تبليغاتX
نوای دل

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:42 روز دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386

دختر خیال

وقتی به مثل شعر تو زیبا شده بودی

اوج غرور شاعر تنها شده بودی

چون دختر خیال و به گُلجامه ی غزل

سبز و بلند و شنگ و شگوفا شده بودی

شهکار شاعری تو و یا از خود خدا

کاینگونه دلنشین و دلارا شده بودی ؟!

نی نی نه ئی غزل تو در این واژه های من

نازل شده ئی عرش به دنیا شده بودی

تا آمدم بخود بمیرم به پای تو

در گردباد حادثه بیجا شده بودی

من ماندم و خیال تو و درد بیکسی

ای کاش تو یک لحظه ای از ما شده بودی !

س.د.ش

تابستان ۱۳۸۶

 

مهربانی های دوستان در ارتباط به شعر ( دختر خیال )

استاد دانشمند ( ظریفی ) :

این دختر خیال چه زیبا و دلکش است
وز آسمان فرو شده خیلی پریوش است
مغروریش به زیب تمنا و اوج عشق
اندر بساط حوصله آبی بر آتش است
خوش باش و دل بده ،بدو عشق هدیه کن
این معجز خیال چه خوش شعر دلکش است.

 

خانم شهلا ( دوست ایرانی تبارم ) :

آری آن دختر خیال زیبا و دلکش است
اما به روز حادثه پرشور و سرکش است
یکدم اگر بخواهی که بنوازیش به ناز
پروانه گردد و بینی در آتش است

 

دانشمند عزیز ( جهانمهر هروی ) که ادرس شان را ذکر نکرده اند :

آن دختر خیال که جایش به قلب تست
دیریست روی هالۀ مهتاب رفته است
شبگیر چشم زهره و احساس مشتری
با این غزل سرودۀ تو خواب رفته است

 

مژگان ساغر شفا :

این دختر خیال که در خواب رفته است
اشکیست کز دو دیدۀ بیتاب رفته است
رنگین و دلنشین، دل انگیز و نا زنین
گو یی زعرش بر شده مهتاب رفته ست

 

فیاض ویرا ( جوانترین شاعر افغانستان و افتخار سرزمینم ). من همیش به این شاعر بالیده ام و اینک اینجا، مرا یک افتخار دیگر بخشیده است :

آ ن دختر خیال که با تو نشسته است
در چشم های سبز او جادو نشسته است
در شعر و در کلام تو و در سرود تو
آن دختر سرود و غزلگو نشسته است

 

سهراب سیرت ( عاشق ترین شاعر ) :

من دختر خیال به عالم ندیده ام
اما سرود سبز ترا کم ندیده ام
حالا که با تو سبز و غزلگو نشسته است
مثل شما دو هیچ من آدم ندیده ام

سید حکیم بینش :

ای دختر خیال که زیبا شده بودی
در شعر من یک آینه معنا شده بودی





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:36 روز پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386

 

دست نگهدار !...

مکن باز

پنجره را !

بوی خون می آید.





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 20:42 روز شنبه بیستم مرداد 1386

دوستان نوای دل!

استاد بزرگوار، دانشمند عزیز و شاعر فرهیختۀ کشور ما محترم ( حضرت ظریفی ) در ارتباط با یاداشت قبلی و خبری که در محتوای آن گزارش شده بود؛ این سروده را هدیه کرده اند که ضمیمه ی این یاداشت آنرا بروی صفحه می گذارم. امید همانطوریکه به دل ما چنگ زد و جهانی افتخار و امتنان را برای ما به ارمغان آورد، مقبول خاطر شما هم واقع شود که بی شک می شود. این شما و این هم از استاد ظریفی :

بسی زیبا که در بزم محبت جانفشانی هاست

و زیبا تر از آن احساس نغزت در جوانی هاست

خوشا بزم طرب در پرتو گیرایی « ساغر »

که طبعم در پیامش شمه ای از بی نشانی هاست

سلام از من بگو « مژگان ساغر » را به بزم شعر

که احساسش وطن را نعمتی از مهربانی هاست

« سمیع حامد » که یار مهربان و دوست غمخوار است

به بزم شعر احساسش زبان را پاسبانی هاست

به « هجران » آشنایم، لیک از دور اینقدر دانم

« زبیر » ما به طبعش شهره در شیرین زبانی هاست

ز میلادش اگر آگه نه ئی پس شکوه کمتر کن

که مرسوم تکلف نکتۀ ضعف فلانی هاست

ببخشم در بداهت گوییم زیرا « سلیمانی »

پیامت چون « شفیع » محشر وضع معانی هاست

حضرت ظریفی

فنلاند





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 12:13 روز سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

سلام بر دوستان و علاقه مندان ( نوای دل )!

امروز از ( چپتر ) های دانشگاه فرار کردم و خواستم به ( کامنت ) نوای دل، ( ان باکس ) و ایمل هایم کله کشک کنم.

از تمامی دوستانی که پیام گذاشته اند و وقت گرانبهای شانرا وقف نوشتن نظریات گهربار نموده اند؛ جهانی سپاس و امتنان.

امتحانات دانشگاه و محافل پیهم انجمن قلم افغانستان که یکباره گل کرده، سبب شده است تا مدتی از شما دور باشم. شب قبل هم محفلی به میزبانی داکتر سمیع حامد تحت عنوان ( با هم برای هم ) در چمن انستیتیوت ( گویته ) آلمان، در کابل برگزار شد که چند تن از شاعران جوان اشعار شانرا به خوانش گرفتند. شبی زیبا و شاعرانه ای بود. راستی تا یادم نرفته باید اضافه کنم که کابل و انجمن قلم افغانستان در این روز ها افتخار میزبانی از شاعره ای خوب و خوش صدای افغان ( مژگان شفا « ساغر » ) را دارد. شب قبل هم  به عنوان اختتامیه محفل ( با هم برای هم )، یکی از اشعار بلند شانرا به خوانش گرفتند؛ و روز پنجشنبه ساعت چهار عصر هم محفلی اختصاصی برای خوانش اشعار مژگان ساغر تحت عنوان ( بازگشت سپید ) از طرف انجمن قلم، در چمن انجمن واقع ( قلعهء فتح الله خان ) برگزار می گردد. از تمامی دوستان و علاقه مندانی که در کابل تشریف دارند دعوت به عمل می آید تا به این بزم رونق ببخشند. ورود همه ای فرهنگ دوستان و علاقه مندان آزاد است. بیایید و با حضور تان این بازگشت سپید را رنگین تر سازید.

و اما از امروز....

امروز من گله ای از دوست نازنینم زبیر هجران دارم و آن اینکه با وجود اینکه تمام شب را با هم بودیم و در محفل برای همدیگر شعر می خواندیم، مرا از سالروز میلادش مطلع نکرد و من امروز پیام او ( گل میاری یا نه ؟ ) را در کامنت یاداشت قبلم خواندم و با سر زدن به وبلاگش از جشنی که برای سالروز تولدش برپا کرده است، آگاه شدم.

آهای هجران !

آن گوشهایت را تا می توانی در آئینه نگاه کن، چون به زودی و همینکه با تو مواجه شدم ؛ از دستش خواهی داد. علی ادیب هم در خطر است، چون او هم  با وجود آگهی از این مطلب حرفی به من نزد. خدا هر دوی تانرا از من نگاه کند.

و اما تحفه ای ناقابل و فی البداعه که همین ده دقیقه قبل برای شاعر گرانمایه و خوب، زبیر هجران سرودم :

به میلادت شنو از من سخن تو

به شعر تازه و یا هم کهن تو

نمی گویم دو صد سال دگر زی

هزاران سال باشی بعد من تو

***

به بزم و شادیی میلاد « هجران »

ندارم یک غزل خوانم به یاران

به دو ـ بیتی کنم هر دم دعایش

که طول عمر تو بادا هزاران

۱۶/ ۵/ ۱۳۸۶

کابل، افغانستان

نت کافی ( بلو فلش )، خیرخانه، لیسۀ مریم

 

دوستانی که میخواهند در این بزم اشتراک کنند و سالروز دوستم « هجران » را تبریک بگویند؛ به روی  ( جشن میلاد هجران ) کلیک نموده و ایام را به کام او آرزو کنید.

در فرصت و بعد از امتحانات گزارش مکمل از محافل ادبی انجمن قلم افغانستان را خواهم نگاشت و همچنان به پیام های تمام نازنینان جواب خواهم گفت؛ حالا معذورم دارید.

تا ختم امتحانات

دنیا به کام همه تان باد.