تبليغاتX
نوای دل

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 2:39 روز دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

به خاطر کسب مقام نایب قهرمانی جنوب آسیا توسط تیم ملی فوتبال افغانستان

 

گول زدم هموطن !
می بینی؟!
پاهایم تنها برای بالا رفتن به کوه نیست
برای لگد زدن نیست
برای بردن نعش ات نمی روند دگر
اما می دوند برایت
تُند تُند
تا نفس بکشند
گرمی آرزوی هایت را-
سبزی فرشها.
و محو کند
سیاهی روزگارت را-
گامهایم.

برایت می دوم
فرش تا فرش
مُلک تا مُلک
شهر تا شهر
هرچند تشنه ام
هرچند گرسنه ام
هرچند کفشهایم
عاریتی ست از دشمن
اما می دوم
تُند تُند
و با گول-
می بندم این دروازه ها را
به رگبار
تا گُل بکارند دور نامت را
و سر بسایند
پای شانت را


سلیمان دیدار شفیعی

یازدهم دسامبر 2011

انقره، ترکیه





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 2:30 روز دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

شلیک می کنم

به زمین

به آسمان

اما خودم

به دوش خودم نعش می شوم


سلیمان دیدار شفیعی





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 2:28 روز دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

صد چراگاه را به نامت می کند

تا ببلعد خوب چاقت می کند

این سگِ سرمایه بعد از خوردنت

گُه کرده زیر خاکت می کند


س.د.ش

11/12/2011





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 2:24 روز دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

بویش کن!ـ

شاید بر تقدس ملا حرفی زده باشد

راستی!ـ

کارت که تمام شد

قبایش را به مسجد ببر

لکه های بکارت دختر ده ساله را شُسته ام


س.د.ش

24/1/2011





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 2:22 روز دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

می کاوم

به عمق دلخواهم نمی رسم

هنوز مجهولم

و بر تیغ شکاکیت گام می زنم..ـ

خودم را، نه خدا را

زندگی:

برزخی ست که اکنون در آن خوشم


س.د.ش

27/3/2011





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 11:6 روز یکشنبه سوم بهمن 1389

وقتی عقرب روز را نیش زد

مادرم چشمانی بود

که فاصله ی درب کوچه

تا ساعت اتاق نشیمن را

صد بار جان کند

صبح، وقتی پدر گفت:(بخیر بیایی)

دهانش بوی بد می داد

و عینک اش ترسیده بود

روزنامه ها

(طالب) را اینجا هنوز درشت می نویسند.


سلیمان دیدار شفیعی

کابل افغانستان






نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 14:31 روز دوشنبه سیزدهم دی 1389

شعرت سرودند

هزاران سال

اما بکارت تشبیه ات:

تقدسی که ذهن کاشف هیچ بیتی آنرا لمس نکرد

و چشم و مو و اندامت:

دخترانی که با خلوت هیچ شاعری همبستر نشد.

میدانم

جنین همشکل ات

تا هزاران سال دیگر

آیه ی (الست) را در بطن زبان نمی خواند

و این شب نشیانانِ شعر و دفتر و سیگار

هزاران سال دیگر

نرگس و مار و سرو را

از حافظ و سعدی و بیدل

می دزدند

تا چشم و مو و اندامت را

به هزاران سال پیش (پارسل) کنند

اما من...

تشبیه ی ناسروده ی دارم تا آسمان را بر آشفته سازم

و شاعر را مشرک...

نه! کافر.

نازنین!

تا مسلمانم

صبور این صبوری باش

و بگذار من نیز نقب زنم زمان را

به عقب

به هزاران سال پیش

به حافظ و سعدی و بیدل

و نرگس و مار و سرو را

برای گفتن ات بدزدم

و پای باسی ترین شعر زمان

مسلمان بودنم را امضا کنم

نه شاعر بودن را.


س.د.شفیعی

17/12/2010





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 12:25 روز یکشنبه هفتم آذر 1389


ز اوج قله ها بینی؟

به این افتاده در اعماق؟

به مردمان چشمت گو

که عمقِ این سقوطم را

فقط اشکی که زیر پا شده، داندـ

 

س.د.شفیعی

1389/8/18

9/11/2010





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 8:45 روز یکشنبه سی ام آبان 1389


باد هم مایه ی تحقیر من است

تا به تشبیه برسم

دستِ بی باکِ او

عفت موی ترا لمس کند.


س.د.ش

کابل

89/8/18

9/11/2010

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 11:37 روز چهارشنبه نوزدهم آبان 1389

من و شعر:

دو ذاتِ متضادِ هم

برای گفتن ات وحشیانه درگیریم.

نه می زاید غزل از من

نه «بیدل» آنچنانی بود تا تقلید می کردم.

تو از جنس کدامین آسمانهایی

که در وصفِ جلال تو

جبین واژه ها

ساید زمینم را؟؟؟


 

سلیمان دیدار شفیعی

1389/8/18

09/11/2010

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 13:43 روز سه شنبه بیستم مهر 1389

نشستم در کنار یادهایت پیر گردیدم

بدان دختر که من هرگز گناهت را نبخشیدم

تو در آغوش گرم خود برایم زنده گی دادی

و مرگی را که بعد از تو به هر یادِ تو می دیدم

برایت شب دعا کردم، غزل گفتم، خدا شاهد:

ترا با هر غزل در روح خود من سخت نالیدم

تو عرش اعتقاد و منبع الهام شعر من

و من:... مردی که از طاقِ دو چشمانِ تو اُفتیدم

اگر بر وعده ی روز جزا داری یقین، دختر!

دلیل کمزنی ات را ازت من خاد پُرسیدم  (***)


سلیمان دیدار شفیعی

18 میزان 1389

10.10.10


*: کمزنی=کم زدن=حقیر پنداشتن

*: ازت= مخفف (از تو)

*: خاد=خات= مخفف (خواهد)






نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 21:36 روز چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389

 

شرمنده ات ای میهن!


ذهـنِ کثیف و هستیِ مــردار تا هنوز

آب و غـذای مغز ما نصوار تا هنوز

دنیا به بام و عرش خدا بوسه می زند

مـا روی شاخِ گــاو گــرفـتار تا هنوز


سلیمان دیدار شفیعی

14 جولای

سنگاپور





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 13:41 روز دوشنبه دوم فروردین 1389

سلام!

سال نو خورشیدی، این یادگار تمدن کُهن و سه هزار ساله یی جمشیدی، بر تمام وارثان و فرزندان آریانا و خراسان بزرگ و غیور، تبریک و تهنیت باد.

 

دوستان عزیز!

دوباره بعد از قرنی به خانه‏‏ ی احساسم سر زدم. این روزمره‏ گی های دست و پا گیر، نمی‏گذارد آدمِ درونم را به حرف بکشم و با او خلوت کنم.

چند بیت از این غزل را، قبلن: آنزمان که بیشتر شاعر بودم تا آدم، نبشته بودم، نمی‏دانم چی شد که تکمیل شد.

تقدیمش می‏کنم به آنکه تمام شاعرانه‏‏ گی هایم را به پاهایش ریخته‏ ام؛ چون انگیزه ‏ی سرایش و مصدر زایش همان چند بیت نخست هم اوست.


به بی‏ مانندم!


من بدهکارم به چشمانِ تو از روزِ ازل

کی توان پرداخت این دینِ ترا با یک غزل

هندِ چشمانِ تو صد «بیدل» اگر هم پَروَرَد

می‏شوند عاجز به وصف ‏ات، نازنینِ بی ‏مثل!

مانده‏ ام بارِ دگر درمانده از تشبیه ‏ی تو

چی نویسم تا شوی با این غزل ضرب ‏المثل؟

حافظ و سعدی نییم تا من به وصف ‏ات، نازنین!

صورت ‏ات را گُل بگویم، تازه‏ گی ‏ات را حمل

خال زیبایی که بر رخسارِ تو اُفتاده است

کی دهم آنرا چو حافظ با «دو ملکَت» در بدل

شاعر عصرم، ترا... چیز دگر باید کشم

لعنتم کن گر لب‏ ات را قند گویم یا عسل

تو نه مانند کسی و کس نمی‏ ماند به تو

لاشریکت خلق کرده خالق من در ازل


سلیمان دیدار شفیعی

کابل، افغانستان





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 15:24 روز شنبه بیست و سوم آبان 1388



می‏گویند: شرین‏ترین و پُرخاطره‏ترین مرحله‏ی زنده‏گی انسان، دوران نامزدی او‏ست.

رفتم تا این مرحله را به تجربه بنشینم.

بعد از چند سال عاشقی، دلهره، اضطراب، حسادت‏ها، بی‏قراری و بی‏خوابی، سر انجام دیروز، تمام هست و بودم را به حلقه‏ای بستم که اکنون درخشش‏اش: زیباترین لحظه‏ها را در زنده‏گی‏ام رقم می‏زند. عشق: دام ملکوتی است. اقلن (اقلاً) یک بار هم که شده، خود را در این دام بیاندازید و ببندید.

ممنون از تمام دوستانی که حضور یافتند و ممنون از یاران و عاشقانی که حضور نداشتند، اما در آنجا، نفس کشیدند و این محفل را به پُرخاطره‏ترین روز در زنده‏گی‏ام مبدل ساختند.    

این هم تحایفی از بزرگمردانی که عشق و زنده‏گی را برایم آموختند و این رویداد بزرگ زنده‏گی‏ام را را با اینکه حضور نداشتند، رنگین و به قول فرهاد دریا (عشقی) ساختند:


    

   بارق شفیعی

  هانور، جرمنی

 

زان پیش کاید از پس مُرداد مهرگان

بر شاخه‏ی بُلند یکی گُلبن جوان

گل غنچه‏های تازه‏ی اُمید سر کشید،

                                    هرگز گزندِ بادِ مخالف بر آن مباد!...

هر برگ‏اش آیتی‏ست،

آیت: عنایتی

کز لطف روزگار باشد روایتی،

                                    وز هستیِ پُر از شرف و عشق و افتخار!

یا رب همیشه باد شگوفان و بر مراد

«دیدار» با «بهشته» چنان غنچه‏های شاد! 

 

بارق شفیعی

اکتوبر 2009

هانور جرمنی




نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 9:30 روز چهارشنبه ششم آبان 1388

 

برای کابل می تپم. از آن دور نشوید. ظالم خیلی درد می دهد


مسافر گشته ام، نزدم دلم نیست

همه حور و پری اما گلم نیست

خدایا! قصر و قیصار و جهانت

به خوبی گرد شهر کابلم نیست


س.د.شفیعی

۲۸ اکتوبر. سیم ریپ کمبودیا





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 6:17 روز دوشنبه بیستم مهر 1388

 

دوباره جنگ و بربادی بخواهی

نه زیبایی، نه آبادی بخواهی

چنان بد بینی از این دُمکراسی

که آزادی ز آزادی بخواهی





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 13:21 روز جمعه شانزدهم مرداد 1388

درود بر همه‏گان!

بعد از قرنی بر گشتم. میدانم که ملامتم و گنهکار. آخر خودم نبودم. مرا از من گرفته بودند. تازه کم کم دارم خودم را می‏یابم. خُب...

بعداً برای تان می‏نویسم.

اما حالا، شعری از شاعرِ ناهید (هادی میران) را که مونس و انیس شبهایم بود، با صدای خود می‏گذارم.

کاستی ها را بر من ببخش، میران بزرگ!

برای شنیدن، به روی خداحافظ کلیک کنید.

 

خدا حافظ

 

شعر از هادی میران به صدای سلیمان دیدار شفیعی 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 20:43 روز یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

 

به مادرم

ای مقدس ترین! روزت مبارک باد!

 

نگاهت نور از چشمانِ شاعر

وجودت‏ات پاره‏یی از جانِ شاعر

خدا خود شاعر ِ دیوانِ هستی

و تو... شهکار در دیوانِ شاعر

***

زمین و آسمان از سر نویسم

نظام و خلقتِ دیگر نویسم

اگر باری شوم قادر به خلقت!

تمام هستی را مادر نویسم

س.دیدار شفیعی

۱۰/۵/۲۰۰۹





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 18:33 روز سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

دو تصنیف دیگر، از مجموعه‏یی:

بارق شفیعی در حنجره‏های طلایی

    عشق من، امید من!                                  امشب که مستم، با تو هستم، می‏پرستم:

مران ز خویشم، مرو ز پیشم                               چشمان مست‏ات، ای دلم به دست‏ات.

    تصنیف: بارق شفیعی                                          تصنیف: بارق شفیعی

      صدا: رحیم ساربان                       صدا: وحید قاسمی (خواننده‏ی اصلی استاد آرمان)

      عشق من، امید من! مران ز خویشم، مرو ز پیشم                                                    امشب که مستم، با تو هستم، می‏پرستم: چشمان مست‏ات، ای دلم به دست‏ات





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 14:48 روز یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

سلام بر عزیزانی که در این غیبت نسبتاً طولانی‏ام، تا کلبه‏ام قدم رنجه کردند و فراموشم نکردند.

 دیرگاهیست به اینجا سر نزدم و نتوانستم پیام‏های دوستان را پاسخ بنویسم که شرمنده و خجالت شان استم. اما باور کنید! گرفتاری های روزگار چنان به من و روزمره‏گی هایم تنیده است که گاهی فراموش می‏کنم، کی استم. تحصیل رزق حلال در فضای که روز به روز از بوی متعفن سرمایه‏داری انباشته می‏شود، تلاش برای ایجاد و تأسیس (انجمن دانشجویان ژورنالیست دانشگاه‏ی کابل)، ترم یا همان سمستر آخر دانشگاه، مسوولیت هفته‏نامه‏ی راهیان ژورنالیزم، حروفچینی و ویرایش کتاب ارتباطات و وسایل ارتباط همه‏گانی (اثر پژوهشی یکتن از استادان خوب و مجربم پوهنمل میر عزیز احمد فانوس که بیشتر اندوخته های علمی و فنی این رشته را مدیون ایشانم)، کار های عملی، پایان نامه‏ی تحصیلی، سر و کله زدن با جزوه های قرون اوسطایی دانشگاه ... همه و همه، مرا، از من به عاریت گرفته اند. (این «عاریت» تکرار است، اما خوشم می‏آید)

راستی، تبریک! این زمستان خشک و خزان‏مانند هم گذشت و خجالتش به زمین های تف زده‏یی زراعتی و دریا... می‏بخشید! به (جرِ کابل) که گاهی دریا می‏گویندش، ماند.

در این سه ماه تعطیل، روح عاشقانه‏ام کمتر نفس کشید و بیشتر، آدم درونم به فریاد برخاست و با من دست و پنجه‏ای نرم کرد. نتیجه‏ی این درگیری، زادن مجموعه‏ی کوچک و داغی شد که آنرا (میوه های ممنوع) نام کردم. هرچند دوستانی زیادی، از جمله دو دوست خوب و دانشمندم (مسعود کوهستانی و داکتر رحیم) خیلی تشویقم کردند، تا چند تا از این میوه ها را به روی سفره‏ی (نوای دل) بچینم، اما بنا بر دلایلی، خوردن و چشیدن این میوه ها را تا دو سال دیگر (ممنوع) اعلام کردم. خطرناک اند و سمی. اما بعد از دلو 1389 (فیبروری 2011) که در هوای بدون سرمه، نفس خواهم کشید، این میوه ها را، تعارف خواهم کرد و برای ادامه‏اش، گلوگاه‏ام را خواهم درید. نه اینکه محافظه‏کارم، ولی اینجا، نخست می‏کُشند و بعد جُرم را می‏پُرسند. دوست ندارم هنگامی توجیهی از من بخواهند که دیگر، صدای برای پاسخ نداشته باشم. (نهاد های حقوق بشری و نمی‏دانم ژورنالیستی و چی و چی که خودم نیز عضویت دو – سه تای آنرا دارم، به قول دوستان ایرانی ما "همه کَشک اند". نه اینکه خواب اند و بی‏کار. استند و گاهی خیلی گلوپاره‏گی هم می‏کنند، ولی متأسفانه، دیده و شنیده نمی‏شوند.)

به هر حال! خوشحالم که فرصتی یافتم تا بیایم و عرض ادب و حرمتی کنم.

باز هم تشکر می‏کنم از دوستانی که برایم نوشتند، هرچند پاسخی نگرفتند، اما باز هم، آمدند و نوشتند. قربان دستان تان.

تا بروز بعدی ایام به کام تان باد