شکوۀ
مگر یارا! ز یاری دل بریدی
که اینسان از برم دوری گزیدی
مگر این تو نبودی کز فراقم
ز دریا دور، چون ماهی تپیدی ؟
چرا آنشب نمی آید به یادت
که بر من همچو آتش می تنیدی ؟
گهی میسوخت لبهایت لبم را
گهی دستت به مویم می کشیدی
چه شد آندم که زلفت در برم بود
چه شد آندم لبم را میگذیدی ؟
علاج داغ هجرانم تو بودی
چه شد روزی که دردم میخریدی ؟
ولی حالا که زیبا تر ز پاری
چرا از خلوت من پا کشیدی ؟
نمیدانم چرا از من گریزی
مگر جز من کسی دیگر گزیدی ؟!

