تبليغاتX
نوای دل

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 17:43 روز شنبه سی و یکم شهریور 1386

 

دلم دریا نورد بحر خونست

ز دین و مذهب عالم برونست

به سوی ساحل معنا شتابد

چه بیباک و جوان و پُر جنونست !!

***

هر طرف شعری به لب جاری شده

عادت مردم به بیداری شده

شعر می گویند و می گویند شعر

این مرض در شهر ما ساری شده ؟!

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 21:43 روز دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

سلام بر دوستان نوای دل!

این سروده را خیلی وقت پیش به مناسبت بازگشت آنعده از جانیان خون آشام به صحنه ی سیاسی کشور سروده بودم که تا هنوز دامن شان از خون اولاد وطن رنگین است و ویرانی های شهر کابل یادگاریست از زمان نابخردی ها، قدرت طلبی و پاتک سالاری های آنها، اما با وجود اینهمه با کوله باری از گناهان، سر از مرجع قانونی مثل ( پارلمان ) در آورده اند و برای مردمی که از دم تیغ شان جان سالم بدر برده اند، خط و مش قانونی تعین می کنند و در پی تنظیم امور و پیاده نمودن عدالت در جامعه ی هستند که بنیاد آن را خود ویران و نابود نموده اند و از همه جالب اینکه گاهگاهی دم از حقوق شهری، شهروندی و حتی حقوق انسانی می زنند که شنیدن آن از دهن همچو زالو های خونخوار، مضحک و مسخره می نماید.

همین دو روز قبل یکی از نماینده گان به اصطلاح مردمی که سابقه ای بس درخشان در درهم و برهم کردن شهر ها و خانه ها دارد و جاری ساختن خون صد، دوصد انسان در روز به اصطلاح ( نصوار دهنش ) بود، یک نماینده دیگر را که گول دموکراسی متعارف ( بوش – کرزی ) را خورده بود اخطار داد: « اگر یک بار دیگر نظرم را رد کردی و یا دستت را با آن کارت سرخ بلند کردی، کلمه شهادت ات را بخوان. » و آن نماینده بی چاره هر چی فریاد زد که ( ... ) مرا تهدید به مرگ نموده، کسی به او گوش نکرد و نزدیک بود بوتل باران هم شود ( جزای پارلمانی برای کسانی که شهکاری های چندین ساله شانرا به رخ تیکه داران دین و جهاد می کشند ) ، جهادی که بعد از کامیابی، با تمام تقدسش به کثیفترین منجلاب و گردآب های ننگین گناهان این رهبران قدرت طلب و تخت طلب افتید .

 

تلبیس

 

باز آمده صیاد به افسون و بهانه

تا بر کشد این مُلک به دام از پی دانه

هر لحظه زند چنگ، به صد حیله و نیرنگ

سالوس به رقص آمده با چنگ و چغانه

سازش مَنَیوشید که در زخمه به هر تار

صد فتنه نهان دارد و صد رنگ فسانه

خفاش کجا و هنر مرغ شباهنگ

جان میطلبد جغد، به آهنگ و ترانه ؟!

بازش مگذارید، چه سر های بلندی

کاین عامل بیداد نینداخت ز شانه

آغشته به خون دست وی از شانه جدا باد

کز شاخ کهنسال جدا کرد جوانه

صد بار من و لانهء من گاۀ بهاران :

با تیر بلا بسته به صد گونه نشانه

این نوکر ابلیس نهان کرده به تلبیس

ماهیت شیطانی ی کردار دوگانه

آیا چه گناه کرده که شد خانهء خورشید

جولانگهء اشباح شیاطین شبانه ؟!  

 

سلیمان دیدار شفیعی

کابل

 ۴/ ۷ / ۱۳۸۵

 

به هر حال این بود از شعر تلبیس که با کمی دست کاری و تعدیلات، دوباره گذاشتم روی این صفحه.

پُست نظریات برای این سروده خالی بود؛ چون اگر راستش را بپرسید فقط خودم گاهگاهی سری به این اینجا می زدم و نوشته هایم را دوباره خوانی می کردم، اما امروز افتخار می کنم به اینکه دوستان زیادی به کلبه ام سر می زنند و با نظریات و رهنمایی های شان مرا تشویق و ترغیب به ادامه این راه می کنند : راهی که تا آخر خواهم رفت...

از تمامی دوستانی که این صفحه را باز می کنند خواهش می کنم تا نظریات شانرا در مورد محتوای این شعر بنویسند و اگر احیانأ از لحاظ زیبایی شناسی کاستی های هم دارد، آن را از بُعد زیبایی شناشی نقد کنند، نه اندیشه وی.

دوستی از اینکه گویا در سروده ی ( دقایق سیاه ) اهانتی به اربابانش شده بود، کفری و عاصی شده بود و حرف های خیلی زشت و رکیکی برایم نوشته بود که نظرش را بر خلاف اصولم پاک کردم. بر علاوه، من اصطلاح ( سیاست زدگی در شعر ) را رد می کنم. شاعر کسیست که پیامبر زمانش باشد و زمان من چیزی جز صحنه ی تمثیل و کمینگاه اهریمنان و تلبیسان نیست ( البته بد نیست در پهلوی انجام رسالت، گاهگاهی عاشق دختران کنار جاده ای پندار بود ). من ادعای شاعری ندارم و به همین خاطر عنوان وبلاگم را گذاشته ام ( نوای دل ). آنچه اینجا می خوانید شعر نیست، صدا هایست که باید هر افغان بکشد و اینکه ( بعضی ها ) نمی کشند و از فریاد گاهگاهی من بدش شان میاید، مشکلی با وجدان خود دارند، نه با من و نوشته های من. اول باید خود را شناخت تا به شناخت جهان رسید. حافظ بزرگ چه خوب گفته اند :

 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه یی جان من سخن اینجاست

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 17:20 روز یکشنبه یازدهم شهریور 1386

دقایق سیاه

آهای آدم ها !

مظهر نور کجاست ؟!

روز کجاست

و خورشید ؟!

ماه را چه پیش آمده

کاین دختران بزم

گویا سپید نیست، سیاه کرده اند به تن !؟

کی گذاشت « خانهء خورشید »

نامی چنین بر سر گور سیاه تان ؟!

خونین لباس مردکی از تبار شرق

فریاد زد :

« خورشید را سر بریدند

و دختر عروس را

از بزم نوریان

به حجرۀ سیاه بردند

و بزم را کور کردند و خموش .»

اینک من

در میان مرز سکوت و فریاد

و در ظلمتی که در روز تحمیل است

و در شب روا

بدنبال روزنی ام

تا سپیدترین واژه ها را

به روی تک تک سیاه دقایق بنویسم

و داستان سرای باشم

بر کتاب ننگین زمان.