ذهـنِ کثیف و هستیِ مــردار تا هنوز
آب و غـذای مغز ما نصوار تا هنوز
دنیا به بام و عرش خدا بوسه می زند
مـا روی شاخِ گــاو گــرفـتار تا هنوز
سلیمان دیدار شفیعی
14 جولای
سنگاپور
سلام!
سال نو خورشیدی، این یادگار تمدن کُهن و سه هزار ساله یی جمشیدی، بر تمام وارثان و فرزندان آریانا و خراسان بزرگ و غیور، تبریک و تهنیت باد.
دوستان عزیز!
دوباره بعد از قرنی به خانه ی احساسم سر زدم. این روزمره گی های دست و پا گیر، نمیگذارد آدمِ درونم را به حرف بکشم و با او خلوت کنم.
چند بیت از این غزل را، قبلن: آنزمان که بیشتر شاعر بودم تا آدم، نبشته بودم، نمیدانم چی شد که تکمیل شد.
تقدیمش میکنم به آنکه تمام شاعرانه گی هایم را به پاهایش ریخته ام؛ چون انگیزه ی سرایش و مصدر زایش همان چند بیت نخست هم اوست.
به بی مانندم!
من بدهکارم به چشمانِ تو از روزِ ازل
کی توان پرداخت این دینِ ترا با یک غزل
هندِ چشمانِ تو صد «بیدل» اگر هم پَروَرَد
میشوند عاجز به وصف ات، نازنینِ بی مثل!
مانده ام بارِ دگر درمانده از تشبیه ی تو
چی نویسم تا شوی با این غزل ضرب المثل؟
حافظ و سعدی نییم تا من به وصف ات، نازنین!
صورت ات را گُل بگویم، تازه گی ات را حمل
خال زیبایی که بر رخسارِ تو اُفتاده است
کی دهم آنرا چو حافظ با «دو ملکَت» در بدل
شاعر عصرم، ترا... چیز دگر باید کشم
لعنتم کن گر لب ات را قند گویم یا عسل
تو نه مانند کسی و کس نمی ماند به تو
لاشریکت خلق کرده خالق من در ازل
سلیمان دیدار شفیعی
کابل، افغانستان
میگویند: شرینترین و پُرخاطرهترین مرحلهی زندهگی انسان، دوران نامزدی اوست.
رفتم تا این مرحله را به تجربه بنشینم.
بعد از چند سال عاشقی، دلهره، اضطراب، حسادتها، بیقراری و بیخوابی، سر انجام دیروز، تمام هست و بودم را به حلقهای بستم که اکنون درخششاش: زیباترین لحظهها را در زندهگیام رقم میزند. عشق: دام ملکوتی است. اقلن (اقلاً) یک بار هم که شده، خود را در این دام بیاندازید و ببندید.
ممنون از تمام دوستانی که حضور یافتند و ممنون از یاران و عاشقانی که حضور نداشتند، اما در آنجا، نفس کشیدند و این محفل را به پُرخاطرهترین روز در زندهگیام مبدل ساختند.
این
هم تحایفی از بزرگمردانی که عشق و زندهگی را برایم آموختند و این رویداد بزرگ
زندهگیام را را با اینکه حضور نداشتند، رنگین و به قول فرهاد دریا (عشقی)
ساختند:
بارق شفیعی
هانور، جرمنی
زان پیش کاید از پس مُرداد مهرگان
بر شاخهی بُلند یکی گُلبن جوان
گل غنچههای تازهی اُمید سر کشید،
هرگز گزندِ بادِ مخالف بر آن مباد!...
هر برگاش آیتیست،
آیت: عنایتی
کز لطف روزگار باشد روایتی،
وز هستیِ پُر از شرف و عشق و افتخار!
یا رب همیشه باد شگوفان و بر مراد
«دیدار» با «بهشته» چنان غنچههای شاد!
بارق شفیعی
اکتوبر 2009
برای کابل می تپم. از آن دور نشوید. ظالم خیلی درد می دهد
مسافر گشته ام، نزدم دلم نیست
همه حور و پری اما گلم نیست
خدایا! قصر و قیصار و جهانت
به خوبی گرد شهر کابلم نیست
س.د.شفیعی
۲۸ اکتوبر. سیم ریپ کمبودیا
دوباره جنگ و بربادی بخواهی
نه زیبایی، نه آبادی بخواهی
چنان بد بینی از این دُمکراسی
که آزادی ز آزادی بخواهی
درود بر همهگان!
بعد از قرنی بر گشتم. میدانم که ملامتم و گنهکار. آخر خودم نبودم. مرا از من گرفته بودند. تازه کم کم دارم خودم را مییابم. خُب...
بعداً برای تان مینویسم.
اما حالا، شعری از شاعرِ ناهید (هادی میران) را که مونس و انیس شبهایم بود، با صدای خود میگذارم.
کاستی ها را بر من ببخش، میران بزرگ!
برای شنیدن، به روی خداحافظ کلیک کنید.
به مادرم
ای مقدس ترین! روزت مبارک باد!

نگاهت نور از چشمانِ شاعر
وجودتات پارهیی از جانِ شاعر
خدا خود شاعر ِ دیوانِ هستی
و تو... شهکار در دیوانِ شاعر
***
زمین و آسمان از سر نویسم
نظام و خلقتِ دیگر نویسم
اگر باری شوم قادر به خلقت!
تمام هستی را مادر نویسم
س.دیدار شفیعی
۱۰/۵/۲۰۰۹
دو تصنیف دیگر، از مجموعهیی:
بارق شفیعی در حنجرههای طلایی

عشق من، امید من! امشب که مستم، با تو هستم، میپرستم:
مران ز خویشم، مرو ز پیشم چشمان مستات، ای دلم به دستات.
تصنیف: بارق شفیعی تصنیف: بارق شفیعی
صدا: رحیم ساربان صدا: وحید قاسمی (خوانندهی اصلی استاد آرمان)

سلام بر عزیزانی که در این غیبت نسبتاً طولانیام، تا کلبهام قدم رنجه کردند و فراموشم نکردند.
دیرگاهیست به اینجا سر نزدم و نتوانستم پیامهای دوستان را پاسخ بنویسم که شرمنده و خجالت شان استم. اما باور کنید! گرفتاری های روزگار چنان به من و روزمرهگی هایم تنیده است که گاهی فراموش میکنم، کی استم. تحصیل رزق حلال در فضای که روز به روز از بوی متعفن سرمایهداری انباشته میشود، تلاش برای ایجاد و تأسیس (انجمن دانشجویان ژورنالیست دانشگاهی کابل)، ترم یا همان سمستر آخر دانشگاه، مسوولیت هفتهنامهی راهیان ژورنالیزم، حروفچینی و ویرایش کتاب ارتباطات و وسایل ارتباط همهگانی (اثر پژوهشی یکتن از استادان خوب و مجربم پوهنمل میر عزیز احمد فانوس که بیشتر اندوخته های علمی و فنی این رشته را مدیون ایشانم)، کار های عملی، پایان نامهی تحصیلی، سر و کله زدن با جزوه های قرون اوسطایی دانشگاه ... همه و همه، مرا، از من به عاریت گرفته اند. (این «عاریت» تکرار است، اما خوشم میآید)
راستی، تبریک! این زمستان خشک و خزانمانند هم گذشت و خجالتش به زمین های تف زدهیی زراعتی و دریا... میبخشید! به (جرِ کابل) که گاهی دریا میگویندش، ماند.
در این سه ماه تعطیل، روح عاشقانهام کمتر نفس کشید و بیشتر، آدم درونم به فریاد برخاست و با من دست و پنجهای نرم کرد. نتیجهی این درگیری، زادن مجموعهی کوچک و داغی شد که آنرا (میوه های ممنوع) نام کردم. هرچند دوستانی زیادی، از جمله دو دوست خوب و دانشمندم (مسعود کوهستانی و داکتر رحیم) خیلی تشویقم کردند، تا چند تا از این میوه ها را به روی سفرهی (نوای دل) بچینم، اما بنا بر دلایلی، خوردن و چشیدن این میوه ها را تا دو سال دیگر (ممنوع) اعلام کردم. خطرناک اند و سمی. اما بعد از دلو 1389 (فیبروری 2011) که در هوای بدون سرمه، نفس خواهم کشید، این میوه ها را، تعارف خواهم کرد و برای ادامهاش، گلوگاهام را خواهم درید. نه اینکه محافظهکارم، ولی اینجا، نخست میکُشند و بعد جُرم را میپُرسند. دوست ندارم هنگامی توجیهی از من بخواهند که دیگر، صدای برای پاسخ نداشته باشم. (نهاد های حقوق بشری و نمیدانم ژورنالیستی و چی و چی که خودم نیز عضویت دو – سه تای آنرا دارم، به قول دوستان ایرانی ما "همه کَشک اند". نه اینکه خواب اند و بیکار. استند و گاهی خیلی گلوپارهگی هم میکنند، ولی متأسفانه، دیده و شنیده نمیشوند.)
به هر حال! خوشحالم که فرصتی یافتم تا بیایم و عرض ادب و حرمتی کنم.
باز هم تشکر میکنم از دوستانی که برایم نوشتند، هرچند پاسخی نگرفتند، اما باز هم، آمدند و نوشتند. قربان دستان تان.
تا بروز بعدی ایام به کام تان باد
سلام!
روزگارم شعرم را به عاریت گرفت.
ناشاعرانهتر از همیش نفس میکشم.
تا بهار، ناموزونم.
بعد آن، یا یک دیوان شعر انفجار خواهم کرد
و یا بی غزل، انتحار.
شوخی بود. جدی نگیرید.
اما حالا یک هایکوواره ی کوتاه تا بعد...
چنان شاشید! در ذهن ِ مسلمان،
که از فرطِ تقدس:
قرآنش منفجر شد.
این برنامه را اینجا می توانید بشنوید :ـ
بارق شفیعی، مهمان استدیوی شماره هفت
سلام !
امیدوارم دوستان، شنیدن این برنامه را در هفته های آینده از رادیو بی بی سی فراموش نکنند!
( آگهی برنامهی روز هفتم، از سایت بی بی سی )
بارق شفیعی مهمان استودیوی شماره هفت

محمد حسن بارق شفیعی
این هفته در برنامه استودیوی شماره هفت از محمد حسن بارق شفیعی شاعر، روز نامه نگار و هنر پیشه تیاتر دعوت کرده ایم تا به سوالات شما جواب دهد.
بارق شفیعی در سال ۱۳۱۰ خورشیدی در کابل زاده شد .بعد از ختم تحصیلات متوسطه، کارش با قلم و نوشتن افتاد . بیشترینه کار های بارق شفیعی در زمینه شعر است که با انتشار کتاب (ستاک) در سال ۱۳۴۲ خورشیدی هواخواهان و دلبستهگان بی شمار یافت.
دو مین دفتر شعری بارق ( شهر حماسه) نام دارد که در سال ۱۳۵۸ به چاپ رسید.
(دوران ساز ) سومین مجموعه شعری بارق شفیعی است که در سال ۱۳۵۹خورشیدی به خط سریلیک در تاجیکستان به چاپ رسید.
چهارمین اثر او به نام (میلاد انقلاب) در سال ۱۳۶۶ خورشیدی منتشرشد.
ادب شناس فقید و پر اعتبار ( خال محمد خسته ) در تذکرهی معروف خویش به نام ( معاصران سخنور ) بارق شفیعی را برای نخستین بار، به عنوان شاعر شعر نو در افغانستان معرفی کرد.
خسته دو شعر او را به نامهای ( شبستان قبرها ) که از لحاظ شکل و محتوا به کلی نو بودند و در مسابقه ادبی حایز جایزه" رحمان بابا" شده بود و همچنین شعر ( همسفر ) او را که در واقع از لحاظ شکل قدرت شاعر را در سرایش شعر کلاسیک نشان می داد، به عنوان نمونه به نشر سپرد.
زمان پخش :
این برنامه در روزهای جمعه از ساعت هفت تا هفت و نيم عصر به وقت افغانستان، دونیم تا سه بعد از ظهر به وقت گرينويچ در برنامه های شامگاهی بی بی سی برای افغانستان پخش می شود.
شما می توانيد در هنگام پخش اين برنامه، با شماره تلفن 00442078360331 تماس بگيريد و پرسش های تان را به طور مستقيم با مهمانان برنامه در هر هفته مطرح کنيد.
پرسش هـــای تان را از مهمان برنامه، از طـــريق ايميل dari@bbc.co.uk نيز می توانيد ارسال کنيد.
بیا نیشتر بزن لیلی
بیا تو رگ رگم را پاره کُن، نیشتر بزن، لیلی!
دلت گر یخ نَشُد: از سر بزن، بیشتر بزن، لیلی!
دگر این نعش سرگردان شده بار ِ سر ِ دوشم
شَقش کُن، بند - بندش کُن، بزن! خنجر بزن، لیلی!
تمام لحظه های هستی ام مرگ است و جان کندن
تمامش کُن! به قتلم آستین را بَر بزن، لیلی!
جهادی شو، گمانم کُن چو شهر کابل و آنگاه:
به موشک شرق و غرب و سینه ی « قنبر » بزن، لیلی!
« حلالم » کُن، برقصانم ز بعد ِ سر جدا کردن
به روغن داغ گردانم، به رگ: اخگر بزن، لیلی!
نپُرس از « قاف » و « کاف » من، چه فرقی می کند ظالم!
چَکُش بردار با میخ و به پا و سر بزن، لیلی!
برای طرح مرگ من به دنبال چه الهامی!؟
سری تا گندهارا و گهی لوگر بزن، لیلی!
سرم را که به پایت سالها سائیده می رفتم
به سبک و شیوه ی نابِ « مُلا عمر » بزن، لیلی!
بپوشانم تو « دست دوزیِ » دست دشمن ما را
کلید انفجارم را، الله اکبر! بزن، لیلی !
نمُردم، در کنار جاده یا جایی که می خواهی
ببندم، رو به خاکم کن... و بعدن سر بزن، لیلی!
سلیمان دیدار شفیعی
۲۵/۱۲/۲۰۰۸
5 جدی 1387
۱- « بعدن » = بعدأ
کجاست؟
نمادِ تازه ای از کوه ی قاف است
به هر غارش دد و دیوان گزاف است
کمی نَقلَت دهم تا ساده گردد
وکیل پارلمانش هم «سیاف» است.
***
کیم من؟
غرورم، غیرتم، اینم و آنم
عمل دارم، ندارم؛ لیک دانم:
به وقت گفتنِ نام و تبارم
دو لیتر آبِ تُف را می پرانم
***
ذلیل ما جلیل و هم کفیل است
چنین رسمی به خاکِ سرسبیل است
شُده قانون ما «افشار کابل»
«مُلای راکتی» حالا وکیل است
***
الهی عاقبت نفرین گردی
تو هم روزی چنین توهین گردی
چو روی «بوش» در پُشت تربیون
به کفش و چپلقم آذین گردی "۱"
***
فغان و ناله و اُف می کنم من
به قوغ نفرتم پُف می کنم من
جنایتکار! در بیت و دوبیتی:
به روی صورت ات تُف می کنم من.
۱- چپلق یا چپلک = دم پایی
در جاده ی معاصر،
با وسیله ( موتر ) مدرن،
گاهی، یک گیر عقب: به کلاسیک، می چسپد.
مدرن پلوی کلاسیک طعم
تشبیه تو...
دختر! دو چشم هر غزلم باز... تر شود
بیتِ اول به نام تو آغاز... گر شود
تا یاد تو به رگ رگِ مصراع سه دود
بیت دوم به قافیه اش شعله ور شود
دختر، بگو! برای خدا، جنس چیستی؟
کاین هستی از نبود تو زیر و زبر شود
دختر! بگو که طاقت و صبرم ز حد گذشت
حوری؟ ... و یا فرشته که غیرت: بشر شود
حور و پری و مریم و لیلا؟ فرشته؟ نه !
کی شان تو به جانِ خسی جلوه گر شود
یک چیز تازه تر که شود زیب حال تو...
کو واژه ای که این غزلم مفتخر شود؟
لعنت به بخت بد که در وصف ذات تو
علم بدیع و بدعت ما بی اثر شود
کاغذ، قلم، ظرافت و پندار شاعری
افتاده سر به زیر و فغانش به سر شود
من مانده ام چطور که تشبیه تو کنم
تو مانده ای محال که این سخت تر شود
تشبیه تو به خلقت روی زمین خطاست
چیزی ز جنس عرش؟ بلی! خوب تر شود
تشبیه تو به ذات مَلَک هم که نابجاست
کی می رسد به پای تو والا... اگر شود !
تشبیه تو، به خود خدا! کار ساده ایست
گر شاعری به گفتن آن، مردِ نر شود
گر نام من به « لست » کفارش نمی گرفت
می گفتمت چنان که خدا غصه ور شود
کفر و سجود و مذهب و دینم! چه می شود؟
شاعر ز او بریده به تو بنده گر شود
کافر نیم، به پای خدا سجده می کنم
وصل تو گر نصیب منِ در به در شود.
سلیمان دیدار شفیعی
قوس ( عید قربان 1387 )
... و به تعقیب، اما جدا از بالا:
جنگ و جدال واژه ی پیر و جدید و پُست
بعد از همین و شعر دگر داغتر شود
من بیت بعدِ بیت و چند بیت گفته ام
بیت دگر ز حوصله لبریز و سر شود
ایام به کام تان که تا شعر دیگری
« دیدار » در خیال خودش غوطه ور شود.
سلام!
دلم نمی خواست چیزی اینجا بنویسم؛ چون دوباره باید رفت و به روزمره گی های که بدور از سرزمین ملکوتی شعر است، پرداخت. اما غزلی دیروز نوشتم و قبل از گذاشتن آن به روی صفحه، خواستم توجهی برای غیبت دو ماهه ام بنویسم. دلم پُر بود و نثر هم فراری. هرچند باز هم رفتنی استم، اما خواستم با ژشت شاعرانه ای یک سلام کنم.
دوست تان دارم.
پس به جای مقدمه:
مدتی بود که دنبال خودم می گشتم
عاقبت یافتمش
که تنش خسته و روحش زخمی
در اتاقی که در آن شعر و غزل می گوید،
پُشت میزی که در آن ( هست و اجل ) می جوید،
بعدِ چند ماه ی گران
فرصتی دست به او داده که باز
کمی آواز کند
تار موزون غزل ساز کند
روز آدینه ی خود را که همان یک روز است:
بهرِ آرامش او،
بهر دل کندنِ غم،
بی غمک، با غزل آغاز کند.
عاقبت سیاه نمود دفتر و دیوانِ خودش
غزلی زاد که دلشادش کرد
به جبینِ غزلش نوک قلم
« بی تو » هم نامش کرد.
گر چه پُر عیب و خطاست
گر چه از شعر جداست
خدمت تان به نواست.
چون درین توشه ی بی شعر و غزل
و درین شنبه ی کار
غزلی نیست به جز « بی تو » که من:
روی این صفحه ی نت بگذارم.
به امیدم که دلت شاد کند
لحظه ای از غمت آزاد کند.
و این هم از « بی تو »:
بی تو
بی تو حالم به خدا از خود من بد میشه
زنده گی ام ز غمِ دردِ تو گد - ود میشه
لحظه ای دور ز تو ؟ این صد و سه صد قرن است:
سده ها ضرب خود و این صد و سه صد میشه
بی تو گویا که غزل مرده و احساس اجل:
بُغض سردیست که راه ی نفسم سد میشه
بی تو، یادِ تو قطاریست که آژیر زنان
روی نعش غزلم شام و سحر رد میشه
تن من: آدمِ آواره تر از بادِ خدا
روح من: لعنت و هم کافَر و مُرتَد میشه
بی تو، کفرم، به خدا زشت؛ ولی با تو عزیز !
خون ایمان خدا در رگِ من گد میشه
نشود سجده به محراب خدا بار دگر
ظالمی رفته ز پیشم، اگر آمد، میشه
سلیمان دیدار شفیعی
کابل
۸ قوس ۱۳۸۷
۲۸/۱۱/۲۰۰۸
وطن بازیچه ی دنیا شود باز
غمین و خسته ، زیر پا شود باز
بسازد روسپی ِ شرق و غربش
اگر « کور » و « کر اش » یکجا شود باز
***
نه از دیو و دد ات تنها کنم من
نپنداری تو را زیبا کنم من !
نگردم ، مادرم ! فرزند صالح
به خون خود اگر امضا کنم من
ترا انگار ترسی از خدا نیست
که چشم تو به فرش زیر پا نیست
کمی آهسته تر رد شو ، عزیزم !
دل من جاده ی شهر شما نیست
۳۰ سنبله
دانشگاه ی کابل
وقتی کــــــه به من غـــزل غـــزل میشی تو
مــفهـــوم ِ طـــــــراوت ِ حَـــــمــــل میشی تو
دنیا همه از فــقــــــر اگــــــر مـــی میــرنــد
بـــر سفــره ی من نــــان و عسل میشی تو
از فــلسفه تـــا دیــــن و بـــه آئین ِ نــــوین
مــــــوجـــــــود ِ مـــقــدس ِ اول میــشی تو
تشبیه تـــــو کــــفر است بــــه موجود اول
مَـعبــود ِ دگــــــر حـــــــد اقـــــــل میشی تو
کــــافـــــــر شده ام بــــاز ... ولا حول ولا
تکــــفـــیــــر مـــن از روز ِ ازل میشی تو
تـــا بــــــنـــــده شوم بــــــاز خـــدا را یـــابم
در بــــیــن مـــن و خـــــــــدا خَلَل میشی تو
***
توجیه
آن کو ؟ ز خیالی، ز غمی رست، بگو !
دل را بـــه تــمنـــای کس نبست ، بگو !
معبود کس خدا و کسی را دو چشم کس
بی دین درین هستی کسی هست ؟ بگو !
سلیمان دیدار شفیعی
کابل، افغانستان
سنبله ۱۳۸۷
به طرز نو ، جدایش می نویسم
دو بیتی ( ی ) برایش می نویسم
به کفرم گر نگیرد آسمان ها
قدیس و هم خدایش می نویسم
بـــه استقلال تــــان دلشاد بــــــاشید
کمی ویـــران ، کمی آبــــــــاد باشید
به گورستان تان ؛ زنده به گوران !
الهی تـــــــا ابــــد آزاد بــاشیــــــــــد


