تبليغاتX
نوای دل

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:58 روز پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386

خواستم دیگر نوای از دل بیرون نکشم، اما نشد.

این از اولین سروده هایم است. زیاد جدی نگیرید 

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:49 روز چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

ابیات ناقص از نا کجاآباد ذهنم

 

( پشت خود دق شده ام پشت غزل دق شده ام )

( سمیع حامد )

ندانستم ولی عاشق شدم من

اسیر ناله و هق هق شدم من

بخند تا لحظه ای من هم بخندم

که پشت خندۀ خود دق شدم من

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:31 روز یکشنبه بیستم خرداد 1386

سلام بر دوستان ( نوای دل ) !

 

به این چند نکته توجه کنید:

 

۱- « مخالفت های میان ( پارلمان و دولت ) موجود است، ولی بالاخره یکنفر ( کرزی ) است که تصمیم می گیرد.» از اظهارات فاروق وردک رئیس دارالنشاء ( اداره امور ) دولت اسلامی افغانستان در مورد کسب صلاحیت ( داکتر رنگین دادفر سپنتا ) از طرف پارلمان و پا فشاری ( کرزی ) در نصب دوباره او بر کرسی وزارت خارجه.

( یعنی گور پدر پارلمان. پارلمان چی، تصمیمش چی؟ این منم که باید بگویم کی، کجا و چی، چطور شود. )

 

٢- علی رغم کسب رأی عدم اعتماد داکتر رنگین دادفر سپنتا از طرف پارلمان، ستره محکمه موجودیت او را در کابینۀ دولت، موجه می داند.

( یعنی تعداد دست و پا و گردن شکستگان رانده شده از کشور ایران، و سیاست خاموش و مرموز دولت در قبال سیاست های خصمانه و مفسدانۀ همسایه یی همیشه در کمین ( پاکستان ) واقیعأ چشمگیر و قابل توصیف بوده است. )

 

٣- جوانان جوزجانی به جرم تظاهرات و اعتراض شان در فضا و به اصطلاح در زیر چتر( دموکراسی ) توسط نیرو های پلیس به قتل می رسند.

( بیچاره ها نمیدانستند که دموکراسی در معنی دوم، یعنی رگبار گلوله های پلیس و نیرو های امنیتی . )

 

۴- « دانشجویان ( محصلین ) حق ندارند به سیاست بپردازند. آنها اول باید انجنیر شوند، داکتر شوند ... و بعد می توانند فعالیت های سیاسی داشته باشند.» ( رئیس جمهور کرزی)

( یعنی من که برایشان کار نمیدهم و از طرفی هم نمیگذارم که به من و سیاست های من توجه کنند. پس بگذارید حد اقل در افغانستان آینده، کله پز، کفشدوز و ترکاری فروش های با سواد و دارای دیپلوم و فوق لسانس داشته باشیم. )

 

این همه چیست آقای کرزی؟ با این همه سیاست های ننگینی که پیشه کردی، من چگونه خود را همشهری یک کشور دموکراتیک و آزاد بخوانم؟ من چگونه به آینده خود و کشورم دل ببندم و چگونه چشم امید به جوان و یا دانشجوی داشته باشم که در چشمش ریگ و در گلویش سرمه می ریزی تا آنچه می کنی، نبیند و آنچه می بیند، حتی با تمثیل و ژست هم سواد بیان و قدرت افاده آنرا نداشته باشد. مگر این تو نبودی که از آینده درخشان آینده گان صحبت می کردی؟ مگر این تو نبودی که می گفتی جوان مملکتت باید الگوی باشد برای همه جهانیان؟ مگر این تو نبودی که میگفتی جوان افغان باید خود و جهان را بشناسد؟ من با این سیاست مرموز و ماسکی که به چهره زدی تو را نشناختم و نخواهم شناخت،چه رسد به جهان و جهانیان ! به کدام دلیل دانشجوی کشورت را محروم از داشتن اندیشه و فعالیت های سیاسی می کنی و بعد به خاطر انجام بازی و مشروعیت بخشیدن سیاست های خود، او را اجازه اشتراک در انتخابات و تشویق به انداختن برگۀ رأی در صندوق رأی گیری می نمایی؟ آیا اشتراک در انتخابات و انداختن برگۀ رأی برای انتخاب شخصیت سیاسی، عمل سیاسی نیست؟  

 

تو از چنگال گرگم در ربودی

چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی

من قصد سرکشی ندارم، ولی

نه ایوان آرزو دارم نه میترسم ز زندانی

پیام زنده گی گویم ز انسانی به انسانی

 

 

 و این هم از من خطاب به تمام جوانان افغان:

 

 

بپا شو

 

وطن را خانۀ اضداد بینم

به هر سو فتنه و بیداد بینم

ز مکر و حیله و افسون و نیرنگ

به هر جا اهریمن اُستاد بینم

به مکر تازه ای اعمار میهن

به هر خم دوزخی بنیاد بینم

سرشک غم بَرد کاشانۀ خلق

ولی رهبر به کاخش شاد بینم

درانجا خندۀ قاه- قاه ابلیس

درینجا ناله و فریاد بینم

من آن تاج غرور میهنم را

چو گردی در حریم باد بینم

                                    چو اهریمن خدای داد گردد

                                    همه آمال ما بر باد گردد

به رسم تازه ای رفتار باید

جنونی در سر و در کار باید

برای رستن از شبهای ظلمت

نهیبی بر دل و بیدار باید

به بزم عشرت ظلمت پرستان

چو منصور هر قدم گفتار باید

سرود و نعمه یی رزمندگی را

به گوش مردم بیمار باید

بپا شو در درین جولان هستی

همه خوابند و تو هوشیار باید

ز دیو و دد ملول و زار گشتیم

نظام تازه ای اعمار باید

                                    نظام تو نظام زندگی نیست

                                    مرا زنجیر به پای بندگی نیست

جوانا! گر ترا آزاد بینم

به بازویت توان زیاد بینم

تو آن یل زادۀ یل پرورانی

ترا من راد و راد و راد بینم

بیا در معرض دید کماندار

که جای سینه ات پولاد بینم

بپا شو تا درین دیوان هستی

به راد مردی ز نامت یاد بینم

تویی نیروی عصر آفرینش

بدستت تیشۀ فرهاد بینم

بزن بر بیستون دد پرستان

که بعدش اینچنین ایجاد بینم:

                                    خدایا! کشورم آباد گردید

                                    ز بند ابلیسان آزاد گردید

 

 میدانم که واژه ها در دوبیت زیر درست جا نیفتاده، امید زیاد جدی نگیرید.

 

ز کوه قاف دیو نر بیامد

به صد نیرنگ و زیب و فر بیامد

چه تقدیری یا رب در نصیبیم!

که « کوری » رفت بعدش « کر » بیامد

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:39 روز شنبه نوزدهم خرداد 1386

ده ها بار کوشیدم تا این شعر را تا آخر بخوانم، اما بغضی گلویم را میفشرد که نتوانستم.

چرا؟

خود بخوان تا پی بری.

شهکار و دردنامه ای از شاعر عشق و حماسه ها ( بارق شفیعی )

مادر، مرا ببخش !...





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:56 روز یکشنبه ششم خرداد 1386

سلام دوستان!

اینبار خواستم آفرینی  به ( غزل ) بفرستم.

دو بیتی برای غزل 

غزل نام دو چشم نازنینت

غزل ماتیکه یی روی جبینت

غزل! در جسم دلبر خانه کردی

درود و مرحبا و آفرینت

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 12:40 روز پنجشنبه سوم خرداد 1386

 

کاشانۀ سخاوت

 

ساعت قدیمی روی دیوار اتاق نشیمن منزل ما هفت صبح را نشان می داد و من که تازه صبحانه ام را خورده بودم، طبق معمول و عادت همیشگی ام روی برادر کوچکم را که در یازدهمین بهار زندگی اش به سر می برد و هنوز شرارت های کودکانه اش را فراموش نکرده بود بوسیده، با تمام اعضای خانواده خدا حافظی نموده، منزل را برای رفتن به دفتر به قصد ایستگاه ترک گفتم.

            ایستگاۀ محله ما در فاصله تقریبأ سه صد متری منزل ما، در کنار خیابانی که از وسط بازار میگذشت واقع بود که آنرا بنام ( ایستگاۀ بازار ) می شناختند. در دو طرف خیابان دُکاکین و مغازه های مدرن و عصری وجود داشت که اجناس به مُد روز و قیمتی را در آن ها به فروش می رسانیدند. مالکین این مغازه ها را افراد پولدار و سرمایه دار که از لحاظ مالی در جمع طبقۀ بالای اجتماع محسوب می شدند، تشکیل می داد. در وسط بازار، مقابل ایستگاه مغازه ای بزرگی وجود داشت که در مقایسه با تمام مغازه های موجود در بازار، اجناس بیشتر و پُر بهاتری داشت و در کنار این همه شکل ظاهری  مغازه مذکور با سلیقۀ خاص دیکور و تنظیم شده بود که مشتری را با همان نگاه اول به طرف خود می کشاند و مشتری با همان نگاۀ اولی که به بزرگی مغازه و کمیت اجناس موجود در آن می انداخت، به وضعیت مالی مالک آن پی می برد. این مغازه متعلق به شخصی بنام « سخی » بود که نامش با پیشوند فروشگاه « فروشگاۀ سخی » به روی لوحۀ بزرگ و چند متری جلوه نمای می کرد و چشم هر رهگذر و بیننده را خیره می نمود.

            سخی شخص ثروتنمد اما بر خلاف نامش آدم خصیص و پولدوستی بود. بعضی از مردم محله می گفتند که حاجی سخی به قدری پولدوست و خصیص است که حتی خانم و فرزندانش او را بخاطر این صفتش ترک گفته اند و او به مانند آدم های نفرین شده، تنهای تنها زندگی می کند. بار ها دوستانش در مورد ازدواج دوم و تشکیل خانواده از او پرسیده بودند و سخی با خنده ای که مخصوص افراد مثل خودش بود جواب داده بود که : « بیادر ! زن چی، فرزند چی؟ مصرف بی جای هستند. دل تان است که تمام دار و ندارم را باز طوق و طلا بخرم و یا مصرف قلم و کتابچه بدم ها ؟! نی نی، مه خو ساده نیستم. » و وقتی دوستانش اصرار می کردند سخی بر افروخته شده می گفت: « او بیادر مه خو پیسه میسه ندارم، اگر شما دارید خود تان بگیرید. »

            سخی شخص خارج دیده بود. می گفتند پدرش تاجر درجه دوم و یا سوم شهر بود و پسرش ( سخی ) را برای تحصیل به خارج فرستاده بود. اما اینکه او چگونه تحصیل کرد و کدام رشته را به اتمام رسانید به کسی معلوم نیست. او آوان جوانی اش را با پول های پدرش با خوشگذرانی در شهر های اروپایی گذشتانده بود و این امر باعث شده بود تا او در مورد آنچه در کشورش می گذشت، بی اطلاع و گاهی هم بی تفاوتانه بر خورد کند. زمانی که از خارج هم برگشت، به پیرامونش توجه نداشت. صرف به پول و اندوختن آن می اندیشید و بس، خصوصأ بعد از مرگ پدرش که تمام دار و ندارش را بنام یگانه فرزندش ( سخی ) نموده بود. و همین پول بود که از او یک موجود فاقد عواطف انسانی به بار آورده بود و تمام پیوند های معنوی او را از اجتماع بریده بود. اما آنروز حادثه ای رُخ داد که حاجی سخی را دگرگون ساخت و همه مردم محله را متحیر و انگشت به دهان.

            بازار محلۀ شهر ما « بلخ » بر علاوه اینکه بزرگترین بازار تجارتی در شهر بود، مرکزی بود برای اجتماع و فعالیت گدایان بی روزگاری که تعداد زیاد آن ها را زنان و کودکان و نو جوانان تشکیل می داد. این سلی خوردگان تقدیر زمانی مورد اعطا و بخشش قرار می گرفتند و زمانی هم با خشونت از جلو ویترین های مغازه ها توسط مغازه داران رانده می شدند و به جای دو و یا سه افغانی این فحش و ناسزای مغازه داران بود که به دامان شان می افتاد.

             در همان روز من و تعدادی از مردم محله که بعضی از آن ها به مانند من مامور ادارات دولتی بودند، انتظار رسیدن موتر حمله را می کشیدیم که پسری سیزده و یا چهارده ساله که گویا تازه به جمع گدایان بازار پیوسته بود، وارد مغازه سخی شد و با لحن بسیار مودبانه اما محزون و گرفته ای گفت: « کاکا جان ! اگر ممکن است یک چند افغانی کمک کنید؟ » سخی که گویا دنبال سرگرمی می گشت، با دیدن پسرک با لحن نسبتأ خشن گفت: « هو هو، کلان بچه! خجالت نمیکشی که گدایی میکنی؟! برو درس بخوان. تمام مملکت اگه گدایی کنه این وطن را کی آباد می سازه هه؟! برو. برو درس بخوان بچیم اگه مه امروز تو ره پیسه بدم تو به گدایی عادت می کنی. برو درس بخوان داکتر شو، انجنیر شو. برو بچیم، برو. » حرف های سخی به مثل سرب گداخته ای بود که در رگ رگ پسرک جاری شد و قلب کوچکش را فشرد. او که دانسته بود که مغازه دار نمیخواهد او را کمک کند مأیوسانه گفت: کاکا جان ! مه درس خواندیم. تا صنف هفت مکتب رفتیم. ده همو صنف بودم که پدرم مرد، مادرم از وقت مرده بود. قوم و خویش هم ندارم. مجبور شدیم که گدایی کنم. سواد دارم، اما مره کسی کار نمیته. میگن خورد هستی و در حالیکه نومیدانه پشت به حاجی مغازه را ترک میگفت و بغض سنگینی گلویش را می فشرد؛ این ابیات را زمزمه کرد و از مغازه خارج شد.

 

فرصت از ما در طلب نان گذشت

با سرشک آمیخت با توفان گذشت

ورنه در هر کوچۀ بلخ گزین

هست اطفالی چو من شور آفرین

کار شانرا ساحۀ آغاز نیست

بال شانرا قدرت پرواز نیست

گر فلک را دیدۀ بینا بُدی

هر یکی شان بو علی سینا بُدی . « ۱ »

 

پسرک از مغازه دور شد و سخی را در حالیکه سخت تحت تأثیر حرف هایش قرار داده بود، تنها گذاشت. موتر حمله ما هم رسید و ما ایستگاه را ترک گفتیم و از بازار دور شدیم.

            امروز چندین سال از آن حادثه میگذرد و من دوباره در همان ایستگاۀ بازار انتظار موتر حمله مانرا می کشم، اما در مقابل ایستگاه از فروشگاۀ سخی دیگر خبری نیست، بلکه ساختمان بزرگ و چند طبقه یی با محیط و حویلی وسیع که بیشتر به یک پارک بازی و تفریحی شباهت دارد تا حویلی، به چشم می خورد و فریاد کودکان زیادی از آنسوی دیوار هایش به فضای بازار طنین انداز است. دیگر از آن لوحۀ بزرگ و چند متری فروشگاۀ سخی هم نشانه ای دیده نمیشود، اما در عوض لوحه ای به مراتب بزرگتر شاید به اندازه ویترین مغازه سخی بر( پیک ) بام ساختمان نصب گردیده که از دور دست ها قابل دید است. به روی آن به رنگ زیبا و روشنی نوشته اند ( کاشانۀ سخاوت ) . این کاشانه بزرگترین نهاد خیریه شهر ماست که کارش جمع آوری کودکان گدا از روی سرک و فراهم آوری تسهیلات تحصیلی برای آنهاست. در پایان هر سال تحصیلی تعداد زیادی از جوانان که در کاشانۀ سخاوت آموزش دیده اند و بزرگ شده اند، به بزرگترین و خوبترین مراکز تحصیلی ی تحصیلات عالی راه میابند و تعداد زیادی از آن ها امروز اشخاص مطرح در عرصه های علمی و سیاسی اجتماعی هستند. رئیس و مالک کاشانۀ سخاوت جوان ثروتمندیست که احمد نام دارد. او یکی از مشهور ترین داکتران کشور ماست. در مورد ثروت او میگویند که احمد اول گدا بود، اما سالها قبل مرد پولدار و خصیصی بنام ( سخی ) را با زمزمۀ یک شعر دچار انقلاب روحی کرد و باعث شد که آن مرد او را پسر بخواند و تمام دار و ندار خود را به نام او کند.   

 


« ۱ » .  قسمتی از یک شعر ( سلیمان لایق )