تبليغاتX
نوای دل
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدیر
ads
دکلمه های من

کتابخانۀ نوای دل
نوای دل 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل من

  دکلمه های من

  کتابخانۀ نوای دل

  وضعيت در ياهو



مدیریت


موضوعات

 

لینک ها

گالري قالب وبلاگ
بارق شفیعی « شاعر عشق و حماسه ها »
جهانمهر هروی
درد دلهای ( ادیب )
طراوت
کویر یخی ( نفس )
سمیع حامد شاعر عصر
هارون راعون ( شعر جوان از شاعر جوان)
ساغر ( دُخت افغان )
آغاز بی انجام ( محمد علی ادیب )
ژکفر حسینی
زبیر هجران
پرسش و پاسخ در گستره ادبیات با سمیع حامد
تلاوت اشک( ظرافت کاری های از ظریفی )
دنیای آرزو ها
سروش عشق ( نای محزون )
دریایی ( دختر دریا ها )
زیوری ویژه
سایبان آرامش ( برداشت های از زندگی )
یلدا ( عاشق غمگین )
انجیلا پگاهی
سهراب سیرت ( عاشق ترین شاعر )
شهلا ایزدی ( کوچ )
مهر انگیز ساحل ( دختری از شهر شب )
فیاض ویرا ( فریادی غریبانه )
حامد خاوری
نسترن
زهرا
اقلیمان آرین دُخت
شهیر داریوش
گل سرخ ( هادی میران )
سفره ی غزل جاوید فرهاد
غزل امروز افغانستان
منیژه باختری
شبنم
سید ضیا قاسمی
جلوه گاهی از افغانستان امروز ( اکبر )
کاکه تیغون
نورالدین نظامی
لاله احمر ( نجیب برید )
شعر های برگزیده ( نسیمه )
حفیظ الله زریر
سایت ادبی و هنری فاخته
کانون ادبیات ایران
rozana

 

پیوند سایت ها

رونامه ی پیمان
poets
Percy Bysshe Shelley
Elizabeth Barrett and Robert Browning
Philip Larkin
پرستو های مهاجر
نهضت آینده ی مردم افغانستان
افغان آسمائی
مشعل
نشریه ی فردا ( کلوپ قلم افغانها )

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :

استقلال

 

بـــه استقلال تــــان دلشاد بــــــاشید

کمی ویـــران ، کمی آبــــــــاد باشید

به گورستان تان ؛ زنده به گوران !

الهی تـــــــا ابــــد آزاد بــاشیــــــــــد

 

 :: نوشته شده توسط سلیمان دیدار شفیعی در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
یک شعار و یک دهان نصوار

 

نه دیگر خوب و نی دلکش بسازیم

نه حوُر و لیلی و مَهوَش بسازیم

برای خرمن ِ دُزدان ِ کشور

بیا کاین شعر را آتش بسازیم .

 

***

 

به تن کُرتی و شلوار است ، وکیل جان !

دگر شرمت ز دستار است ، وکیل جان !

به گردن « تای » و لیکن تا هنوزم

دهانت پُر ز نصوار است ، وکیل جان !

 

 :: نوشته شده توسط سلیمان دیدار شفیعی در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
چند گله

در این دو :

ادبیات بی ادبیات !

حُرمت کلامش از شما

ما بی ادب تشریف داریم !

 

 

سادو ، گدا و دَلقک و هم جادوگر شدی

موجود کوه ی قاف ، عجیب و دگر شدی

با زرق و برق و تاج و طلا و کلاه ی خود

ای رهبر بُزرگ ! تو هم مُفته خر شدی

 

***

 

به دو تابعیته !

 

تو دیگر از خود و از من نمیشی

حصار ِ عفت ِ دامن نمیشی

حرامی ! با دو نام و هم دو پاسپورت

تو که فرزند این میهن نمیشی !

 

 

 

به « ترمینولوجست » های ملی !

 

اگر « فرهنگ » را « کلتور » گویی

برای گفتنش هم زور گویی

دلم بر بعدِ چند سالت بسوزد

که « ممی » را به جای « مور » گویی

 

***

 

اگر « دانش » و « گاه » اش در دری است

به « دانشگاه » ی ما همباوری است

نگار خانه ، نه اینکه « گالری » است :

همین دَین ِ زبان ِ مادری است

 

***

 

زبان مادری را خوب سُفتم

به جز دری زبانی را نگفتم

دلت جاسوس ، دلت دیوانه خوانی

نگفته گفته را آخر که گفتم !

 

 

***

 

گویش های ملی

 

عجب شهر و عجب « شار » و عجب جا   

Where am I  ، زرا تم بی تو آجا

به « گاه » گفتن مرا جرم « هی » عزیزم !

زبان از من ولی واکش د بل چا

 


 

« شار » : به زبان پشتو و به لهجه ی مردم کندهار به « شهر » می گویند.

« Where am I » : انگلیسی : کجاستم من ؟ یا من کجا استم ؟

« زرا تم بی تو آجا » : اردو : یعنی « تو هم بیا ».

« هی » : اردو : یعنی « است ».

« واک » : پشتو : اختیار

« د بل چا » : پشتو : از کسی دیگر.

 

 

 :: نوشته شده توسط سلیمان دیدار شفیعی در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
همسایه ی همیشه در کمین

 

« همسایه ی همیشه در کمین »

 

نقدی بر سیاست دد منشانه ی پاکستان در قبال افغانستان

را در شماره ی صد و پنجم ، پنجشنبه ۳ اسد ۱۳۸۷ روزنامه ی « پیمان » بخوانید

و یا به روی صفحه ی انترنتی آن مطالعه کنید !

 

همسایه ی همیشه در کمین

 

 :: نوشته شده توسط سلیمان دیدار شفیعی در تاريخ شنبه پنجم مرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
مرا لرزیده باور

 

دوستی از اینکه سری به اینجا نمی زنم و چیزی نمی نویسم ، نالید . مگر می شود چیز ِ قابل خواندن نوشت !؟

 

شب هنگام وقتی خسته از سر ِ کار و درس بر میگردی دیگر از الهاماتی که از سر زمین رویا هایت پیامبری کند خبری نیست تا بر حریر ناز و مقدسش نشسته چیزی بیافرینی ، بلکه کابوس های ، خلوتت را دق الباب می کنند که هنگام عبور از « ترافیک اجساد ِ » بی دست و پا و غیر قابل تشخیص ، در ذهنت جا گرفته اند .

 

 

مرا لرزیده باور ! 

 

مرا لرزیده باور

کدامین را گزینم !؟

یکی از دو مرا دیوانه کرده

و یا هر دو به جز دیوانه گی نیست !؟

« خدای من بزرگ است »

صدای از دل ِ محراب شهرم

که ابلیسی به تعبیرش نشسته !؟

و « الله اکبری » که در خیابان

مسیر ِ تشنه ی دریای خونست !؟

کدامین را گزینم !؟

یکی از دو مرا دیوانه کرده

و یا هر دو خدای بنده گی نیست !؟

مرا لرزیده باور !

 

س.د. ش

کابل، افغانستان

۱۳۸۷/۴/۲۱  - ۱۱/۰۷/۰۸

 

 

مادر !

 

به دامن خون معنای تو جاریست

« شمالت » کافر و دینش فراریست

به « شرق » و « مغربت » آدم ندیدم

« مسلمان ِ جنوبت » انتحاریست

 

 

به مفسد اداره

 

نه بد باشد ، نه دستی در گلو است

بخور ! « وندت » همین و رو به رو است

حلال ِ تو بوَد چون شیر ِ مادر

رئیس دولت ات اینجا کدو است

 

 

« ؤند » : پدیده ی مقدس ( ! ) دهه ی هفتاد که قبلأ به نام های گوناگون « مال ِ دشمن ، حلال ِ حق ، حق ِ حلال و گاهی هم غنیمت » در فرهنگ جنگ سالاری و پاتک سالاری ما به کار رفته است .  

 

 :: نوشته شده توسط سلیمان دیدار شفیعی در تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
موسی آتش در گذشت

 

بر گرفته از سایت « نهضت آینده ی مردم افغانستان »

 

موسی آتش

مردی از تبار افسانه

 

 

سکوتی سنگین بر برج و باروی شهر کابل چیره بود . استبداد ، از آن سوی سده ها ، چون نفرینی که ابدیت را تداعی می کرد ، حنجره ها را از فریاد باز داشته بود و سیمای آدمها از صحیفه ی کاهی دیوار ها کمرنگتر جلوه می کردند.

دو سال از آغاز تکیه زدن هاشم خان بر اریکه ی قدرت می گذشت . چادر سیاه ستم شرقی به شهر و روستا گسترده بود . در چنین شامگاهانی از تاریخ افغانستان بود که « موسی آتش » به تاریخ ۱۰ جون ۱۹۳۷ میلادی مطابق ۱۰ جوزای ۱۳۱۶ هجری شمسی در شهر غمزده ی کابل در خانواده یی از نورستان دیده به جهان گشود . پدرش افسری بود با شهامت و وطندوست . آزاده گی و روح سرکش ، قامت افرازی در برابر اقتدار ، ویژه گیهای بودند که آهسته آهسته بر شخصیت ِ موسی آتش نقش می بستند . موسی در دامان عطوفت مادری ، در شبکه ی گسترده ای از روابط فیودالی آن روزگار ، در جامعه گام گذاشت . مثل این که شفافیت زنده گی کودکی اش ، آئینه ی بود که او را تا فرجام ، تا آخرین نفسها ، به بیرون نمایان می ساخت و از او آدم سُترده از هر گونه غبار ، فردیتی آراسته با نکو ترین سجایای انسانی ، می تراشید.

او را در سال ۱۹۴۴ به مکتب حبیبیه سپردند . افغانستان در جنگ دوم جهانی شرکت نکرده بود و غمنامه های فاجعه ی اروپا « شوربختی آرام » خلق افغانستان را تکان نداده بود . موسی آتش در مدرسه آگاهی های متداول را حاصل کرد و آهسته آهسته به سوی کتاب و فرهنگ کشانیده شد . وی در جوانی فهمید که چیزی ، غنی تر از کتابها ، در سرگذشت آدمهای دور و پیشش نهفته است و آن زنده گی واقعیست با همه ابعاد متناقصش و با همه جلوه های آزار دهنده اش . در لابلای اشعار بزرگان ادب دری ، سیال بودن اندیشه را آموخت و در خم و پیچهای کوچه های فقر ، « نی گفتن » را تجربه کرد . « فلک را سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم » ، این بود مصراعی که او را به سوی فردا های ناشناخته، ولی فردا های وارسته از بند و استبداد رهنمون می شد.

جامعه ، عرصه ی اساسی زیست ، تفکر و پراتیک او گردید . جامعه را نخست در آموزشگاه تجربه کرد و در محافل ادبی و اجتماعی فعالانه شرکت کرد . با روشنبینی یک نو خاسته ی جستجو گر ، با دلهره ی یک « انسان عاطفی » ، از لابلای شعر دری رگه های پرخاش به « وضع موجود » را می پالید و دیگران را با خود همراه می ساخت . او تا پایان عمر به « وضع موجود » نی گفت و در پی « وضع دیگر » بر آمد . شهنامه ی فردوسی را همیشه می خواند و از آن روح حماسی را در بیغوله های روان پرخاشگر خود رسوب می داد . « آوردگاه » ، مفهومی بود که در آن همه زنده گی خود را مستحیل می گرد . او رزم آوری شد که در « آوردگاه » بزرگ شد و در « آوردگاه » جان داد .

پس از فراغت از لیسه ی حبیبیه به دانشگاه طب رفت . او می خواست در کنار مبارزه برای رهایی کُل بشر از رنج و بدبختی ، در رهایی « انسانهای مشخص از درد و بیماری » نیز سهیم گردد .

در آستانه ی اساسگذاری جریان دموکراتیک خلق افغانستان با پیشگامان جنبش انقلابی کشور همراه شد . با شخصیتهای برازنده ی آن روزگار چون غلام محمد غبار فقید ، ببرک کارمل ، سلطان علی کشتمند ، بارق شفیعی ، داکتر قاسم خالد ، حیدر مسعود فقید و ده ها نام آور دیگر به تلاش سازنده برای رهایی خلق افغانستان از چنبره ی استثمار و استبداد تلاش کرد . موسی آتش چهره ی تابناک حرکت انقلابی  کشور بود که مجهز با جهانبینی علمی نقش برجسته ی را در ایجاد حزب دموکراتیک خلق افغانستان بازی کرد .

پس از حصول درجه ی دکتورا در طب در ولایات کشور به درمان مردم بی بضاعت پرداخت و چندی هم در ادارات مسلکی طبی دولت کار کرد .

وی در پرورش نسل انقلابیون افغان نقش به سزایی را ایفا کرد . هیچگاهی از مواضع چپ بنیادی عقب نرفت و علی الرغم فشار های عدیده ی که از سوی حاکمیت بر او وارد می شد در سنگر زحمتکشان با استواری باقی ماند .

در سال ۱۹۷۸ همراه با هزاران مبارز دادخواه حزب دموکراتیک خلق افغانستان به زندان افگنده شد . دستگاه حاکمیت جهنمی امین از او هراسی ویژه داشت؛ چون او با وجاهت بزرگ سیاسی و اجتماعیی که داشت می توانست مردم نورستان را در برابر حاکمیت بسیج نماید . همین ترس دستگاه حاکم بود که او را از مرگ نجات داد . در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ از زندان رها شد و تا فروپاشی حزب دولت دموکراتیک در خدمت جبهه ی ملی پدر وطن بود و انرژی بزرگ خود را در خدمت مصالحه و قطع جنگ قرار داد . با استقرار حاکمیت جهادی ، موسی آتش همانند هزاران مبارز پیشرو افغانستان راه مهاجرت را در پیش گرفت و در کشور سویدن پناهگزین شد .

موسی آتش در اپریل ۲۰۰۰ هنگامی که الیگارشی طالبی بر کشور بیداد می کرد از اساسگذاری « نهضت آینده ی افغانستان » به حیث ادامه دهنده ی آرمانهای آغازین جنبش دموکراتیک خلق افغانستان با گرمی استقبال کرد و خود را جزیی از این گروه پیشقراول در نوسازی جنبش چپ ، معرفی کرد . وی با فروتنی شگرفی همیشه خود را دانشجوی مدرسه ی جنبش چپ افغانی معرفی می کرد و « آینده » را نمادی از تداوم همان طلیعه ی آغازین « نی گفتن » به « وضع موجود » می شمرد . بار ها می گفت : « افتخار دارم که در این واپسین لحظه های عمر با پیشتازترین حرکت سیاسی کشور همراه هستم . نهضت آینده را ادامه دهید ، این شریفانه ترین کاریست که می شود کرد ! » .

موسی آتش در دومین کنفرانس سراسری نهضت آینده ی افغانستان به عضویت شورای مرکزی نهضت برگزیده شد و تا آخر عمر در رهبری نهضت نقش فعال داشت . آخرین تلاشهایش در راه تحقق آرمان امروزی مبارزان چپ افغانی بود : وی برای ساختن یک حزب بزرگ سراسری چپ دموکراتیک از هیچگونه تلاش دریغ نکرد .

دوکتور موسی آتش در ۱۴ جون ۲۰۰۸ چشم از جهان بست . نامش ، خاطره اش و اندیشه های روشنش ، پیوسته در کتیبه ی حرکت پیشرونده ی سیاسی ـ اجتماعی افغانی حک خواهد بود . راه این مبارز نستوه و سترگ به وسیله ی همراهان وفادارش ادامه خواهد یافت .

افتخار به چنین مردی که عمری در سنگر دفاع از مظلومان زانو زده بود !

 

مصاحبه ی کوتاه با محترم بارق شفیعی در رابطه با شخصیت داکتر موسی آتش

 

موسی آتش انسان عادی نبود 

 

 

نهضت آینده ی مردم افغانستان

 

 :: نوشته شده توسط سلیمان دیدار شفیعی در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
طنین اشک

به بهانه ی پنجاه و هفتمین سالگرد حیات یک مرد نازنین !

 

چند روز قبل استاد بزگوار « حضرت ظریفی » به پنجاه و هفتمین سال حیات مبارک شان گام گذاشتند . 

خلاقیت استاد در سرایش شعر و به ویژه در فی البداهه سرایی همیش برایم سوال بر انگیز بوده است . آخر چگونه ممکن است بعد از خواندن مطالب ، در رابطه به آنها و در فرصت اندک به آفرینش والا پرداخت و درج کامنت ها نمود ؟  نمیدانم . شاید خالق او را در روز بیکاری که مشغولیت هایش اندک بود ، شاعر آفرید و در رگهایش بجای خون غزل ریخت. روی همین ملحوظ بود که در رابطه به سالگردش نوشتم :

 

                                                   خدا در روز بیکاری ، فرهیخته !

                                                   ز غــربالش تو را مـوزون بیخته

                                                   دلت را مثنوی ، شهکار و بعدش

                                                   غـزل در رگ بجــای خون ریخته

 

این هم هدیه ی ناچیز خدمت استاد بزرگوار « حضرت ظریفی » که حتم دارم با بزرگواری که دارند ، کاستی های این دکلمه را بر من می بخشند :

 

طنین اشک : شعری از حضرت ظریفی به صدای من

 

 

یاداشت :

این دکلمه به زودی به روی سایت پرستو های مهاجر به مدیریت شاعر و نویسنده ی توانای کشور « نجیب برید » به شکل تصویری « فوتو کلپ » به نشر می رسد.

دکلمه « ای ناله ! » هم به فرمایش و کمک شاعر بزرگوار « نجیب برید » و توسط فرهیخته ی توانا محترم « نورالدین نظامی » به شکل « فوتو کلپ » تهیه و نشر پرستو های مهاجر گردیده است.

« ای ناله ! » را اینجا بشنوید و ببینید :

 

ای ناله ! شعری از بارق شفیعی  

تهیه و نشر از سایت پرستو های مهاجر

 

 :: نوشته شده توسط سلیمان دیدار شفیعی در تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ::

[ ] [ لینک مطلب ]
صفورا : قصه ای از دختر همسایهء ما

یک زبان لُچ « عریان » از یک مفهوم پوشیده در لفافه های دین و سُنت

 

صفورا : قصه ای از دختر همسایه ی ما

 

سالها قبل ، هنگامیکه خیابان های غربت را در همسایگی کشورم « تهران ِ ایران » قدم می زدم ، آهنگ « صفورا » ورد زبانم بود که گاهگاهی آنرا خموشانه و از بیم اینکه مبادا بدانند « افغانی » ام ، با خود زمزمه می کردم. آنزمان ، این آهنگ که از آخرین کار های هنرمند محبوب کشور « داود سرخوش » بود ، تازه به بازار عرضه گردیده بود و غوغای عجیبی میان علاقه مندان آواز « داود سرخوش » به ویژه میان آنانی که در ایران به سر می بردند ، بر پا کرده بود و نیمه شبان بعد از یک روز پُر کار و طاقت سوز ، باز هم این « صفورا » بود که از لای خشت « آجُر » های ساختمانهای نیمه کاره با نوای خسته و دلگیر کارگر افغانی در فضای تهران به شکل « قاچاقی » طنین انداز می شد:      

 

برایم نامه از کابل رسیده

دوباره خون به رگهایم دویده

نوشته مادر پیرم که بر گرد

جوان گشته صفورا قد کشیده

...

صفورا دختر همسایه ی ما

قشنگ و تازه و تر مثل گلها

یگانه یادگار بابه صفدر

برایم نو عروس آرزو ها

 

 

و اما امروز ، این « صفورا » حکایت دیگریست از دُختر همسایه ی ما که توسط خانواده اش به جرم زن بودنش در برابر چند تکه کاغذ به لیلام رسید:

 

خودش دیگر برایش درد سر بود

به رگ رگ نفرت و آه و شرر بود

همه سرمست و خندان و غزلخوان

ولی دُختر درونش شعله ور بود

بلی ! سونامی ِ آفت رسیده

ز چشم دُختر همسایه تر بود

ز چشمی که به دنبال دو چشمی

از آغاز جوانی در به در بود

نه از شهزاده ی بخت و خیالش

نه از تعبیر خوابش یک اثر بود

بهار بیست و سه بود و خزانش :

به مانند هیولا در نظر بود

سُخن بود و سُخن بود و سُخن بود

به هر ده و به هر شهر و گذر بود

سُخن از عقد و پیوندش به مردی

که فرزندش پدر ، عمرش به سر بود

صفورا رفت و شب در کوچه ی ما

صدای گریه های یک نفر بود

              ***

صفورا دود گشت و در هوا رفت

بدور از سایه ی دست خدا رفت

پناهگاه ، خانه اش دُکان او شد

پدر ، مادر بلای جان او شد

برادر شد دلال « دالری » ها

چو ابلیس کرده هر دم کافری ها

بجای روسری با مشت بر سر

بزد تا شد قبول بر جان خواهر

همان مردی که جیبش پُر ز زر بود