کتابخانه ی نوای دل
این بخش به زودی فعال می گردد
منتظر تازه ترین آثار نویسنده گان کشور باشید
سلام دوستان وبلاگ نوای دل!
امروز روز بزرگیست. روز دورانسازان. روز کارگران.
ای کارگر! سلام و صد سلام بر آن دستان زخمی، تن خسته و چشم بی خوابت. من خسته از محرومیت هایت، روز تو را با سه شعر از شاعر عشق و حماسه ها ( محمد حسن بارق شفیعی ) این عندلیب حماسه آفرین باغ پُر بارت به جشن مینشینم.
دورانساز
به استقبال روز اول می ( جشن همبستگی کارگران )
بیا ای کارگر !
ای در نبرد زندگانی گرد رزم آور !
بجنب از جا،
بجنب از جا چو موج مست توفانزا،
که خیزد از دل دریا،
غریو انداز و خشم آگین و ویرانگر-
که لرزد پشت دژخیمان،
که غلتد کاخ استمگر،
دگر گون گردد از بنیاد این نظم ستمگستر .
بیا ای کارگر !
ای پیشتاز خلق و جنبش را مهین رهبر،
بیا ای از غریوت در جهان بر دشمنان محشر.
بیا هنگامه بر پا کن،
بر استبداد غوغا کن،
به پا شو، شور بشکن بشکن زنجیر بالا کن .
بخون کش دیو استثمار این غفریت غارتگر-
که این غول از تو میترسد نه از بمهای آتشبار مرگ آور .
تو پیشاهنگ خلقی و رهایی بخش این کشور .
بیا ای کارگر!
بیا ای در نبرد زندگانی گرد رزم آور
ایا سنت شکن نیروی دورانساز عصیانگر .
کابل
ثور ١۳۴٧
زنجیر شکن
کارگر! ای یل زنجیر شکن گرد زمان!
من ستایشگر بازوان توانای تو ام
من به اندیشۀ خلاق تو ایمان دارم
راستی شاعر این شعر جهان نام تویی
نقش گیتی اثر کلک هنر پرور توست
وانچه زشتست درین صفحۀ هستی، ز تو نیست .
کارگر! ای یل زنجیر شکن گرد زمان!
زندگی از تو دل انگیز و جهان از تو به پاست
پتک و سندان تو سازندۀ هستیست، بخیز !
ای جهانساز! کنون گاه جهانداری توست .
تو هماورد دلیری که به میدان نبرد،
تند و تازنده چو سیلی و گرانپای چو کوه
شعر جاوید من حماسۀ پیروزی توست .
کارگر! ای یل زنجیر شکن خیز به پا !
سخت و توفنده به بی باکی سیلاب بخیز،
به شرار افگنی مهر جهانتاب بخیز !
کاخ بیداد شکن، هستی بیداد بسوز .
خیز کاندر افق روشن فردای امید –
بیرق سرخ تو خورشید نجات بشر است
دست پُر زور تو ای کارگر ایجاد گر است .
کابل
ثور ١۳۴۸
تصویر بندگی
این شعله های شعر،
این حرفهای داغ،
غیر از شرار آتش پنهان خلق چیست ؟
خلقی که چشم روشن خورشید تابناک،
خلقی که چشم اختر شبگرد آسمان،
در هیچ جا ندید-
چون او اسیر پنجۀ بیرحمی و ستم،
تمثال رنج و غم،
چون او ستمکشیده وعریان و دردمند،
چون او اسیر درد و پریشان و مستمند .
این خلق نیمه جان،
این خلق بی پناه،
محکوم بی گناه، توانای نا توان،
کز دیدگاه شاعر واقعگرای عصر-
عریانترین نشانۀ اندوه زندگیست
محصول اشک و آه،
تصویر بندگیست .
دیگر بجان رسیده ز بیداد بیگ و خان
تیغ ستم نشسته چنانش در استخوان،
کاکنون دگر به لطف کس امیدوار نیست –
جز بازوان کارگر و پُر توان خویش
جز دوستان پیشرو وقهرمان خویش .
ای خلق رنجبر!
دهقان و کارگر!
از کوه و دشت و درۀ این مرز باستان،
چون موجهای سرکش توفان به پا شوید،
پُر شور و بی امان .
ما با شماستیم
ما از شماستیم
ما و شما جهان خود آباد می کنیم
خود را ز ننگ بندگی آزاد می کنیم .
کابل
اسد ١۳۴٧
سلام دوستان!
این داستان ادامه خواهد داشت. این هم از برگ اول آن:
وطن نامه
به خاکستر نشستیم خانه کردیم
فغان و نالهء کاشانه کردیم
به عزم گفتن و شب زنده داری
بلی! گیسوی شعری شانه کردیم
***
ز دین و مذهبت بیرون گویی
به گوشم قصه ای پُر خون گویی
همه فرزند یک مادر ولیکن
چرا تاجک، چرا پشتون گویی؟؟؟
***
ترا گفتند که کشور مادر ماست
فروغ دیده و تاج سر ماست
ببردند بر ( خر ) خود هر چه داشتی
بگفتند حسرتا! کار خر ماست.
آنچه در زیر می خوانید نه ادعایست بر شعر و نه ژستیست از شاعری. بل نوزادیست بی نام. شما نامش دهید.
عشق
بند است و آزادی.
بالیست که در قفس
می شکند.
قفسی است
که مرزش آزاد.
جنگیست به قصد صلح
و صلحیست برای جنگ.
مرگیست
که زندگی می خواهد.
زندگییست
که مرگ می زاید.
کافری است
که ایمان دارد.
زاهدی است
که تکفیر باید.
و من بندۀ آنم.
او است خدای من.
در بند بندگی:
هم زنده ام،
هم مرده.
هم زاهدم،


