سلام بر دوستان و علاقمندان نوای دل !
میدانم که از غیبت طولانی ام در وبلاگستان، به شدت ناراحت و گله مند هستید. گله مندی شما به جاست. از اینرو تقصیرم را پذیرفته و از تمامی دوستانی که در غیاب من به نوای دل سر زده اند، معذرت می خواهم و در مقابل از حضور سبز و نظریات گرمشان اظهار امتنان و تشکر می کنم.
دوستان عزیز!
چندی قبل بروی این وبلاگ نامهء منظومی را عنوانی شاعر عشق و حماسه ها ( م.ح. بارق شفیعی ) به نشر سپردم که شما حتمأ آنرا خوانده اید. اینک دوباره مبنی بر اینکه در بعضی از ابیات آن با تأملات مجدد تعدیلاتی رخ داده، لازم دانستم تا آنرا مجددأ با جواب آن یکجا که همین دیروز به من مواصلت ورزید، به روی این صفحه بگذارم.
دوستان !
باید بگویم که این بزرگترین افتخاریست که در تمام زنده گی ام یکبار نصیبم شده که شاعر و شخصیتی چون بارق شفیعی به نوای دل من گوش فرا داده و به جواب آن پرداخته است. جوابی که شاید از من کسی دیگری بسازد. شاید افتخاری به این ارزش و اهمیت هرگز در زنده گی ام تکرار نشود. دستان مهربان و انگشتان آتشنگار این راد مرد بزرگ را که تمام عمر و زنده گی اش را وقف مبارزه برای رسیدن به خواست های انسانی و مردمی نموده و شعرش را گلویی برای فریاد و ارمان توده ها، به رسم احترام و امتنان از این دور بوسیده و به دیده می مالم. او با وجود کبر سن و ضعف جسمانی هنوز ( حریر خامهء آتشنگار ) است. ارمان و خواست هایش جوان و جاویدان خواهد ماند چنانچه خود او در یکی از آخرین غزلهایش چنین می گوید:
گر چه پیرم بعد مرگم سالها این ناله ها
خون هستی در رگ نسل جوان خواهد گداخت
به امید و آرزوی صحت و بقای عمر طولانی برای عموی بزرگوارم، شما عزیزان را دعوت می کنم به خوانش نامهء منظوم من که گوشه یی از آئینهء شکسته ایست از آنچه بالای ما درین عشرتکده اهرمنان میگذرد و جواب آن از شاعر عشق و حماسه ها ( محمد حسن بارق شفیعی ).
نامه یی منظوم
از سلیمان « دیدار شفیعی » به م.ح « بارق شفیعی »
ای دو چشم روشن هستی من! (١)
ای تو جام عشق و سر مستی من !
ای که شعرت مظهر ایمان من
خون عشقت در رگم چون جان من
دیده ام بر راه وصل دور توست
مونسم « ستاک » یا « شیپور » توست (٢)
چشم هوشم در پی دنیای توست
خلوت من تشنهء غوغای توست
ای تو پیک راسخ اندیشه ها
وی شبآهنگِ بهار بیشه ها
غیر تو در خلوت این کوچه ها
کس ندیدم تا کند شور و نوا
شکوه از بیداد این دد ها کند
فکر نابودی این سد ها کند
چون « حماسه » می براند بر زبان (٣)
ناله های مردم بی آب و نان
« دشمنان خلق را رسوا کند » (۴)
در سخن هنگامه ها بر پا کند
تا شود « شیپور » رزم انقلاب (۵)
یا به حلق آویز استمگر طناب
اخگر توفندهء سوزان شود
آتشی در خرمن دزدان شود
من ندیدم غیر تو مرد بیان
تا بسازد راز پنهان را عیان
من بنازم بر تو و اعمال تو
بر تو و بر حال و استقبال تو
کاینچنین بی پرده میگویی سخن
در جدل با پیروان اهرمن
ای صدای شعله زای ایندیار
وی حریر خامهء آتشنگار
تو همان مردی که با آوای خود
با سرود و ناله و با نای خود
نادی هنگامهء مردان شدی
رستم دستان این میدان شدی
دست بد را تو ببستی بی گمان
سره ساز هستی هستی بی گمان
من که بالم بر تو گویم آفرین!
عندلیب صادق این سر زمین!
دل به تن با یاد تو فرخنده است
نام من از نام تو بالنده است
من چنین شانی که دارم بر جبین
بر جبین باشد نشانت اینچنین
کز شکوهش زنده ام، بالنده ام
پرتوی از کوکب تابنده ام
ای که جان من فدای جان تو
تو شکوهی، من فدای شان تو
اختری، تابنده ئی، پاینده ئی
در دیار مرده گان تو زنده ئی
تو بمانی تا نماند این ددان
تا ابد بادا مرامت جاویدان!
***
حال بشنو از من و از نای من
نای من بشکسته از غمهای من
در میان شعله زار کشورم
سخت میسوزد دل اندر پیکرم
نفرتی دارم من از خصم کهن
زین دد، این غارتگر خاک وطن
در به روی پستی و ذلت گشود
هموطن را غرق در ظلمت نمود
آنچنان این خانه را ویران نمود
کز غمش ابلیس هم گریان نمود
این همان جغدست، همان « پیر ریا » (٦)
نی وطن را میشناسد، نی خدا
این دد افسونگر ظلمت شعار
فتنه می بارد هزار اندر هزار
دست او آغشته در خون جوان
پای او بر نعش گلگون یلان
تا کشودم دیده را دیدم وطن
نی بهاری داشت، نی گل، نی چمن
وای ازین از خویشتن بیگانه گان
زین ددان، زین اهرمن پرورده گان
سخت بیزارم از این نا مردمان
مرده اند، گویی نیند زنده بجان
بهر هر گلگون کفن اندر مغاک
مادر میهن گریبان کرده چاک
این وطن تا اوج غوغا ها برفت
علت خواب گران از ما نرفت
ملک ما را می برند، خوابیده ایم
خواب نی، چون مرده گان گندیده ایم
در دیار خفته گان بی خبر
دزد باشد کدخدای داد گر!
***
تو چراغی، نور تو اندیشه ساز
ظلمتم را تو دمی روشن بساز!
در فروغ دانش مرد نبرد
می برآرد خلق از پولاد گرد (٧)
من بر آنم تا کنم غوغا چو تو
می بتازم در دل شبها چو تو
تا بسازم لانهء مرغ چمن
یا بسوزم خانهء دزد کهن
یا کشم او را بپای دار خلق
یا بریزم خون این خونخوار خلق
یا کَنم بنیاد او را از جهان
تا بتابد بر دیارم اختران.
سلیمان دیدار شفیعی
کابل افغانستان
٢٧/١٠/١٣٨۵
17.01.07
١- اشاره به ( من ) از بارق شفیعی « کیم من ؟ نور چشم جستجو ها
کیم من ؟ سره ساز رنگ و بوها
دلم زیبا پرست بزم حُسن است
روانم آفتاب آرزو ها- دو چشم روشن هستیستم من » .
٢- ( ستاک ) اولین اثر شعری بارق شفیعی و اولین مجموعهء شعر نو دری در افغانستان که در سال ١٣۴٢ در کابل به چاپ رسیده است.
( شیپور انقلاب ) سومین مجموعه شعری بارق شفیعی که یادگاریست از مبارزات سیاسی و طبقاتی او درافغانستان ١٣٦۵
٣- ( شهر حماسه ) دومین مجموعه چاپ شدهء بارق شفیعی در کابل است که در سال ١٣۵٨ منتشر شد .
۴- مصراع ششم از پارچهء ( باز) ، صفحه ( ١۵٦ ) مجموعه ( شهر حماسه )
۵- ( شیپور انقلاب )
٦- اشاره به شعر ( پیر ریا کار)، شهر حماسه، صفحه (٢٢٢)
٧- ( دو ده ساله اسپ و سه ده ساله مرد--- بر آرند از کوه پولاد گرد ( فردوسی )
از بارق شفیعی:
شاد زی فرزند من، دیدار من
در دل شب دیدهء بیدار من !
من نه آنم کاینچنین بستائییم
زآنچه هستم بیشتر بنمائییم
خلق زحمتکش ستایش را سزاست
زانکه او مر آفرینش را خداست
قبله گاهم، زادگاه خلق من
نور چشمم خاک راه خلق من
هستییم مرهون کار توده هاست
افتخارم، افتخار توده هاست
کمترین خدمتگذار مردمم
عاشق عز و وقار مردمم .
ای گل خود روی باغ خاطرم
من ز هستی بر وجودت شاکرم
شاد باش و فرد باش و زنده باش
نیروی سازندهء آینده باش
ای شبآهنگ سحر جوی جوان
مرغ باغ و گلشن زحمتکشان
گر شناسی کشور افغانیان
باستانی گلزمین آریان
نیک دریابی روان خلق خویش
متحد سازی توان خلق خویش
بیگمان هر مشکل آسان میشود
سر زمین ما، گلستان میشود
مملکت اظهار هستی میکند
خلق هم، آهنگ مستی میکند
عشق میگیرد عنان ارتقا
زنده گی هم دامن صلح و صفا
« هندوکش » رهوار مردم میشود
دیو و دد از کاروان گم میشود
باز میگردد زبون و بی وقار
دشمن آزادی افغاندیار
آن زمان با پیشتاز کاروان
میتوان رفتن به بام آسمان .
م.ح. بارق شفیعی
26.03.07
روتنبورگ هوم_ آلمان


