سلام دوستان !
به تاریخ دهم عقرب سال جاری، یک روز تقریبأ زیبا ( اما نه به زیبائی امروز که همه جا را برف پوشانده و سفیدی آن جلوۀ خاصی به شهر زیبای کابل داده ) تازه از دانشگاۀ بر گشته بودم و داشتم اولین قدمم را به اتاق نشیمن میگذاشتم که صدای توجهء مرا به خود جلب کرد: ( می کردم نشد) این قسمتی از آهنگی بود که از بلند گوی رادیوی منزل ما به گوشم رسید، اما متاسفانه هر چه انتظار کشیدم تا مصراع مکمل آن را بشنوم، نشد . آهنگ تمام شده بود و من دیر رسیده بودم و فقط همان قسمت آخر مصراع که بیگمان ردیف همان شعر هم بود، نصیبم بود تا بشنوم . فکر کردن روی این موضوع که مصراع مکمل آن چی بود، ذهنم را تمام روز مشغول نگهداشته بود و این امر باعث شد تا در ختم روز ( نار حُسنی ) از دهلیز های پُر خم و پیچ ذهنم زاده شود . این شما و این هم نار حُسن. اما مطمَین باشید من تا حال نسوخته ام و از آتش نیز به دورم .
نار حُسن
با شهامـت ترک این زندان مــــی کــــردم نشد
بار دردم را کــمی آســـــان مـــی کــــردم نشد
در غــم خــوبــان چــــو بـــودم روزگــــاران دراز
ای دریــغا! خــدمــت آنــان مــــی کـــردم نشد
داغ عشقی بر دلم چون هستهء ناسور گشت
گــر مــدارا با دل نـــالان مـــــی کـــــردم نشد
آتشی نــاگـــه تمــام هستی ام بــر بـــاد داد
کفر و دینم در رهش قــربـــان می کردم نشد
سینهء پُــر شورم را نـاوک چشمی شکـافت
من مــداوا زخم آن مژگــان مــی کــردم نشد
دل درون سینه ام با یاد رویِ مـــی گـریست
هر چه بر صورت لبم خندان مــی کـردم نشد
من کـه شوری تا فلـک بر پا کـــردم، حسرتا!
در صدا ها راز خود پنهان مـی کــــــردم نشد
نار حُسنی سوخت دین و مذهب « دیدار » را
آری، آری سجــــدۀ یــزدان مـــی کـردم نشد
۱۳۸۵/۸/۱۰ کابل


