ویرانی های شهر کابل یادگاریست از زمان نابخردی ها، قدرت طلبی و پاتک سالاری های آنها، اما با وجود اینهمه با کوله باری از گناهان، سر از مرجع قانونی مثل ( پارلمان ) در آورده اند و برای مردمی که از دم تیغ شان جان سالم بدر برده اند، خط و مش قانونی تعین می کنند و در پی تنظیم امور و پیاده نمودن عدالت در جامعه ی هستند که بنیاد آن را خود ویران و نابود نموده اند و از همه جالب اینکه گاهگاهی دم از حقوق شهری، شهروندی و حتی حقوق انسانی می زنند که شنیدن آن از دهن همچو زالو های خونخوار، مضحک و مسخره می نماید.
همین دو روز قبل یکی از نماینده گان به اصطلاح مردمی که سابقه ای بس درخشان در درهم و برهم کردن شهر ها و خانه ها دارد و جاری ساختن خون صد، دوصد انسان در روز به اصطلاح ( نصوار دهنش ) بود، یک نماینده دیگر را که گول دموکراسی متعارف ( بوش – کرزی ) را خورده بود اخطار داد: « اگر یک بار دیگر نظرم را رد کردی و یا دستت را با آن کارت سرخ بلند کردی، کلمه شهادت ات را بخوان. » و آن نماینده بی چاره هر چی فریاد زد که ( ... ) مرا تهدید به مرگ نموده، کسی به او گوش نکرد و نزدیک بود بوتل باران هم شود ( جزای پارلمانی برای کسانی که شهکاری های چندین ساله شانرا به رخ تیکه داران دین و جهاد می کشند ) ، جهادی که بعد از کامیابی، با تمام تقدسش به کثیفترین منجلاب و گردآب های ننگین گناهان این رهبران قدرت طلب و تخت طلب افتید .
تلبیس
باز آمده صیاد به افسون و بهانه
تا بر کشد این مُلک به دام از پی دانه
هر لحظه زند چنگ، به صد حیله و نیرنگ
سالوس به رقص آمده با چنگ و چغانه
سازش مَنَیوشید که در زخمه به هر تار
صد فتنه نهان دارد و صد رنگ فسانه
خفاش کجا و هنر مرغ شباهنگ
جان میطلبد جغد، به آهنگ و ترانه ؟!
بازش مگذارید، چه سر های بلندی
کاین عامل بیداد نینداخت ز شانه
آغشته به خون دست وی از شانه جدا باد
کز شاخ کهنسال جدا کرد جوانه
صد بار من و لانهء من گاۀ بهاران :
با تیر بلا بسته به صد گونه نشانه
این نوکر ابلیس نهان کرده به تلبیس
ماهیت شیطانی ی کردار دوگانه
آیا چه گناه کرده که شد خانهء خورشید
جولانگهء اشباح شیاطین شبانه ؟!
سلیمان دیدار شفیعی
کابل
۴/ ۷ / ۱۳۸۵
به هر حال این بود از شعر تلبیس که با کمی دست کاری و تعدیلات، دوباره گذاشتم روی این صفحه.
پُست نظریات برای این سروده خالی بود؛ چون اگر راستش را بپرسید فقط خودم گاهگاهی سری به این اینجا می زدم و نوشته هایم را دوباره خوانی می کردم، اما امروز افتخار می کنم به اینکه دوستان زیادی به کلبه ام سر می زنند و با نظریات و رهنمایی های شان مرا تشویق و ترغیب به ادامه این راه می کنند : راهی که تا آخر خواهم رفت...
از تمامی دوستانی که این صفحه را باز می کنند خواهش می کنم تا نظریات شانرا در مورد محتوای این شعر بنویسند و اگر احیانأ از لحاظ زیبایی شناسی کاستی های هم دارد، آن را از بُعد زیبایی شناشی نقد کنند، نه اندیشه وی.
دوستی از اینکه گویا در سروده ی ( دقایق سیاه ) اهانتی به اربابانش شده بود، کفری و عاصی شده بود و حرف های خیلی زشت و رکیکی برایم نوشته بود که نظرش را بر خلاف اصولم پاک کردم. بر علاوه، من اصطلاح ( سیاست زدگی در شعر ) را رد می کنم. شاعر کسیست که پیامبر زمانش باشد و زمان من چیزی جز صحنه ی تمثیل و کمینگاه اهریمنان و تلبیسان نیست ( البته بد نیست در پهلوی انجام رسالت، گاهگاهی عاشق دختران کنار جاده ای پندار بود ). من ادعای شاعری ندارم و به همین خاطر عنوان وبلاگم را گذاشته ام ( نوای دل ). آنچه اینجا می خوانید شعر نیست، صدا هایست که باید هر افغان بکشد و اینکه ( بعضی ها ) نمی کشند و از فریاد گاهگاهی من بدش شان میاید، مشکلی با وجدان خود دارند، نه با من و نوشته های من. اول باید خود را شناخت تا به شناخت جهان رسید. حافظ بزرگ چه خوب گفته اند :
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه یی جان من سخن اینجاست
دقایق سیاه
آهای آدم ها !
مظهر نور کجاست ؟!
روز کجاست
و خورشید ؟!
ماه را چه پیش آمده
کاین دختران بزم
گویا سپید نیست، سیاه کرده اند به تن !؟
کی گذاشت « خانهء خورشید »
نامی چنین بر سر گور سیاه تان ؟!
خونین لباس مردکی از تبار شرق
فریاد زد :
« خورشید را سر بریدند
و دختر عروس را
از بزم نوریان
به حجرۀ سیاه بردند
و بزم را کور کردند و خموش .»
اینک من
در میان مرز سکوت و فریاد
و در ظلمتی که در روز تحمیل است
و در شب روا
بدنبال روزنی ام
تا سپیدترین واژه ها را
به روی تک تک سیاه دقایق بنویسم
و داستان سرای باشم
بر کتاب ننگین زمان.


