تبليغاتX
نوای دل

نوای دل
اینکه شبیه او به عالم نمی شود × نامش دل منست که آدم نمی شود


نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 20:43 روز یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

 

به مادرم

ای مقدس ترین! روزت مبارک باد!

 

نگاهت نور از چشمانِ شاعر

وجودت‏ات پاره‏یی از جانِ شاعر

خدا خود شاعر ِ دیوانِ هستی

و تو... شهکار در دیوانِ شاعر

***

زمین و آسمان از سر نویسم

نظام و خلقتِ دیگر نویسم

اگر باری شوم قادر به خلقت!

تمام هستی را مادر نویسم

س.دیدار شفیعی

۱۰/۵/۲۰۰۹





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 18:33 روز سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

دو تصنیف دیگر، از مجموعه‏یی:

بارق شفیعی در حنجره‏های طلایی

    عشق من، امید من!                                  امشب که مستم، با تو هستم، می‏پرستم:

مران ز خویشم، مرو ز پیشم                               چشمان مست‏ات، ای دلم به دست‏ات.

    تصنیف: بارق شفیعی                                          تصنیف: بارق شفیعی

      صدا: رحیم ساربان                       صدا: وحید قاسمی (خواننده‏ی اصلی استاد آرمان)

      عشق من، امید من! مران ز خویشم، مرو ز پیشم                                                    امشب که مستم، با تو هستم، می‏پرستم: چشمان مست‏ات، ای دلم به دست‏ات





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 14:48 روز یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

سلام بر عزیزانی که در این غیبت نسبتاً طولانی‏ام، تا کلبه‏ام قدم رنجه کردند و فراموشم نکردند.

 دیرگاهیست به اینجا سر نزدم و نتوانستم پیام‏های دوستان را پاسخ بنویسم که شرمنده و خجالت شان استم. اما باور کنید! گرفتاری های روزگار چنان به من و روزمره‏گی هایم تنیده است که گاهی فراموش می‏کنم، کی استم. تحصیل رزق حلال در فضای که روز به روز از بوی متعفن سرمایه‏داری انباشته می‏شود، تلاش برای ایجاد و تأسیس (انجمن دانشجویان ژورنالیست دانشگاه‏ی کابل)، ترم یا همان سمستر آخر دانشگاه، مسوولیت هفته‏نامه‏ی راهیان ژورنالیزم، حروفچینی و ویرایش کتاب ارتباطات و وسایل ارتباط همه‏گانی (اثر پژوهشی یکتن از استادان خوب و مجربم پوهنمل میر عزیز احمد فانوس که بیشتر اندوخته های علمی و فنی این رشته را مدیون ایشانم)، کار های عملی، پایان نامه‏ی تحصیلی، سر و کله زدن با جزوه های قرون اوسطایی دانشگاه ... همه و همه، مرا، از من به عاریت گرفته اند. (این «عاریت» تکرار است، اما خوشم می‏آید)

راستی، تبریک! این زمستان خشک و خزان‏مانند هم گذشت و خجالتش به زمین های تف زده‏یی زراعتی و دریا... می‏بخشید! به (جرِ کابل) که گاهی دریا می‏گویندش، ماند.

در این سه ماه تعطیل، روح عاشقانه‏ام کمتر نفس کشید و بیشتر، آدم درونم به فریاد برخاست و با من دست و پنجه‏ای نرم کرد. نتیجه‏ی این درگیری، زادن مجموعه‏ی کوچک و داغی شد که آنرا (میوه های ممنوع) نام کردم. هرچند دوستانی زیادی، از جمله دو دوست خوب و دانشمندم (مسعود کوهستانی و داکتر رحیم) خیلی تشویقم کردند، تا چند تا از این میوه ها را به روی سفره‏ی (نوای دل) بچینم، اما بنا بر دلایلی، خوردن و چشیدن این میوه ها را تا دو سال دیگر (ممنوع) اعلام کردم. خطرناک اند و سمی. اما بعد از دلو 1389 (فیبروری 2011) که در هوای بدون سرمه، نفس خواهم کشید، این میوه ها را، تعارف خواهم کرد و برای ادامه‏اش، گلوگاه‏ام را خواهم درید. نه اینکه محافظه‏کارم، ولی اینجا، نخست می‏کُشند و بعد جُرم را می‏پُرسند. دوست ندارم هنگامی توجیهی از من بخواهند که دیگر، صدای برای پاسخ نداشته باشم. (نهاد های حقوق بشری و نمی‏دانم ژورنالیستی و چی و چی که خودم نیز عضویت دو – سه تای آنرا دارم، به قول دوستان ایرانی ما "همه کَشک اند". نه اینکه خواب اند و بی‏کار. استند و گاهی خیلی گلوپاره‏گی هم می‏کنند، ولی متأسفانه، دیده و شنیده نمی‏شوند.)

به هر حال! خوشحالم که فرصتی یافتم تا بیایم و عرض ادب و حرمتی کنم.

باز هم تشکر می‏کنم از دوستانی که برایم نوشتند، هرچند پاسخی نگرفتند، اما باز هم، آمدند و نوشتند. قربان دستان تان.

تا بروز بعدی ایام به کام تان باد





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 18:43 روز جمعه دوم اسفند 1387

سلام!

روزگارم شعرم را به عاریت گرفت.

ناشاعرانه‏تر از همیش نفس می‏کشم.

تا بهار، ناموزونم.

بعد آن، یا یک دیوان شعر انفجار خواهم کرد

                                     و یا بی غزل، انتحار.

شوخی بود. جدی نگیرید.

اما حالا یک هایکوواره ی کوتاه تا بعد...

 

چنان شاشید! در ذهن ِ مسلمان،

که از فرطِ تقدس:

قرآنش منفجر شد.

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 14:9 روز چهارشنبه دوم بهمن 1387

این برنامه را اینجا می توانید بشنوید :ـ

بارق شفیعی، مهمان استدیوی شماره هفت

سلام  !

امیدوارم دوستان، شنیدن این برنامه را در هفته های آینده از رادیو بی بی سی فراموش نکنند!

 ( آگهی برنامه‏ی روز هفتم، از سایت بی بی سی )

بارق شفیعی مهمان استودیوی شماره هفت

محمد  حسن بارق  شفیعی

محمد حسن بارق شفیعی

این هفته در برنامه استودیوی شماره هفت از محمد حسن بارق شفیعی شاعر، روز نامه نگار و هنر پیشه تیاتر دعوت کرده ایم تا به سوالات شما جواب دهد.

بارق شفیعی در سال ۱۳۱۰ خورشیدی در کابل زاده شد .بعد از ختم تحصیلات متوسطه، کارش با قلم و نوشتن افتاد . بیشترینه کار های بارق شفیعی در زمینه شعر است که با انتشار کتاب (ستاک) در سال ۱۳۴۲ خورشیدی هواخواهان و دلبسته‏گان بی شمار یافت.

دو مین دفتر شعری بارق ( شهر حماسه) نام دارد که در سال ۱۳۵۸ به چاپ رسید.

(دوران ساز ) سومین مجموعه شعری بارق شفیعی است که در سال ۱۳۵۹خورشیدی به خط سریلیک در تاجیکستان به چاپ رسید.

چهارمین اثر او به نام (میلاد انقلاب) در سال ۱۳۶۶ خورشیدی منتشرشد.

ادب شناس فقید و پر اعتبار ( خال محمد خسته ) در تذکره‏ی معروف خویش به نام ( معاصران سخنور ) بارق شفیعی را برای نخستین بار، به عنوان شاعر شعر نو در افغانستان معرفی کرد.

خسته دو شعر او را به نامهای ( شبستان قبرها ) که از لحاظ شکل و محتوا به کلی نو بودند و در مسابقه ادبی حایز جایزه" رحمان بابا" شده بود و همچنین شعر ( همسفر ) او را که در واقع از لحاظ شکل قدرت شاعر را در سرایش شعر کلاسیک نشان می داد، به عنوان نمونه به نشر سپرد.

زمان پخش :

این برنامه در روزهای جمعه از ساعت هفت تا هفت و نيم عصر به وقت افغانستان، دونیم تا سه بعد از ظهر به وقت گرينويچ در برنامه های شامگاهی بی بی سی برای افغانستان پخش می شود.

شما می توانيد در هنگام پخش اين برنامه، با شماره تلفن 00442078360331 تماس بگيريد و پرسش های تان را به طور مستقيم با مهمانان برنامه در هر هفته مطرح کنيد.

پرسش هـــای تان را از مهمان برنامه، از طـــريق ايميل dari@bbc.co.uk نيز می توانيد ارسال کنيد.





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 13:46 روز جمعه ششم دی 1387

بیا نیشتر بزن لیلی

بیا تو رگ رگم را پاره کُن، نیشتر بزن، لیلی!

دلت گر یخ نَشُد: از سر بزن، بیشتر بزن، لیلی!

دگر این نعش سرگردان شده بار ِ سر ِ دوشم

شَقش کُن، بند - بندش کُن، بزن! خنجر بزن، لیلی!

تمام لحظه های هستی ام مرگ است و جان کندن

تمامش کُن! به قتلم آستین را بَر بزن، لیلی!

جهادی شو، گمانم کُن چو شهر کابل و آنگاه:

به موشک شرق و غرب و سینه ی « قنبر » بزن، لیلی!

« حلالم » کُن، برقصانم ز بعد ِ سر جدا کردن

به روغن داغ گردانم، به رگ: اخگر بزن، لیلی!

نپُرس از « قاف » و « کاف » من، چه فرقی می کند ظالم!

چَکُش بردار با میخ و به پا و سر بزن، لیلی!

برای طرح مرگ من به دنبال چه الهامی!؟

سری تا گندهارا و گهی لوگر بزن، لیلی!

سرم را که به پایت سالها سائیده می رفتم

به سبک و شیوه ی نابِ « مُلا عمر » بزن، لیلی!

بپوشانم تو « دست دوزیِ » دست دشمن ما را

کلید انفجارم را، الله اکبر! بزن، لیلی !

نمُردم، در کنار جاده یا جایی که می خواهی

ببندم، رو به خاکم کن... و بعدن سر بزن، لیلی!

سلیمان دیدار شفیعی

۲۵/۱۲/۲۰۰۸

5 جدی 1387

۱- « بعدن » = بعدأ





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 12:18 روز سه شنبه سوم دی 1387

کجاست؟

نمادِ تازه ای از کوه ی قاف است

به هر غارش دد و دیوان گزاف است

کمی نَقلَت دهم تا ساده گردد

وکیل پارلمانش هم «سیاف» است.

***

کیم من؟

غرورم، غیرتم، اینم و آنم

عمل دارم، ندارم؛ لیک دانم:

به وقت گفتنِ نام و تبارم

دو لیتر آبِ تُف را می پرانم

***

ذلیل ما جلیل و هم کفیل است

چنین رسمی به خاکِ سرسبیل است

شُده قانون ما «افشار کابل»

«مُلای راکتی» حالا وکیل است

***

الهی عاقبت نفرین گردی

تو هم روزی چنین توهین گردی

چو روی «بوش» در پُشت تربیون

به کفش و چپلقم آذین گردی "۱"

***

فغان و ناله و اُف می کنم من

به قوغ نفرتم پُف می کنم من

جنایتکار! در بیت و دوبیتی:

به روی صورت ات تُف می کنم من.


۱- چپلق یا چپلک = دم پایی





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 16:54 روز شنبه بیست و سوم آذر 1387

در جاده ی معاصر،

با وسیله ( موتر ) مدرن،

گاهی، یک گیر عقب: به کلاسیک، می چسپد.

 

مدرن پلوی کلاسیک طعم

تشبیه تو...

دختر! دو چشم هر غزلم باز... تر شود

بیتِ اول به نام تو آغاز... گر شود

تا یاد تو به رگ رگِ مصراع سه دود

بیت دوم به قافیه اش شعله ور شود

دختر، بگو! برای خدا، جنس چیستی؟

کاین هستی از نبود تو زیر و زبر شود

دختر! بگو که طاقت و صبرم ز حد گذشت

حوری؟ ... و یا فرشته که غیرت: بشر شود

حور و پری و مریم و لیلا؟ فرشته؟ نه !

کی شان تو به جانِ خسی جلوه گر شود

یک چیز تازه تر که شود زیب حال تو...

کو واژه ای که این غزلم مفتخر شود؟

لعنت به بخت بد که در وصف ذات تو

علم بدیع و بدعت ما بی اثر شود

کاغذ، قلم، ظرافت و پندار شاعری

افتاده سر به زیر و فغانش به سر شود

من مانده ام چطور که تشبیه تو کنم

تو مانده ای محال که این سخت تر شود

تشبیه تو به خلقت روی زمین خطاست

چیزی ز جنس عرش؟ بلی! خوب تر شود

تشبیه تو به ذات مَلَک هم که نابجاست

کی می رسد به پای تو والا... اگر شود !

تشبیه تو، به خود خدا! کار ساده ایست

گر شاعری به گفتن آن، مردِ نر شود

گر نام من به « لست » کفارش نمی گرفت

می گفتمت چنان که خدا غصه ور شود

کفر و سجود و مذهب و دینم! چه می شود؟

شاعر ز او بریده به تو بنده گر شود

کافر نیم، به پای خدا سجده می کنم

وصل تو گر نصیب منِ در به در شود.

 

سلیمان دیدار شفیعی

قوس ( عید قربان 1387 )

 

... و به تعقیب، اما جدا از بالا:

جنگ و جدال واژه ی پیر و جدید و پُست

بعد از همین و شعر دگر داغتر شود

من بیت بعدِ بیت و چند بیت گفته ام

بیت دگر ز حوصله لبریز و سر شود

ایام به کام تان که تا شعر دیگری

« دیدار » در خیال خودش غوطه ور شود.

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 16:12 روز شنبه نهم آذر 1387

 سلام!

دلم نمی خواست چیزی اینجا بنویسم؛ چون دوباره باید رفت و به روزمره گی های که بدور از سرزمین ملکوتی شعر است، پرداخت. اما غزلی دیروز نوشتم و قبل از گذاشتن آن به روی صفحه، خواستم توجهی برای غیبت دو ماهه ام بنویسم. دلم پُر بود و نثر هم فراری. هرچند باز هم رفتنی استم، اما خواستم با ژشت شاعرانه ای یک سلام کنم.

دوست تان دارم. 

پس به جای مقدمه:

مدتی بود که دنبال خودم می گشتم

عاقبت یافتمش

که تنش خسته و روحش زخمی

در اتاقی که در آن شعر و غزل می گوید،

پُشت میزی که در آن ( هست و اجل ) می جوید،

بعدِ چند ماه ی گران

فرصتی دست به او داده که باز

کمی آواز کند

تار موزون غزل ساز کند

روز آدینه ی خود را که همان یک روز است:

بهرِ آرامش او،

بهر دل کندنِ غم،

بی غمک، با غزل آغاز کند.

عاقبت سیاه نمود دفتر و دیوانِ خودش

غزلی زاد که دلشادش کرد

به جبینِ غزلش نوک قلم

« بی تو » هم نامش کرد.

گر چه پُر عیب و خطاست

گر چه از شعر جداست

خدمت تان به نواست.

چون درین توشه ی بی شعر و غزل

و درین شنبه ی کار

غزلی نیست به جز « بی تو » که من:

روی این صفحه ی نت بگذارم.

به امیدم که دلت شاد کند

لحظه ای از غمت آزاد کند.

 و این هم از  « بی تو »:

بی تو

بی تو حالم به خدا از خود من بد میشه

زنده گی ام ز غمِ دردِ تو گد - ود میشه

لحظه ای دور ز تو ؟ این صد و سه صد قرن است:

سده ها ضرب خود و این صد و سه صد میشه

بی تو گویا که غزل مرده و احساس اجل:

بُغض سردیست که راه ی نفسم سد میشه

بی تو، یادِ تو قطاریست که آژیر زنان

روی نعش غزلم شام و سحر رد میشه

تن من: آدمِ آواره تر از بادِ خدا

روح من: لعنت و هم کافَر و مُرتَد میشه

بی تو، کفرم، به خدا زشت؛ ولی با تو عزیز !

خون ایمان خدا در رگِ من گد میشه

نشود سجده به محراب خدا بار دگر

ظالمی رفته ز پیشم، اگر آمد، میشه

 

سلیمان دیدار شفیعی

کابل

۸ قوس ۱۳۸۷

۲۸/۱۱/۲۰۰۸





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 19:50 روز سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

 

وطن بازیچه ی دنیا شود باز

غمین و خسته ، زیر پا شود باز

بسازد روسپی ِ شرق و غربش

اگر « کور » و « کر اش » یکجا شود باز

 

***

 

نه از دیو و دد ات تنها کنم من

نپنداری تو را زیبا کنم من !

نگردم ، مادرم ! فرزند صالح

به خون خود اگر امضا کنم من

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 17:55 روز شنبه سی ام شهریور 1387

 

ترا انگار ترسی از خدا نیست

که چشم تو به فرش زیر پا نیست

کمی آهسته تر رد شو ، عزیزم !

دل من جاده ی شهر شما نیست

 

۳۰ سنبله

دانشگاه ی کابل





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 18:57 روز شنبه شانزدهم شهریور 1387

 

وقتی کــــــه به من غـــزل غـــزل میشی تو

مــفهـــوم ِ طـــــــراوت ِ حَـــــمــــل میشی تو

دنیا همه از فــقــــــر اگــــــر مـــی میــرنــد

بـــر سفــره ی من نــــان و عسل میشی تو

از فــلسفه تـــا دیــــن و بـــه آئین ِ نــــوین

مــــــوجـــــــود ِ مـــقــدس ِ اول میــشی تو

تشبیه تـــــو کــــفر است بــــه موجود اول

مَـعبــود ِ دگــــــر حـــــــد اقـــــــل میشی تو

کــــافـــــــر شده ام بــــاز ...  ولا حول ولا

تکــــفـــیــــر مـــن از روز ِ ازل میشی تو

تـــا بــــــنـــــده شوم بــــــاز خـــدا را یـــابم

در بــــیــن مـــن و خـــــــــدا خَلَل میشی تو

*** 

توجیه 

آن کو ؟ ز خیالی، ز غمی رست، بگو !

دل را بـــه تــمنـــای کس نبست ، بگو !

معبود کس خدا و کسی را دو چشم کس

بی دین درین هستی کسی هست ؟ بگو !

سلیمان دیدار شفیعی

کابل، افغانستان

سنبله ۱۳۸۷





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 17:14 روز شنبه نهم شهریور 1387

 

به طرز نو ، جدایش می نویسم

دو بیتی ( ی ) برایش می نویسم

به کفرم گر نگیرد آسمان ها

قدیس و هم خدایش می نویسم

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 15:45 روز دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

 

بـــه استقلال تــــان دلشاد بــــــاشید

کمی ویـــران ، کمی آبــــــــاد باشید

به گورستان تان ؛ زنده به گوران !

الهی تـــــــا ابــــد آزاد بــاشیــــــــــد

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 11:30 روز یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

 

نه دیگر خوب و نی دلکش بسازیم

نه حوُر و لیلی و مَهوَش بسازیم

برای خرمن ِ دُزدان ِ کشور

بیا کاین شعر را آتش بسازیم .

 

***

 

به تن کُرتی و شلوار است ، وکیل جان !

دگر شرمت ز دستار است ، وکیل جان !

به گردن « تای » و لیکن تا هنوزم

دهانت پُر ز نصوار است ، وکیل جان !

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 10:54 روز سه شنبه هشتم مرداد 1387

در این دو :

ادبیات بی ادبیات !

حُرمت کلامش از شما

ما بی ادب تشریف داریم !

 

 

سادو ، گدا و دَلقک و هم جادوگر شدی

موجود کوه ی قاف ، عجیب و دگر شدی

با زرق و برق و تاج و طلا و کلاه ی خود

ای رهبر بُزرگ ! تو هم مُفته خر شدی

 

***

 

به دو تابعیته !

 

تو دیگر از خود و از من نمیشی

حصار ِ عفت ِ دامن نمیشی

حرام... ! با دو نام و هم دو پاسپورت

تو که فرزند این میهن نمیشی !

 

 

 

به « ترمینولوجست » های ملی !

 

اگر « فرهنگ » را « کلتور » گویی

برای گفتنش هم زور گویی

دلم بر بعدِ چند سالت بسوزد

که « ممی » را به جای « مور » گویی

 

***

 

اگر « دانش » و « گاه » اش در دری است

به « دانشگاه » ی ما همباوری است

نگار خانه ، نه اینکه « گالری » است :

همین دَین ِ زبان ِ مادری است

 

***

 

زبان مادری را خوب سُفتم

به جز دری زبانی را نگفتم

دلت جاسوس ، دلت دیوانه خوانی

نگفته گفته را آخر که گفتم !

 

 

***

 

گویش های ملی

 

عجب شهر و عجب « شار » و عجب جا   

Where am I  ، زرا تم بی تو آجا

به « گاه » گفتن مرا جرم « هی » عزیزم !

زبان از من ولی واکش د بل چا

 


 

« شار » : به زبان پشتو و به لهجه ی مردم کندهار به « شهر » می گویند.

« Where am I » : انگلیسی : کجاستم من ؟ یا من کجا استم ؟

« زرا تم بی تو آجا » : اردو : یعنی « تو هم بیا ».

« هی » : اردو : یعنی « است ».

« واک » : پشتو : اختیار

« د بل چا » : پشتو : از کسی دیگر.

 

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 20:21 روز شنبه پنجم مرداد 1387

 

« همسایه ی همیشه در کمین »

 

نقدی بر سیاست دد منشانه ی پاکستان در قبال افغانستان

را در شماره ی صد و پنجم ، پنجشنبه ۳ اسد ۱۳۸۷ روزنامه ی « پیمان » بخوانید

و یا به روی صفحه ی انترنتی آن مطالعه کنید !

 

همسایه ی همیشه در کمین

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 20:11 روز شنبه بیست و دوم تیر 1387

 

دوستی از اینکه سری به اینجا نمی زنم و چیزی نمی نویسم ، نالید . مگر می شود چیز ِ قابل خواندن نوشت !؟

 

شب هنگام وقتی خسته از سر ِ کار و درس بر میگردی دیگر از الهاماتی که از سر زمین رویا هایت پیامبری کند خبری نیست تا بر حریر ناز و مقدسش نشسته چیزی بیافرینی ، بلکه کابوس های ، خلوتت را دق الباب می کنند که هنگام عبور از « ترافیک اجساد ِ » بی دست و پا و غیر قابل تشخیص ، در ذهنت جا گرفته اند .

 

 

مرا لرزیده باور ! 

 

مرا لرزیده باور

کدامین را گزینم !؟

یکی از دو مرا دیوانه کرده

و یا هر دو به جز دیوانه گی نیست !؟

« خدای من بزرگ است »

صدای از دل ِ محراب شهرم

که ابلیسی به تعبیرش نشسته !؟

و « الله اکبری » که در خیابان

مسیر ِ تشنه ی دریای خونست !؟

کدامین را گزینم !؟

یکی از دو مرا دیوانه کرده

و یا هر دو خدای بنده گی نیست !؟

مرا لرزیده باور !

 

س.د. ش

کابل، افغانستان

۱۳۸۷/۴/۲۱  - ۱۱/۰۷/۰۸

 

 

مادر !

 

به دامن خون معنای تو جاریست

« شمالت » کافر و دینش فراریست

به « شرق » و « مغربت » آدم ندیدم

« مسلمان ِ جنوبت » انتحاریست

 

 

به مفسد اداره

 

نه بد باشد ، نه دستی در گلو است

بخور ! « وندت » همین و رو به رو است

حلال ِ تو بوَد چون شیر ِ مادر

رئیس دولت ات اینجا کدو است

 

 

« ؤند » : پدیده ی مقدس ( ! ) دهه ی هفتاد که قبلأ به نام های گوناگون « مال ِ دشمن ، حلال ِ حق ، حق ِ حلال و گاهی هم غنیمت » در فرهنگ جنگ سالاری و پاتک سالاری ما به کار رفته است .  

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 21:56 روز سه شنبه یازدهم تیر 1387

 

بر گرفته از سایت « نهضت آینده ی مردم افغانستان »

 

موسی آتش

مردی از تبار افسانه

 

 

سکوتی سنگین بر برج و باروی شهر کابل چیره بود . استبداد ، از آن سوی سده ها ، چون نفرینی که ابدیت را تداعی می کرد ، حنجره ها را از فریاد باز داشته بود و سیمای آدمها از صحیفه ی کاهی دیوار ها کمرنگتر جلوه می کردند.

دو سال از آغاز تکیه زدن هاشم خان بر اریکه ی قدرت می گذشت . چادر سیاه ستم شرقی به شهر و روستا گسترده بود . در چنین شامگاهانی از تاریخ افغانستان بود که « موسی آتش » به تاریخ ۱۰ جون ۱۹۳۷ میلادی مطابق ۱۰ جوزای ۱۳۱۶ هجری شمسی در شهر غمزده ی کابل در خانواده یی از نورستان دیده به جهان گشود . پدرش افسری بود با شهامت و وطندوست . آزاده گی و روح سرکش ، قامت افرازی در برابر اقتدار ، ویژه گیهای بودند که آهسته آهسته بر شخصیت ِ موسی آتش نقش می بستند . موسی در دامان عطوفت مادری ، در شبکه ی گسترده ای از روابط فیودالی آن روزگار ، در جامعه گام گذاشت . مثل این که شفافیت زنده گی کودکی اش ، آئینه ی بود که او را تا فرجام ، تا آخرین نفسها ، به بیرون نمایان می ساخت و از او آدم سُترده از هر گونه غبار ، فردیتی آراسته با نکو ترین سجایای انسانی ، می تراشید.

او را در سال ۱۹۴۴ به مکتب حبیبیه سپردند . افغانستان در جنگ دوم جهانی شرکت نکرده بود و غمنامه های فاجعه ی اروپا « شوربختی آرام » خلق افغانستان را تکان نداده بود . موسی آتش در مدرسه آگاهی های متداول را حاصل کرد و آهسته آهسته به سوی کتاب و فرهنگ کشانیده شد . وی در جوانی فهمید که چیزی ، غنی تر از کتابها ، در سرگذشت آدمهای دور و پیشش نهفته است و آن زنده گی واقعیست با همه ابعاد متناقصش و با همه جلوه های آزار دهنده اش . در لابلای اشعار بزرگان ادب دری ، سیال بودن اندیشه را آموخت و در خم و پیچهای کوچه های فقر ، « نی گفتن » را تجربه کرد . « فلک را سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم » ، این بود مصراعی که او را به سوی فردا های ناشناخته، ولی فردا های وارسته از بند و استبداد رهنمون می شد.

جامعه ، عرصه ی اساسی زیست ، تفکر و پراتیک او گردید . جامعه را نخست در آموزشگاه تجربه کرد و در محافل ادبی و اجتماعی فعالانه شرکت کرد . با روشنبینی یک نو خاسته ی جستجو گر ، با دلهره ی یک « انسان عاطفی » ، از لابلای شعر دری رگه های پرخاش به « وضع موجود » را می پالید و دیگران را با خود همراه می ساخت . او تا پایان عمر به « وضع موجود » نی گفت و در پی « وضع دیگر » بر آمد . شهنامه ی فردوسی را همیشه می خواند و از آن روح حماسی را در بیغوله های روان پرخاشگر خود رسوب می داد . « آوردگاه » ، مفهومی بود که در آن همه زنده گی خود را مستحیل می گرد . او رزم آوری شد که در « آوردگاه » بزرگ شد و در « آوردگاه » جان داد .

پس از فراغت از لیسه ی حبیبیه به دانشگاه طب رفت . او می خواست در کنار مبارزه برای رهایی کُل بشر از رنج و بدبختی ، در رهایی « انسانهای مشخص از درد و بیماری » نیز سهیم گردد .

در آستانه ی اساسگذاری جریان دموکراتیک خلق افغانستان با پیشگامان جنبش انقلابی کشور همراه شد . با شخصیتهای برازنده ی آن روزگار چون غلام محمد غبار فقید ، ببرک کارمل ، سلطان علی کشتمند ، بارق شفیعی ، داکتر قاسم خالد ، حیدر مسعود فقید و ده ها نام آور دیگر به تلاش سازنده برای رهایی خلق افغانستان از چنبره ی استثمار و استبداد تلاش کرد . موسی آتش چهره ی تابناک حرکت انقلابی  کشور بود که مجهز با جهانبینی علمی نقش برجسته ی را در ایجاد حزب دموکراتیک خلق افغانستان بازی کرد .

پس از حصول درجه ی دکتورا در طب در ولایات کشور به درمان مردم بی بضاعت پرداخت و چندی هم در ادارات مسلکی طبی دولت کار کرد .

وی در پرورش نسل انقلابیون افغان نقش به سزایی را ایفا کرد . هیچگاهی از مواضع چپ بنیادی عقب نرفت و علی الرغم فشار های عدیده ی که از سوی حاکمیت بر او وارد می شد در سنگر زحمتکشان با استواری باقی ماند .

در سال ۱۹۷۸ همراه با هزاران مبارز دادخواه حزب دموکراتیک خلق افغانستان به زندان افگنده شد . دستگاه حاکمیت جهنمی امین از او هراسی ویژه داشت؛ چون او با وجاهت بزرگ سیاسی و اجتماعیی که داشت می توانست مردم نورستان را در برابر حاکمیت بسیج نماید . همین ترس دستگاه حاکم بود که او را از مرگ نجات داد . در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ از زندان رها شد و تا فروپاشی حزب دولت دموکراتیک در خدمت جبهه ی ملی پدر وطن بود و انرژی بزرگ خود را در خدمت مصالحه و قطع جنگ قرار داد . با استقرار حاکمیت جهادی ، موسی آتش همانند هزاران مبارز پیشرو افغانستان راه مهاجرت را در پیش گرفت و در کشور سویدن پناهگزین شد .

موسی آتش در اپریل ۲۰۰۰ هنگامی که الیگارشی طالبی بر کشور بیداد می کرد از اساسگذاری « نهضت آینده ی افغانستان » به حیث ادامه دهنده ی آرمانهای آغازین جنبش دموکراتیک خلق افغانستان با گرمی استقبال کرد و خود را جزیی از این گروه پیشقراول در نوسازی جنبش چپ ، معرفی کرد . وی با فروتنی شگرفی همیشه خود را دانشجوی مدرسه ی جنبش چپ افغانی معرفی می کرد و « آینده » را نمادی از تداوم همان طلیعه ی آغازین « نی گفتن » به « وضع موجود » می شمرد . بار ها می گفت : « افتخار دارم که در این واپسین لحظه های عمر با پیشتازترین حرکت سیاسی کشور همراه هستم . نهضت آینده را ادامه دهید ، این شریفانه ترین کاریست که می شود کرد ! » .

موسی آتش در دومین کنفرانس سراسری نهضت آینده ی افغانستان به عضویت شورای مرکزی نهضت برگزیده شد و تا آخر عمر در رهبری نهضت نقش فعال داشت . آخرین تلاشهایش در راه تحقق آرمان امروزی مبارزان چپ افغانی بود : وی برای ساختن یک حزب بزرگ سراسری چپ دموکراتیک از هیچگونه تلاش دریغ نکرد .

دوکتور موسی آتش در ۱۴ جون ۲۰۰۸ چشم از جهان بست . نامش ، خاطره اش و اندیشه های روشنش ، پیوسته در کتیبه ی حرکت پیشرونده ی سیاسی ـ اجتماعی افغانی حک خواهد بود . راه این مبارز نستوه و سترگ به وسیله ی همراهان وفادارش ادامه خواهد یافت .

افتخار به چنین مردی که عمری در سنگر دفاع از مظلومان زانو زده بود !

 

مصاحبه ی کوتاه با محترم بارق شفیعی در رابطه با شخصیت داکتر موسی آتش

 

موسی آتش انسان عادی نبود 

 

 

نهضت آینده ی مردم افغانستان

 





نویسنده : سلیمان دیدار شفیعی ; ساعت 17:9 روز یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

به بهانه ی پنجاه و هفتمین سالگرد حیات یک مرد نازنین !

 

چند روز قبل استاد بزگوار « حضرت ظریفی » به پنجاه و هفتمین سال حیات مبارک شان گام گذاشتند . 

خلاقیت استاد در سرایش شعر و به ویژه در فی البداهه سرایی همیش برایم سوال بر انگیز بوده است . آخر چگونه ممکن است بعد از خواندن مطالب ، در رابطه به آنها و در فرصت اندک به آفرینش والا پرداخت و درج کامنت ها نمود ؟  نمیدانم . شاید خالق او را در روز بیکاری که مشغولیت هایش اندک بود ، شاعر آفرید و در رگهایش بجای خون غزل ریخت. روی همین ملحوظ بود که در رابطه به سالگردش نوشتم :

 

                                                   خدا در روز بیکاری ، فرهیخته !

                                                   ز غــربالش تو را مـوزون بیخته

                                                   دلت را مثنوی ، شهکار و بعدش

                                                   غـزل در رگ بجــای خون ریخته

 

این هم هدیه ی ناچیز خدمت استاد بزرگوار « حضرت ظریفی » که حتم دارم با بزرگواری که دارند ، کاستی های این دکلمه را بر من می بخشند :

 

طنین اشک : شعری از حضرت ظریفی به صدای من

 

 

یاداشت :

این دکلمه به زودی به روی سایت پرستو های مهاجر به مدیریت شاعر و نویسنده ی توانای کشور « نجیب برید » به شکل تصویری « فوتو کلپ » به نشر می رسد.

دکلمه « ای ناله ! » هم به فرمایش و کمک شاعر بزرگوار « نجیب برید » و توسط فرهیخته ی توانا محترم « نورالدین نظامی » به شکل « فوتو کلپ » تهیه و نشر پرستو های مهاجر گردیده است.

« ای ناله ! » را اینجا بشنوید و ببینید :

 

ای ناله ! شعری از بارق شفیعی  

تهیه و نشر از سایت پرستو های مهاجر