به خاطر کسب مقام نایب قهرمانی جنوب آسیا توسط تیم ملی فوتبال افغانستان
گول
زدم هموطن !
می بینی؟!
پاهایم تنها برای بالا رفتن به کوه نیست
برای لگد زدن نیست
برای بردن نعش ات نمی روند دگر
اما می دوند برایت
تُند تُند
تا نفس بکشند
گرمی آرزوی هایت را-
سبزی فرشها.
و محو کند
سیاهی روزگارت را-
گامهایم.
برایت می دوم
فرش تا فرش
مُلک تا مُلک
شهر تا شهر
هرچند تشنه ام
هرچند گرسنه ام
هرچند کفشهایم
عاریتی ست از دشمن
اما می دوم
تُند تُند
و با گول-
می بندم این دروازه ها را
به رگبار
تا گُل بکارند دور نامت را
و سر بسایند
پای شانت را
سلیمان دیدار شفیعی
یازدهم دسامبر 2011
انقره، ترکیه
شلیک می کنم
به زمین
به آسمان
اما خودم
به دوش خودم نعش می شوم
سلیمان دیدار شفیعی
صد چراگاه را به نامت می کند
تا ببلعد خوب چاقت می کند
این سگِ سرمایه بعد از خوردنت
گُه کرده زیر خاکت می کند
س.د.ش
11/12/2011
بویش کن!ـ
شاید بر تقدس ملا حرفی زده باشد
راستی!ـ
کارت که تمام شد
قبایش را به مسجد ببر
لکه های بکارت دختر ده ساله را شُسته ام
س.د.ش
24/1/2011
می کاوم
به عمق دلخواهم نمی رسم
هنوز مجهولم
و بر تیغ شکاکیت گام می زنم..ـ
خودم را، نه خدا را
زندگی:
برزخی ست که اکنون در آن خوشم
س.د.ش
27/3/2011
وقتی عقرب روز را نیش زد
مادرم چشمانی بود
که فاصله ی درب کوچه
تا ساعت اتاق نشیمن را
صد بار جان کند
صبح، وقتی پدر گفت:(بخیر بیایی)
دهانش بوی بد می داد
و عینک اش ترسیده بود
روزنامه ها
(طالب) را اینجا هنوز درشت می نویسند.
سلیمان دیدار شفیعی
کابل افغانستان
شعرت سرودند
هزاران سال
اما بکارت تشبیه ات:
تقدسی که ذهن کاشف هیچ بیتی آنرا لمس نکرد
و چشم و مو و اندامت:
دخترانی که با خلوت هیچ شاعری همبستر نشد.
میدانم
جنین همشکل ات
تا هزاران سال دیگر
آیه ی (الست) را در بطن زبان نمی خواند
و این شب نشیانانِ شعر و دفتر و سیگار
هزاران سال دیگر
نرگس و مار و سرو را
از حافظ و سعدی و بیدل
می دزدند
تا چشم و مو و اندامت را
به هزاران سال پیش (پارسل) کنند
اما من...
تشبیه ی ناسروده ی دارم تا آسمان را بر آشفته سازم
و شاعر را مشرک...
نه! کافر.
نازنین!
تا مسلمانم
صبور این صبوری باش
و بگذار من نیز نقب زنم زمان را
به عقب
به هزاران سال پیش
به حافظ و سعدی و بیدل
و نرگس و مار و سرو را
برای گفتن ات بدزدم
و پای باسی ترین شعر زمان
مسلمان بودنم را امضا کنم
نه شاعر بودن را.
س.د.شفیعی
17/12/2010
ز اوج قله ها بینی؟
به این افتاده در اعماق؟
به مردمان چشمت گو
که عمقِ این سقوطم را
فقط اشکی که زیر پا شده، داندـ
س.د.شفیعی
1389/8/18
9/11/2010


باد هم مایه ی تحقیر من است
تا به تشبیه برسم
دستِ بی باکِ او
عفت موی ترا لمس کند.
س.د.ش
کابل
89/8/18
9/11/2010
من و شعر:
دو ذاتِ متضادِ هم
برای گفتن ات وحشیانه درگیریم.
نه می زاید غزل از من
نه «بیدل» آنچنانی بود تا تقلید می کردم.
تو از جنس کدامین آسمانهایی
که در وصفِ جلال تو
جبین واژه ها
ساید زمینم را؟؟؟
سلیمان دیدار شفیعی
1389/8/18
09/11/2010
نشستم در کنار یادهایت پیر گردیدم
بدان دختر که من هرگز گناهت را نبخشیدم
تو در آغوش گرم خود برایم زنده گی دادی
و مرگی را که بعد از تو به هر یادِ تو می دیدم
برایت شب دعا کردم، غزل گفتم، خدا شاهد:
ترا با هر غزل در روح خود من سخت نالیدم
تو عرش اعتقاد و منبع الهام شعر من
و من:... مردی که از طاقِ دو چشمانِ تو اُفتیدم
اگر بر وعده ی روز جزا داری یقین، دختر!
دلیل کمزنی ات را ازت من خاد پُرسیدم (***)
سلیمان دیدار شفیعی
18 میزان 1389
10.10.10
*: کمزنی=کم زدن=حقیر پنداشتن
*: ازت= مخفف (از تو)
*: خاد=خات= مخفف (خواهد)
ذهـنِ کثیف و هستیِ مــردار تا هنوز
آب و غـذای مغز ما نصوار تا هنوز
دنیا به بام و عرش خدا بوسه می زند
مـا روی شاخِ گــاو گــرفـتار تا هنوز
سلیمان دیدار شفیعی
14 جولای
سنگاپور
سلام!
سال نو خورشیدی، این یادگار تمدن کُهن و سه هزار ساله یی جمشیدی، بر تمام وارثان و فرزندان آریانا و خراسان بزرگ و غیور، تبریک و تهنیت باد.
دوستان عزیز!
دوباره بعد از قرنی به خانه ی احساسم سر زدم. این روزمره گی های دست و پا گیر، نمیگذارد آدمِ درونم را به حرف بکشم و با او خلوت کنم.
چند بیت از این غزل را، قبلن: آنزمان که بیشتر شاعر بودم تا آدم، نبشته بودم، نمیدانم چی شد که تکمیل شد.
تقدیمش میکنم به آنکه تمام شاعرانه گی هایم را به پاهایش ریخته ام؛ چون انگیزه ی سرایش و مصدر زایش همان چند بیت نخست هم اوست.
به بی مانندم!
من بدهکارم به چشمانِ تو از روزِ ازل
کی توان پرداخت این دینِ ترا با یک غزل
هندِ چشمانِ تو صد «بیدل» اگر هم پَروَرَد
میشوند عاجز به وصف ات، نازنینِ بی مثل!
مانده ام بارِ دگر درمانده از تشبیه ی تو
چی نویسم تا شوی با این غزل ضرب المثل؟
حافظ و سعدی نییم تا من به وصف ات، نازنین!
صورت ات را گُل بگویم، تازه گی ات را حمل
خال زیبایی که بر رخسارِ تو اُفتاده است
کی دهم آنرا چو حافظ با «دو ملکَت» در بدل
شاعر عصرم، ترا... چیز دگر باید کشم
لعنتم کن گر لب ات را قند گویم یا عسل
تو نه مانند کسی و کس نمی ماند به تو
لاشریکت خلق کرده خالق من در ازل
سلیمان دیدار شفیعی
کابل، افغانستان
میگویند: شرینترین و پُرخاطرهترین مرحلهی زندهگی انسان، دوران نامزدی اوست.
رفتم تا این مرحله را به تجربه بنشینم.
بعد از چند سال عاشقی، دلهره، اضطراب، حسادتها، بیقراری و بیخوابی، سر انجام دیروز، تمام هست و بودم را به حلقهای بستم که اکنون درخششاش: زیباترین لحظهها را در زندهگیام رقم میزند. عشق: دام ملکوتی است. اقلن (اقلاً) یک بار هم که شده، خود را در این دام بیاندازید و ببندید.
ممنون از تمام دوستانی که حضور یافتند و ممنون از یاران و عاشقانی که حضور نداشتند، اما در آنجا، نفس کشیدند و این محفل را به پُرخاطرهترین روز در زندهگیام مبدل ساختند.
این
هم تحایفی از بزرگمردانی که عشق و زندهگی را برایم آموختند و این رویداد بزرگ
زندهگیام را را با اینکه حضور نداشتند، رنگین و به قول فرهاد دریا (عشقی)
ساختند:
بارق شفیعی
هانور، جرمنی
زان پیش کاید از پس مُرداد مهرگان
بر شاخهی بُلند یکی گُلبن جوان
گل غنچههای تازهی اُمید سر کشید،
هرگز گزندِ بادِ مخالف بر آن مباد!...
هر برگاش آیتیست،
آیت: عنایتی
کز لطف روزگار باشد روایتی،
وز هستیِ پُر از شرف و عشق و افتخار!
یا رب همیشه باد شگوفان و بر مراد
«دیدار» با «بهشته» چنان غنچههای شاد!
بارق شفیعی
اکتوبر 2009
برای کابل می تپم. از آن دور نشوید. ظالم خیلی درد می دهد
مسافر گشته ام، نزدم دلم نیست
همه حور و پری اما گلم نیست
خدایا! قصر و قیصار و جهانت
به خوبی گرد شهر کابلم نیست
س.د.شفیعی
۲۸ اکتوبر. سیم ریپ کمبودیا
دوباره جنگ و بربادی بخواهی
نه زیبایی، نه آبادی بخواهی
چنان بد بینی از این دُمکراسی
که آزادی ز آزادی بخواهی
درود بر همهگان!
بعد از قرنی بر گشتم. میدانم که ملامتم و گنهکار. آخر خودم نبودم. مرا از من گرفته بودند. تازه کم کم دارم خودم را مییابم. خُب...
بعداً برای تان مینویسم.
اما حالا، شعری از شاعرِ ناهید (هادی میران) را که مونس و انیس شبهایم بود، با صدای خود میگذارم.
کاستی ها را بر من ببخش، میران بزرگ!
برای شنیدن، به روی خداحافظ کلیک کنید.
به مادرم
ای مقدس ترین! روزت مبارک باد!

نگاهت نور از چشمانِ شاعر
وجودتات پارهیی از جانِ شاعر
خدا خود شاعر ِ دیوانِ هستی
و تو... شهکار در دیوانِ شاعر
***
زمین و آسمان از سر نویسم
نظام و خلقتِ دیگر نویسم
اگر باری شوم قادر به خلقت!
تمام هستی را مادر نویسم
س.دیدار شفیعی
۱۰/۵/۲۰۰۹
دو تصنیف دیگر، از مجموعهیی:
بارق شفیعی در حنجرههای طلایی

عشق من، امید من! امشب که مستم، با تو هستم، میپرستم:
مران ز خویشم، مرو ز پیشم چشمان مستات، ای دلم به دستات.
تصنیف: بارق شفیعی تصنیف: بارق شفیعی
صدا: رحیم ساربان صدا: وحید قاسمی (خوانندهی اصلی استاد آرمان)

سلام بر عزیزانی که در این غیبت نسبتاً طولانیام، تا کلبهام قدم رنجه کردند و فراموشم نکردند.
دیرگاهیست به اینجا سر نزدم و نتوانستم پیامهای دوستان را پاسخ بنویسم که شرمنده و خجالت شان استم. اما باور کنید! گرفتاری های روزگار چنان به من و روزمرهگی هایم تنیده است که گاهی فراموش میکنم، کی استم. تحصیل رزق حلال در فضای که روز به روز از بوی متعفن سرمایهداری انباشته میشود، تلاش برای ایجاد و تأسیس (انجمن دانشجویان ژورنالیست دانشگاهی کابل)، ترم یا همان سمستر آخر دانشگاه، مسوولیت هفتهنامهی راهیان ژورنالیزم، حروفچینی و ویرایش کتاب ارتباطات و وسایل ارتباط همهگانی (اثر پژوهشی یکتن از استادان خوب و مجربم پوهنمل میر عزیز احمد فانوس که بیشتر اندوخته های علمی و فنی این رشته را مدیون ایشانم)، کار های عملی، پایان نامهی تحصیلی، سر و کله زدن با جزوه های قرون اوسطایی دانشگاه ... همه و همه، مرا، از من به عاریت گرفته اند. (این «عاریت» تکرار است، اما خوشم میآید)
راستی، تبریک! این زمستان خشک و خزانمانند هم گذشت و خجالتش به زمین های تف زدهیی زراعتی و دریا... میبخشید! به (جرِ کابل) که گاهی دریا میگویندش، ماند.
در این سه ماه تعطیل، روح عاشقانهام کمتر نفس کشید و بیشتر، آدم درونم به فریاد برخاست و با من دست و پنجهای نرم کرد. نتیجهی این درگیری، زادن مجموعهی کوچک و داغی شد که آنرا (میوه های ممنوع) نام کردم. هرچند دوستانی زیادی، از جمله دو دوست خوب و دانشمندم (مسعود کوهستانی و داکتر رحیم) خیلی تشویقم کردند، تا چند تا از این میوه ها را به روی سفرهی (نوای دل) بچینم، اما بنا بر دلایلی، خوردن و چشیدن این میوه ها را تا دو سال دیگر (ممنوع) اعلام کردم. خطرناک اند و سمی. اما بعد از دلو 1389 (فیبروری 2011) که در هوای بدون سرمه، نفس خواهم کشید، این میوه ها را، تعارف خواهم کرد و برای ادامهاش، گلوگاهام را خواهم درید. نه اینکه محافظهکارم، ولی اینجا، نخست میکُشند و بعد جُرم را میپُرسند. دوست ندارم هنگامی توجیهی از من بخواهند که دیگر، صدای برای پاسخ نداشته باشم. (نهاد های حقوق بشری و نمیدانم ژورنالیستی و چی و چی که خودم نیز عضویت دو – سه تای آنرا دارم، به قول دوستان ایرانی ما "همه کَشک اند". نه اینکه خواب اند و بیکار. استند و گاهی خیلی گلوپارهگی هم میکنند، ولی متأسفانه، دیده و شنیده نمیشوند.)
به هر حال! خوشحالم که فرصتی یافتم تا بیایم و عرض ادب و حرمتی کنم.
باز هم تشکر میکنم از دوستانی که برایم نوشتند، هرچند پاسخی نگرفتند، اما باز هم، آمدند و نوشتند. قربان دستان تان.
تا بروز بعدی ایام به کام تان باد


