|
یک زبان لُچ « عریان » از یک مفهوم پوشیده در لفافه های دین و سُنت
صفورا : قصه ای از دختر همسایه ی ما
سالها قبل ، هنگامیکه خیابان های غربت را در همسایگی کشورم « تهران ِ ایران » قدم می زدم ، آهنگ « صفورا » ورد زبانم بود که گاهگاهی آنرا خموشانه و از بیم اینکه مبادا بدانند « افغانی » ام ، با خود زمزمه می کردم. آنزمان ، این آهنگ که از آخرین کار های هنرمند محبوب کشور « داود سرخوش » بود ، تازه به بازار عرضه گردیده بود و غوغای عجیبی میان علاقه مندان آواز « داود سرخوش » به ویژه میان آنانی که در ایران به سر می بردند ، بر پا کرده بود و نیمه شبان بعد از یک روز پُر کار و طاقت سوز ، باز هم این « صفورا » بود که از لای خشت « آجُر » های ساختمانهای نیمه کاره با نوای خسته و دلگیر کارگر افغانی در فضای تهران به شکل « قاچاقی » طنین انداز می شد:
برایم نامه از کابل رسیده
دوباره خون به رگهایم دویده
نوشته مادر پیرم که بر گرد
جوان گشته صفورا قد کشیده
...
صفورا دختر همسایه ی ما
قشنگ و تازه و تر مثل گلها
یگانه یادگار بابه صفدر
برایم نو عروس آرزو ها
و اما امروز ، این « صفورا » حکایت دیگریست از دُختر همسایه ی ما که توسط خانواده اش به جرم زن بودنش در برابر چند تکه کاغذ به لیلام رسید:
خودش دیگر برایش درد سر بود
به رگ رگ نفرت و آه و شرر بود
همه سرمست و خندان و غزلخوان
ولی دُختر درونش شعله ور بود
بلی ! سونامی ِ آفت رسیده
ز چشم دُختر همسایه تر بود
ز چشمی که به دنبال دو چشمی
از آغاز جوانی در به در بود
نه از شهزاده ی بخت و خیالش
نه از تعبیر خوابش یک اثر بود
بهار بیست و سه بود و خزانش :
به مانند هیولا در نظر بود
سُخن بود و سُخن بود و سُخن بود
به هر ده و به هر شهر و گذر بود
سُخن از عقد و پیوندش به مردی
که فرزندش پدر ، عمرش به سر بود
صفورا رفت و شب در کوچه ی ما
صدای گریه های یک نفر بود
***
صفورا دود گشت و در هوا رفت
بدور از سایه ی دست خدا رفت
پناهگاه ، خانه اش دُکان او شد
پدر ، مادر بلای جان او شد
برادر شد دلال « دالری » ها
چو ابلیس کرده هر دم کافری ها
بجای روسری با مشت بر سر
بزد تا شد قبول بر جان خواهر
همان مردی که جیبش پُر ز زر بود
|