سروش عشق
دوش بردند مرا خرقه به دوش
به در مصطبهء باده فروش
ساقی مست به کف ساغر می
جای خون، در دل او باده بجوش
باده در ساغر او، آتش عشق
آتش عشق در آن، شعله به دوش
همگی داده ز کف عقل و خرد
همگی مست و خراب و مدهوش
گفتم: این کیست، چرا داده شراب؟
آمد این نکته به گوشم ز سروش:
کای درون خسته، برون آی ز خویش
اینقدر بیهوده مخروش و مکوش
حرف بد بر در این خانه مزن
یک دو پیمانه از این باده بنوش
سجده بر خاک در میکده بر
سر تسلیم نداری، مخروش !
پردۀ پندار
باز امشب در بر اندیشه ام
پیکر موزون و بی همتای توست
باز امشب لعل گرمم هر نفس
خواستار بوسه از لبهای توست .
باز امشب یاد رویت چون شرار
شعله در جسم و روان من زند
باز امشب این خیال آتشین
اخگر سوز مرا دامن زند .
کاش میشد پردۀ پندار را
دست برده عاشقانه بر درم
بعد گیرم در خفا و در نهان
پیکر ناز ترا من در برم .
کاش میشد لحظه یی با عطر تو
این سکوت سرد را خوشبو کنم
واندر آن عطر نسیم نو بهار
لعل بر لب دست در گیسو کنم .
کاش میشد بی تخیل پیش تو
دفتر احساس خود را وا کنم
در ورای برگ برگ دفترم
عشق را بار دگر انشا کنم .
لیک دانم پردۀ پندار من
نقش کاذب از تو و از وصل توست
تو کتابی، من تفسیر توام
لیک جایم خارج از هر فصل توست .
باز امشب بر در اندیشه ام
تک تک موزون انگشتهای توست
در مزن کاین پردۀ پندار من :
خسته از رویای نا پیدای توست .
سلیمان دیدار شفیعی
۱۳۸۵/۶/۲۸


